ج09202019

Last updateج, 20 سپتامبر 2019 10am

Back شما اینجا هستید: Home کانون آوا اخبارکانون آوا مقالات واطلاعیه های کانون آوا به بهانه پروازآقا ابراهیم (عباس رحیمی)

به بهانه پروازآقا ابراهیم (عباس رحیمی)

طبق فرمان رجوی از دهه هفتاد به این سو تمام زندانیان سیاسی وقتی وارد سازمان میشدند باید با رده کاندیدای عضو وارد تشکیلات میشدند و پروسه زندان افراد بعد از ده سال حضور در سازمان در سابقه افراد برای تعیین سطح تشکیلاتی در نظر گرفته میشد. این یکی از کثیف ترین سیاستهای رجوی برای اینکه هیچ رقیبی برای خودش و شورای رهبری اش پیدا نشود بود. به این ترتیب با خرد کردن نیروهایی که به نام او و سازمانش برای خودش و نفرات خاصش یعنی شورای رهبری مشروعیت کسب میکرد تا زمان بگذرد و شورای رهبری از خمره بیرون کشیده اش صاحب سابقه هم بشوند.


 مهردادساغرچی - کانون آوا - 30 ژانویه 2016

به بهانه پروازآقاابراهیم(عباس رحیمی)

راستش وقتی خبرراخواندم درلحظه اول فکرکردم او را نمیشناسم. خیلی متاثر شدم و تا اینکه عکس او را دیدم. آخر ما در سازمان افراد را به اسم مستعار میشناختیم. ابراهیم نامی بود که خود برگزیده بود. انسانی سرزنده و خندان و کاملا سرکش. تا مدتها حتی نمیدانستم که چقدر او میداند. وقتی به سازمان آمد و از پذیرش به مقر ما منتقل شد آنچنان خاکی افتاده حال بود که هرگز نمیدانستی که این مرد زندان و درد کشیده است. سازمان هم طبق سنت همیشگی اش برای خراب و خرد کردن چنین کسانی نشست های روزانه او را با کسانی که به تازگی وارد سازمان شده بودند و از لحاظ سنی جای فرزند او بودند میگذاشت.

در همان روزهای نخست تمام افراد هم نشستی او شیفته او شده بودند و او را آقا ابراهیم صدا زدند نامی که برای او دردسر ساز شد. بعد جنجالی در یکان مربوطه برقرار شد. بعضی از بچه های تازه ورود که به ا و و نحوه صحبت کردنش و شوخی های شیرنیش علاقه زیاد پیدا کرده بودند از بس که اقا ابراهیم گفت نگید اقا ابراهیم خودشان سید رحیم را برایش انتخاب کردند. حالا دیگر بعد از هر نشستی صدای خنده لایه های تازه ورود با سید رحیم بلند بود. البته این چیزی نبود که از چشم ماموران سازمان دور بماند. اقا ابراهیم به سرعت با تغییر سازماندهی روبرو شد. نشست لایه ای او هم تغییر کرد. او یک لایه بالاتر یعنی با اعضا هم نشست شد. اما خیلی زود دوباره همان آدم خوش مشرب و خندان کار خودش را کرد. همه کارهای او برای مسولین سازمان مثل خاری بود. سبیل های او هم خودش داستانی داشت. همیشه میگفت چه در زندان و چه در خارج از زندان باعث دردسرش میشده، در سازماندهی بعدی بود که اقا ابراهیم با من در یکان و دسته قرار گرفت. خوب بیشتر با او آشنا شدم. نشست هایی که در سازمان اجرا میشد از نظر او شیوه انتقاد کردن و گفت فاکت از نوع انقلابی نبود. او این را خنجر زدن و آدم فروشی میدانست. همه کسانی که آقا ابراهیم رو میشناختند میدانستند که ابراهیم هرگز به کسی انتقاد نکرد. و این تبدیل به بزرگترین پرونده برای او در سازمان شد. سازمان باید شخصی مثل او را شاخش را میشکست همان شیوه ای که با هر کسی که کوله باری از سابقه و یامبارزه داشت. در یکان ما یکی دیگر از زندانیان سیاسی گذشته بود به اسم موسی که الان نام خانوده گی اش رو فراموش کردم. موسی وقتی که اولین بار آقا ابراهیم را داد یادم میاد که گفت یا خدا تو دیگه از کجا پیدات شد. شاید دو ساعت در آسایشگاه با صدای خنده این دو نفر ما هم خندیدیم. به آقا ابراهیم گفتم با هم چقدر در زندان بودید که گفت به اندازه ایکه این بچه بزرگ شد. بعد هم داستان های خنده دار اونها از زندان شروع شد که پایانی نداشت. اگر شما آقا ابراهیم را میدیدید فکر نمیکردید که از زندان خودش به عنوان یک درد و رنج یا کرسی و خلاصه به رخ کشیدن سابقه وجود داشته باشد، من حتی نمیدانستم که او از خانواده ای با پنج شهید و خودش هم چقدر در اسارت بوده است. تا اینکه پروژه سرکوب و زمین زدن افراد جدید به خصوص کسانی که زندانی سیاسی بودند شروع شد.

طبق فرمان رجوی از دهه هفتاد به این سو تمام زندانیان سیاسی وقتی وارد سازمان میشدند باید با رده کاندیدای عضو وارد تشکیلات میشدند و پروسه زندان افراد بعد از ده سال حضور در سازمان در سابقه افراد برای تعیین سطح تشکیلاتی در نظر گرفته میشد. این یکی از کثیف ترین سیاستهای رجوی برای اینکه هیچ رقیبی برای خودش و شورای رهبری اش پیدا نشود بود. به این ترتیب با خرد کردن نیروهایی که به نام او و سازمانش برای خودش و نفرات خاصش یعنی شورای رهبری مشروعیت کسب میکرد تا زمان بگذرد و شورای رهبری از خمره بیرون کشیده اش صاحب سابقه هم بشوند.

به این ترتیب اولین نشست با چند زندانی شروع شده بود که یکی از آنهامشخصا خیلی تلاش داشت ثابت کند در جائیکه قرارگرفته حقش نیست ، کاری که با او کردند زهر چشمی جالب بود که نهایتا او را مجبور کردند که در پشت میکروفن بگوید زنده ماندن من در زندان علتش دفاع نکردن از آرمانم بوده است ، اما سازمان میخواست کلمه خیانت را از او بشنود که با هر فشار نشد بعد نوبت به موسی رسید که موسی هم واقعا نمیدانست چه بگوید چون موسی دوازده سال زندان بود فکر کنم از شصت تا هفتاد و دو و این که سالیان چگونه بر او گذشته بود نمیدانم اما مطمئن بودم که نمیتواند برای خودش پرونده خیانت درست کند به هر حال موسی را به این نقطه رساندند که تو بعد از سال هفتاد و دو چرا به عراق نیامدی و این خودش یعنی بریدن از مبارزه و یادش به خیر وروحش شاد که موسی نهایتا گفت من به اندازه کافی تلاش نکردم فقط یک بار در پاکستان گیر افتادم که انهم داستانی داشت ولی موسی چون با خواهر کوچکترش به عراق آمده بود آنرا به عنوان جبران تلقی میکردند البته پدر موسی تاجر چای بود و از قرار معلوم باید درخواست پول از پدر برای سازمان میکرد که آنهم دیگر داستان را خیلی کش ندادند، تمام این داستانها برای نشاندن اقا ابراهیم بر روی کرسی داغ بود، جایی که به قول خودشان باید شاخ افراد اینچنین را شکست، آقا ابراهیم از ابتدا پشت میکروفن قرار گرفت و خودش را یک شخص معمولی که فقط به سعادت مردم فکر میکرده میدانست تا آنروز من نمیدانستم که در فکر او چی میگذرد، آن روز وقتی بحث کرد و از انقلاب و مردم و آزادی و زندگی گفت تازه فهمیدم این آقا ابراهیم واقعا مردیست بزرگ. انسانی پر از احساسات و عشق و همینطور آگاهی ، مسول نشست یکی از وحشی ترین مسولین سازمان بود زنی بی رحم و بی احساس و پراز عقده ، لحظاتی که در مقابل ابراهیم کم آورده بود یادم هست. در وسط حرفهای آقا ابراهیم پرید گفت تو بگو بعد از زندان ازدواج کردی ؟ برای یک لحظه همه سالن ساکت شد ابراهیم خیلی تعجب کرده بود وکمی رنگش پرید اما در یک لحظه گفت بله من ازدواج کردم ویک بچه هم دارم که اندازه همه دنیا دوستش دارم. این جمله یعنی بمبی در داخل سالن انداختن که برای او خیلی گران تمام شد. اما واقعا آقا ابراهیم حالت خنده اش در صورتش بود. آنچه که تهمت و ناسازا بود به اوگفتند که تماما افراد قدیمی سازمان و مسولین حرف میزدند. واقعا کسی از لایه عضو سازمان جرات نمیکرد به کسی که مشخص شد با این سن و سال و سابقه طولانی در مبارزه حرفی بزنه در این نشست من با آقا ابراهیم رفیق شدم و یادم هست که پشت سر او رفتم و برای صحبت کردن پشت میکروفن در حالیکه در نوبت بودم و کسی دیگر از میکرفن دیگری صحبت میکرد گفتم سید رحیم بگو میرم فکر میکنم گزارش مینویسم تمامش کن، نگاهی که به من کرد و چشماش برقی زد از آنجا یادم هست دقایقی بعد با این جمله سید رحیم تمام شد که گفت من میرم گزارش مینویسم و این در نشست های سازمان یعنی تو حرف سازمان و مسولین و سایرین رو قبول کردی و یعنی شکست خوردی!دقایقی بعد در سالن عمومی رفته بود دیدم سید رحیم با دو لیوان چایی آمد و من گفت سید رحیم کار درست میکنی واسمون و با خنده گفت کارت درسته. این کلمه بعدا تکیه کلام او و موسی و جمع کوچک ما بود. از وقتی فهمید که من هم اسیر سازمان بودم و حالا تو تشکیلات هستم رابطه اش با من تغییر کرده بود. خیلی صمیمی تر شده بودیم. بعد از چند روز دوباره نشست بود که همه سوژه ها گزارشهایشان راداده بودند. در نشست سمیرا شمس بود که به سید رحیم گفت این گزارش تو به درد در کوزه میخورد . سمیرا شمس یکی از لات ترین و عقده ای ترین افراد شورای رهبری سازمان بود. سید رحیم کلمه ای حرف نزد. هرچه داد زدند و گفتند او جوابی نداد و نشست بدون نتیجه ای که سازمان میخواست تمام شد. بیرون نشست نمیدانم چرا احساس کردم برای اولین بار غم در چهره آقا ابراهیم ما نشسته بود. بی اختیار به او گفتم آقا ابراهیم کارت درسته که یک مرتبه صدای ترکیدن خنده اش در امد البته این هم بعدا به عنوان فاکت محفل من با او برای ما دردسر شد. اما لحظات خنده و تمسخر این سیستم از همانجا برای کسانی مثل من فکر میکردم شاید به دلیل اینکه اسیر سازمان بودم همیشه باید یک نگاه دیگری به داشته باشند واین را حق خودم میدانستم که به من اعتماد نکنند اما وقتی کسانی به عباس رحیمی و موسی که تمام زندگی شان به نام سازمان به باد رفته بود نیز شامل اینرحمت بی حدرهبری میشد که مورد فحش وتهمت وناسزا قرار بگیرند به خودم میگفتم که این کودک خانه زاد است که اینچنین طرد میشود وای به حال کودکان خیابانی.!!

بعدازآن جریان آقاابراهیم رامنتقل کردند به یکانی دیگر تا اینکه در جریان اولین ملاقات خانواده ها که آنموقع هنوز صنعت جاسوس کردن خانواده ها توسط سازمان شروع نشده بود تعدادی از خانواده ها اجازه پیدا کردند که به داخل اشرف بیایند و من در پارکی که در اشرف درست کرده بودیم ملاقات عباس اقا با خانواده اش رادیدم. فکر کنم پسری ده دوازده ساله داشت و بعد از ملاقات توانستم به صورت کوتاه صحبتی با او داشته باشم که میگفت نمیتوانم باور کنم که این بلا بر سر ما آمده است. آقا ابراهیم در هیچ کجای تشکیلات هرگز کارها و برنامه سازمان تایید نکرد و فقط مجری بود. او همیشه از مناسبات طبقاتی و انتقادی زشتی که هدفش خرد کردن شخصیت افراد بود نفرت داشت و هرگز در هیچ نشستی به کسی انتقادی نکرد. هر جا هم حرفی میزد در قالب شوخی یا نصیحت بود و همین رفتارش خاری بود در چشم جاسوسان رجوی و مامورانش. بعد از مدتی هم از مناسبات فاسد سازمان خارج شد و به سوی خانواده اش رفت. من دیگر خبری از او نداشتم تا همین چند روز گذشته که از شنیدن مرگش خیلی غمگین شدم. به خانواده اش تسلیت میگویم و گواهی میدهم آقا ابراهیم یا سید رحیم همیشه زندگی را عشق میدانست و هرگز کینه و خشم نداشت. او مردی بود اصیل و به اینکه بچه جنوب شهر است افتخار میکرد. او همیشه لبخند داشت و کسی را نمیشناسم از او خاطره تلخی داشته باشد. عباس در میان ماست و همیشه در یاد و خاطره ما زنده است.

مهرداد ساغرچی  ۲۹.۰۱.۲۰۱۶

کانون آوا  آلمان