سیری گذرا بر تاریخچه سازمان مجاهدین و زوایای آشکار و پنهان آن

آری وقتی حب به خود و به قدرت بجای حب به خدا و خلق بنشیند ثمرۀ آن جز این نخواهد بود، در حقیقت شروع رهبری وی (رجوی) شروع رشد کلمه و درخت خبیثه ای بود که تمامی میراثی را که از جانفشانی بنیانگذاران سازمان به ناحق به وی رسیده بود را به تباهی کشاند درختی که میوه اش خیانت، مزدوری، قتل و شکنجۀ هموطنان وحتی نفرات خودش بود.و اکنون نیز دیگر اگر هم بخواهد نمیتواند این کارنامۀ سیاه را جمع و جور کند و همچنان سعی میکند با مظلوم نمایی گناه آنرا به گردن دیگران اندازد وعجبا که باز در میان حرمسراهایش می ایستد و دامن پوشیده داعیۀ  هیهات من الذلة  دارد.


 

نادرکشتکار - کانون آوا - دوشنبه 31 اوت 2015 - 9 شهریور 1395 

سیری گذرا بر تاریخچه  سازمان مجاهدین و زوایای آشکار و پنهان آن

چهاردهم شهریور1394 سالگرد پنجاهمین سال تاسیس سازمان مجاهدین است.سازمانی که شش سال بعداز تأسیس شاهد لو رفتن و دستگیری تمامی کادر مرکزی و بنیانگذاران خویش از جمله محمد حنیف نژاد، سعید محسن و بدیع زادگان بود که در پایان با اعدام و شهادت این عزیزان و بسیای دیگر از کادرهای سازمان  همراه شد.

از این میان تنها مسعود زجوی موفق شد از اعدام بگریزد.

اینکه چگونه وی از اعدام رهایی پیدا کرد محل صحبت من نیست و بایستی در مقالۀ دیگری به آن پرداخت.

هر چند که سازمان بعد از ضربۀ سال 1350 تمامی کادر مرکزی و بسیاری از اعضا خود را از دست داد و عملأ دیگر در سال 1355 موجودیتی در خارج از زندان نداشت، اما آنها به مبارزین مسلمانی که درراه مبارزه مسلحانه با رژیم شاه جان خود را فدا کرده بودند، در میان دیگر اقشاری که در مقابل شاه برخاسته، و گرایشهای دینی داشتند، صاحب جایگاه خاصی بودند.

مسعود رجوی بواسطه موضعگیریش در تقابل با جریان دیگری به رهبری تقی شهرام که در اواسط نیمه 1350 روی داد با تکیه برقدرت بیانی که داشت و با توجه به خلأ رهبری موفق شد با زیرکی مقدمات بدست گرفتن رهبریت سازمان را برای خود مهیا کند.

بدین ترتیب بعد از پیروزی انقلاب، مسعود رجوی صاحب میراث بسیار گرانقدری شد، میراثی که بواسطۀ جانفشانی و اهدای خون رهبرانش نه حفظ جانشان، بدست امده بود.

مسعود رجوی بعد از آزادی از زندان سریعأ به ترمیم و گسترش تشکیلات سازمان روی آورد وبا توجه به شور انقلابی وصف ناپذیری که در جامعه بواسطه پیروزی انقلاب و باز بودن فضای سیاسی ایجاد شده بود،شروع به گسترش سازمان و جذب نیرو کرد.

از آنجایی که بخشی از مردم و جوانان وی را وارث واقعی و راستین بنیانگذاران اولیه سازمان می پنداشتند و باتوجه به  فضای موجود جامعه در سالهای نخستین بعد از انقلاب، وی موفق شد از میان اقشار جوان ودانشجویان کسانی که فکر میکردند با قرائتی نو از اسلام اشنا شده اند، هواداران و اعضای بسیاری را، که همگی با اخلاص بسوی وی کشیده شده بودند  جذب کرده و با سخنرانیهای آتشین و انقلابی اعتماد آنانرا پیش از پیش جلب کند.

رجوی در اولین سخنرانی خود در چهارم اسفند سال 1358 در دانشگاه تهران گفت"هیچ گونه تضییق سیاسی و یا نظامی برای انقلابیون جان بر کفی که از قدیم می جنگیده اند نباید بوجود آید"، این حرف،حرف حقی بود، اما وی از این حرف حق در اعماق پنهان نیتشان ارادۀ باطلی را دنبال میکرد،که همانا زمینه سازی برای بدست اوردن هر چه بیشتر قدرت یا همۀ آن بود.

بیست روز پس از این سخنرانی مسعود رجوی به عنوان نمایندۀ تهران در انتخابات اولین دوره مجلس شرکت کرد. در این دور که مجاهدین با بعضی دیگر از گروههای سیاسی از جمله جنبش مسلمانان مبارز نیز ائتلاف کرده بود،هر چند که موفق شد به دور دوم راه یابد،اما در دور بعد حد نصاب لازم را بدست نیاورد و نتوانست که به مجلس راه پیدا کند.

البته این اولین حضور وی در صحنۀ اتتخابات و شکست در آن نبود،رجوی چندی قبل از آن نیز در تاریخ دوازدهم مرداد سال 1358 در انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی کاندید تهران شد و برغم ائتلاف با سایر گروههای سیاسی کوچکتر باز نتوانسته بود خود را در میان ده نماینده تهران جای دهد و در آن انتخابات نیز رای لازم را نیاورده و با قرار گرفتن در رتبه دوازدهم به آن مجلس نیز راه نیافت.

بعد از این دو شکست مجاهدین به قانون اساسی تصویب شده در مجلس خبرگان اعتراض کرده و خواستار تحریم رفراندوم قانون اساسی شدند.اما هم عرض این اعتراضات و تحریم آن، رجوی اعلام کرد که برای ریاست جمهوری کاندید خواهد شد یعنی پستی که وظیفۀ آن حراست از قانون اساسی و حرکت در چارچوب آن است.

وی که بدرستی و بعد از دو شکست حتی قادر نشده بود بین ده نفر کاندیداهای تهران موفقیتی کسب کند، بخوبی آگاه بود که شانس پیروزی وی در این انتخابات چیزی نزدیک به صفراست.

دراین شرایط و بدلیل اعتراض به قانون اساسی و تبلیغ وسیع سازمان در رابطه با تحریم قانون اساسی، در تاریخ 29 دی سئوالی از آیت الله خمینی در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و اعتقاد نامزدان ریاست جمهوری به قانون اساسی شد که وی در پاسخ نوشت کسانی که به قانون اساسی ایران رأی مثبت نداده اند صلاحیت ندارند که رئیس جمهور ایران شوند.

بدین ترتیب رجوی از انتخاباتی که خود نیز بدرستی میدانست پیروز بیرون نخواهد آمد با مظلوم نمایی کناره گیری کرد. اما از آنجایی که وی خود را از قافله قدرت عقب می دید در پی فرصتی بود تا بتواند به آنچه که در دل داشت برسد. از اینرو از همان آذر ماه سال 1358 به بهانه حراست از انقلاب در برابر امپریالیسم دست به آموزش نظامی وسیع اعضایش زد.

فضای حاکم بر کشور در سالهای اول انقلاب بسیار ملتهب و پر جنب و جوش بود، جداازاختلاف سازمان مجاهدین با نیروی حاکم،در سال 1358 در کردستان ایران نیز جنگهای خونینی به رهبری حزب دموکرات کردستان و کوموله در جریان بود که بعد از چندین ماه نبردهای خونبار اعضای این گروهها به داخل خاک عراق عقب رانده شدند، اما همچنان از آنجا و با کمک دولت عراق به پاسگاههای مرزی حمله کرده یا دست به عملیاتهایی از این نوع در شهرهای مرزی میزدند، نجواهایی نیز از خوزستان و سیستان و بلوچستان در بارۀ جدایی و خود مختاری به گوش میرسید، شاخه ای از چریکهای فدایی خلق ایران نیز خواهان مبارزه مسلحانه بود، اختلافات موجود بین دولت موقت و بعضی دیگر از جریانهای سیاسی موجود کشور از جمله حزب جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین نیز به این التهاب دامن میزد، بحران اشغال سفارت امریکا، اختلاف نظر دکترسید ابوالحسن بنی صدر با حزب جمهوری اسلامی نیزبعد از انتخاب ایشان به عنوان رئیس جمهور ایران در بهمن 1358 وارد فاز جدی تری شده بود و بخش دیگری از این نابسامانی و التهاب را تشکیل میداد. اختلافی که نهایتأ در خرداد 1360 باعث عزل وی از مقام ریاست جمهوری ایران شد و به نزدیکی سازمان مجاهدین و دکتر سید ابوالحسن بنی صدر انجامید.

این فضای پرتنش با آغاز سال 1359 و حرکتی تحت عنوان انقلاب فرهنگی در دانشگاهها در فروردین ماه این سال ادامه پیدا کرد. تااینکه در 31 شهریور 1359 و تهاجم همه جانبه عراق به کشورمان به اوج خود رسید، در این تاریخ ارتش عراق ضمن حمله به فرودگاههای نظامی،و غیر نظامی ،بمباران مناطق مسکونی شهرهای مرزی وبی دفاع کشورمان را به منظور ایجاد رعب و وحشت و اشغال سریعتر با سبوعیت هر چه بیشتر آغاز کردوباعث مرگ هزاران زن و کودک بی دفاع و آوارگی تعداد زیادی از ساکنین شهرهای مرزی شد و چه دردآور است کسانی که خود شاهد این جنایات علیه مردم کشور خودشان بوده اند بعد از مدتی به اسم مبارزه برای خلق ایران، در کنار قاتل مردان زنان و کودکان خلق قهرمانشان ایستادند و به خدمت آن در آمدند.

اما در این میان سازمان مجاهدین همچنان با شدت در پی جذب نیرو بخصوص از اقشار جوان کشورمان، گسترده تر کردن تشکیلات و سازماندهی آن و همچنین آموزش نظامی اعضایش بود، اما نه برای دفاع از جان و مال خلقش، بلکه برای روز مناسبی که بتواند با یک ضربه از درون ضمن حذف نیروی حاکم ،قدرتی را که به آن تشنه بود به چنگ آورد.

و با توجه به فضای پر تنش کشور این وعده ، وعده ای شدنی در نظر رجوی جلوه میکرد

از یکطرف نا امنی در شهرهای مرزی،وهجوم همه جانبۀ عراق در حالیکه مدت بسیار کوتاهی از انقلاب میگذشت واز طرفی درگیریهای روزانه سیاسی در شهرهای مختلف کشور، عدم تجربه کافی برای اداره کشور، تهدید کودتا و دهها عامل دیگر رجوی را به این باور رسانده بود که با یک ضربه از درون موفق خواهد شد تا نیروی حاکم را به زمین بزند.

وی که از مدتها پیش بخصوص بعد از شکستهای متوالی در صحنۀ انتخابات  امیدی به کسب مشروع قدرت نداشت وبا توجه به سازماندهی وسیع نیروهایش،بعد از عزل دکتر سید ابوالحسن بنی صدر وبا زمینه سازیهایی که از قبل در حال انجام آن بود از جمله تحریک نیروهای تند روی اسلامی حامی حزب جمهوری اسلامی به درگیریهای شدید خیابانی،و سخنرانیهای علنی و غیر علنی بر علیه رهبران حزب جمهوری و همینطور ایت الله خمینی،شرایط را برای شروع جنگ مسلحانه پیش میبرد.

با عزل دکتر ابوالحسن بنی صدر،مجاهدین که از چندی پیش و با زیرکی و برای مشروعیت دادن هرچه بیشتر به خود به وی نزدیک شده بودند فرصت را غنیمت شمرده و در 29 خرداد هواداران و اعضای خود را در حرکتی که از پیش برنامه ریزی شده بود به خیابانها و شورش علیه حکومت فرا خواند در حالیکه کشور و مردم بی دفاع در شهرهای مرزی در زیر بمبارانهای شدید ارتش حزب بعث عراق قرار داشتند.

تظاهرات خونبار شکل گرفت و باعث مرگ دهها تن از جوانانی شد که بیشتراز روی احساسات انقلابی و تحریک شده توسط رجوی و تشکیلاتش به خیابان ریخته بودند.این آخرین حلقه از طرح وی برای شروع جنگ مسلحانه و مشروعیت دادن به آن بود.

30 خرداد سر فصل تلخی در تاریخ کشورمان شد و برای سازمان مجاهدین و رهبریش شروع پا گذاشتن در مسیر باطلی که تا امروز ادامه داشته و برگشت از آن امکان ناپذیر جلوه میکند.

آری جنگ مسلحانه چند ماه پس از شروع حمله عراق با گستردگی وسیع آغاز شد ودر مدت کوتاهی مجاهدین صدها ترور در رده های بالای حکومت  انجام دادند.،تنها یک هفته بعد از اعلام جنگ مسلحانه مجاهدین با بمب گذاری در ساختمان حزب جمهوری اسلامی باعث کشته شدن ده ها تن از مسئولین بالای حکومت از جمله دکتر بهشتی شدند. انجام اینگونه عملیاتها بی شک نمیتوانسته بدنبال تصمیم سازمان به اقدام جنگ مسلحانه برنامه ریزی شده باشد حجم وسیع ترورها و بمب گذاریها در سراسر کشور که مستلزم یک برنامه ریزی و سازماندهی گسترده و منظم میباشد به زمان زیادی نیاز دارد. برپایی صدها خانه تیمی در اقصی نقاط کشور آموزش نظامی و تشکیل صدها تیم ترور امری نیست که سازمان بتواند بلافاصله بعد از اعلام جنگ مسلحانه به آن برسد و مسلمأ از مدتها پیش برنامه ریزی شده و تمامی اطلاعات،سازماندهی و بسیاری دیگراز الزامات آن از قبل تهیه شده بوده است و همانطور که عرض شد، رجوی در انتظار فرصت مناسبی بود که ضمن زمینه سازیهای لازم آنرا شروع کند.

یکماه بعد از اعلام جنگ مسلحانه از طرف رجوی ،وی از کشور به فرانسه که برای وی نقطۀ امنی بود گریخت و مابقی مسئولیت سرنگونی را به عهده دیگران گذاشت.اما سیل ترورها نیز به جایی نرسید و تحلیل و رویای وی ضمن شکست به قیمت جان هزاران انسان دیگر تمام شد .

آتشی که رجوی بر افروخته بود به مرور و با کشته و اعدام جمع کثیری از اعضا و هواداران سازمان رو به خاموشی بود و اشتباه در محاسبه و تصمیم گیری به انجام آن کاملأ آشکار شده بود.اما وی در برابر نیروهایی که قادر شده بودند از این مهلکه گریخته و خود را به خارج ازایران، اروپا و یا فرانسه برسانند  جز کوفتن بر همان طبل و ادامه همان اشتباه قبل ، توجیه دیگری در دست نداشت.

هرچند که بعدها و بدلائلی که سازمان هیچگاه آنرا علنی نکرد عامل شکستهای نظامی سازمان علی زرکش معرفی شد و همۀ حواریون دیروز و امروز مسعود رجوی نیز بر خائن بودن و حکم اعدامش مهر تایید زدند مجاهدین راه مسعود وبعد خدا، برای حفظ خود علنأ و در عین آگاهی پا روی حق میگذاشتند و برای خوش رقصی بیشتر خود خواهان اجرای حکم اعدام کسی بودند که میدانستند مقصر اصلی نیست،آری انتظار بیشتری هم نمیتوان از این مجاهدین دست پرورده او  داشت،آری "از کوزه همان برون تراود که در اوست".

 قبول مسئولیت  شکست" تحلیل سرنگونی توسط جنگ مسلحانه" برای رجوی امکان پذیر نبود غرور وی و همچنین جاه طلبی که در او نهادینه شده بود،مانع از آن میشد که مسئولیت این شکست را پذیرفته و با بازنگری مجدد،گام بعد را سنجیده تر بردارد از این رو فعالیتهای سازمان را حول تبلیغهای دروغ و حفظ چهرۀ خود قرار داد تا اینکه وارد دومین اشتباه استراتژیک و بزرگ خود شد.

ورود به جنگ و حضور در کنار جنایتکاری که از هیچ جنایتی علیه مردم کشورمان کوتاهی نکرده نه تنها باعث انشقاق و گسیختگی در شورای باصطلاح مقاومت شد بلکه هزار بار از آن مهمترو بدتر این بود که چهرۀ مجاهدین را نیز در چشم مردم تا حد مزدور و خائن پایین آورد ،شاید وی به کمک انقلاب ایدئولوژیک و زور و قتل و شکنجه موفق شده بود آنرا به اعضای خودش در عراق تحمیل کند،اما در دنیای آزاد بیرون باعث انزوای کامل مجاهدین در بین سایر گروههای سیاسی شده،و تحلیلهایش نیز دربارۀ توجیه این رفتار و مزدوری هیچ جایگاهی نداشت تا آنجا که وی مجبور شد با این حرف که ما برای سرنگونی دامن هم می پوشیم، ضمن سرپوش گذاشتن بر این اشتباه بزرگ،بتواند به منتقدین حضور در کنار ارتش صدام نیز حداقل در مناسبات بسته داخلی حمله کند.و به چهرهای برجسته ای که حداقل مطرح شدن نامش ومشروعیت نسبی را که بعد از فرار و ورود به فرانسه بخاطر بودن در کنارشان در خارج از ایران بدست آورده بود تنها بدلیل مخالفتشان با همراه شدن وی با رژیم عراق در جنگ ،بدترین تهمتها را نثار کرد و آنها را معتاد خمینی نامید، و با گذشت زمان نیت و چهرۀ او برای اعضای شورای مقاومت نیز بیشتر و بیشتر هویدا شد

اما گذشت زمان همانطور که پرده از نیت واقعی او در رابطه با جنگ مسلحانه برداشت،باعث ثابت شدن اشتباه وی در حرکت بعدی هم شد.جنگ نیز به پایان رسید و باز هزاران تن دیگر قربانی توجیه این اشتباه استراتژیک تحت عنوان فروغ جاویدان شدند.

اما اینبار عامل شکست نه علی زرکش بلکه تمامی نفراتی که مرگ را خریده بودند، اعلام شد وانقلاب ایدولوژیک وسیلۀ ای شد برای فرار از این حقیقت و تثبیت جایگاه وی به عنوان امام زمان، تا دیگر راه بر هر گونه تفکر وتحلیل در این باره نیز برای همیشه بسته شود و بتواند در پوش آن از پذیرش مسئولیت خطاهای خویش بگریزد.

آری وقتی حب به خود و به قدرت بجای حب به خدا و خلق بنشیند ثمرۀ آن جز این نخواهد بود، در حقیقت شروع رهبری وی شروع رشد کلمه و درخت خبیثه ای بود که تمامی میراثی را که از جانفشانی بنیانگذاران سازمان به ناحق به وی رسیده بود را به تباهی کشاند درختی که میوه اش خیانت، مزدوری، قتل و شکنجۀ هموطنان وحتی نفرات خودش بود.و اکنون نیز دیگر اگر هم بخواهد نمیتواند این کارنامۀ سیاه را جمع و جور کند و همچنان سعی میکند با مظلوم نمایی گناه آنرا به گردن دیگران اندازد وعجبا که باز در میان حرمسراهایش می ایستد و دامن پوشیده داعیۀ  هیهات من الذلة  دارد.

هیهات من الذلة گویان از امریکا و متحدینش میخواهد که مردم کشورش را بمباران کرده و به خاک سیاه بنشاند تا وی به قدرت رسیده و محق جلوه کند، هیهات منالذله گویان فرمان حمله و قتل عام سربازان و مردمی را میدهد که در مقابل تهاجم وحشیانۀ حزب بعث عراق مقاومت میکردند، هیهات منالذله گویان در خدمت سرویسهای اطلاعاتی کشورهای غربی و عربی و اسراییل در آمده و با ترورو جاسوسی علیه منافع ملی کشور خودش اقدام میکند، هیهات منالذله گویان برای اینکه مبادا خدشه ای به درستی تحلیلهایش در ذهن دیگران شکل گیرد افرادی که مایل به ماندن نبودند و یا نیستند را یا میکشد یا وادار به خود کشی میکند،هیهات منالذله گویان همسران و خواهران اعضایش را به حرمسرای اختصاصی که خواهر مریم با کلی زحمت تهیه کرده وارد میکند، هیهات منالذله گویان دستور قتل منتقدین خودش را میدهد وهیهات منالذله گویان بعد از خاموش کردن چراغ،خود وهمپالگیهایش قبل از همه ناپدید میشوند.

آری به پنجاه سالگی تاسیس سازمانی نزدیک میشویم که وارثش آنرا از اوج عزت به حضیض ذلت کشاند.

والسلام