ی07222018

Last updateش, 21 جولای 2018 9am

Back شما اینجا هستید: Home تروریسم وفرقه گرایی اخبارتروریسم وفرقه گرایی نقض حقوق بشردرتشکیلات مجاهدین مرگ مشکوک ساكنان اشرف

مرگ مشکوک ساكنان اشرف

در فرهنگ رجوي صداي مخالف نبايستي شنيده شود. چگونه مي توان تصور كرد سازماني مثل مجاهدين پس از چهل سال سابقه وجود، هرگز دچار انشعاب نشده است. آيا اين قابل تصور است؟ آيا در دنياي واقعي چنين چيزي وجود دارد؟ دليل آن هم كاملا روشن است آدمهاي مختلف نسبت به شرايط و عوامل مختلف، نظرات مختلفي دارند. در فرهنگ رجوي بايستي كساني كه نظر مخالف با او دارند بخصوص نفرات مسئول بايستي سربه نيست شوند چنانچه علي زركش و مهدي افتخاري به چنين روزي دچار شدند. تنها كساني كه چاپلوسي او را مي كنند و از هر دو كلمه حرفشان يكي از آنها تمجيد از اوست بايستي بمانند و بالا بروند كساني مثل ابريشم چي و داوري و مهدي برائي و غيره.


 

http://bandrajavi.blogfa.com/post/101

Ghatl mashkuk Matn2

مرگ مشكوك ساكنان اشرف

محمد ب

اخيرا محمد طاطايي در اشرف به طرز مشكوكي مرد. برخلاف بتول رجايي كه براي مرگ او برنامه هاي مختلف تدارك ديده شد و مراسمهاي گوناگون برگزار گرديد، اما براي محمد طاطايي چنين خبري نبود حتي در سايتهاي رسمي مجاهدين نيز اثري از مرگ اين نگونبخت يافت نشد. از آنجايي كه محمد طاطايي هميشه فردي بوده است كه با سازمان زاويه داشت اين قضيه را بيشتر مشكوك مي كند. همين موضوع مرا واداشت تا كنكاشي پيرامون مرگهاي مشكوكي كه طي ساليان  در اشرف صورت گرفته است، انجام دهم. مطلبي كه در دو قسمت تنظيم شده است حاصل اين تلاش مي باشد با اميد به اينكه روشنگر وضعيت دروني اين فرقه خطرناك باشد

سابقه اين امر به سالهاي قبل از عمليات فروغ جاويدان برميگردد. اولين نمود عيني اين مسئله علي زركش بود. در واقع علي زركش يكي  از واضح ترين مواردي بود كه توسط سازمان به قتل رسيد تا  مانعي  در برابر اهداف استراتژيك و ايدئولوژيك سازمان نباشد.  از آنجايي كه علي زركش يك وزنه اي در تشكيلات بود، رجوي به همين سادگي نمي توانست مخالفت او را با استراتژي جديد ناديده بگيرد لذا مي بايست از سر راه برداشته مي شد. اما بگذاريد از يكي ازسخنان رجوي در يك نشست دروني شروع كنم.

رجوي در يكي از نشستهاي دروني كه بصورت عمومي براي  همه اعضا سخنراني مي كرد گفت «استالين در يك شب بيش از پنجاه نفر از اعضاي حزب كمونيست شوروي را كه مخالف طرح اصلاحات او بودند، كشت وآب هم از آب تكان نخورد.» اين البته بطور غير مستقيم هشداري بود به كساني كه آهنگ مخالفت را ساز كرده بودند.

چهره علي زركش براي تمامي كساني كه با سازمان مجاهدين خلق آشنايي دارند كاملا آشناست. در نتيجه نيازي به معرفي او نيست در يك كلام او پس از كشته شدن موسي خياباني، فرد شماره دو سازمان بود. چهره اي كه تا آن موقع براي عموم شناخته شده نبود و از جمله افرادي بود كه سازمان آنها را كادرهاي مخفي خود مي پنداشت. مسعود رجوي پس از مرگ موسي خياباني در پيامي او را بعنوان معاون خود يعني فرد شماره دو سازمان معرفي كرد رجوي از جمله درپيام خود نوشت: « برادر مجاهد علی زرکش مدارج خطیر انقلابی را در چارچوب سازمان مجاهدین خلق ایران، یک به یک طی نموده و به عنوان یکی از ارزنده ترین رهبران از خلال تمامی این آزمایشات موفق و سر فراز بیرون آمده است.»

 

مخالفت علي زركش از زمان رفتن سازمان به عراق شروع شد. استراتژي «ارتش آزاديبخش» نقطه شروع مخالفت علي زركش با رجوي بود. علي زركش پس از مخالفت هاي بسيار از مقاوم دوم سازمان به يك فرد با رده هوادار نزول كرد و در بخش تبليغات سازمان منتقل شد. برای اکثریت اعضای سازمان مجاهدین دلایل انتقادات و زندانی شدن علی زرکش مخفی مانده است، و بدون تردید یکی از حلقه های پنهان و ناشناخته در مناسبات و روابط درونی سازمان مجاهدین خلق، چگونگی حذف، حبس و سرانجام به مسلخ فرستادن علی زرکش فرد شماره ۲ سازمان در عملیات باصطلاح "فروغ جاویدان" می باشد.

آقاي سعيد شاهسوندي در قسمتي از خاطرات خود مي نويسد: « نیمه شب مهر ماه ۱۳۶۵، که محمد علی جابرزاده انصاری در نشستی که به همین منظور تشکیل شده بود، بدون هیچ مقدمه و تنها با گرفتن تضمین های باصطلاح دو قبضه دائر برفاش نکردن این مهمترین راز تاریخ سازمان، بدون ذکر هیچ دلیل و برهانی (چه از جانب علی زرکش و چه از جانب سازمان) گفت  که در جلسه ای با حضور مسعود و مریم و دفتر سیاسی سازمان علی زرکش به خیانت متهم شده و خودش قبول کرده و حکم اعدامش هم صادر شده است.»

در نامه اي كه علي زركش براي همسرش (مهين رضايي) نوشته بود و پس از كشتن شدن هر دوي آنها در عمليات فروغ جاويدان بدست جمهوري  اسلامي افتاد و همان سال توسط جمهوري اسلامي منتشر شد و بخوبي فرهنگ گزارشات درون تشكيلاتي را نشان ميدهد نوشته است: «مسعود ... در تشریح عملیات روی پارامتر مردم جایی باز نکرد و می خواهد با یک ضرب تنه رژیم را واژگون کرده و مردم را به صورت تماشاچی پشت رینگ نگه دارد . آنجا که در مقابل سؤال یکی از خواهران مبنی بر احتمال عدم حمایت مردم گفت که : مردم اگر با ما نیستند ، بر ما هم نیستند و مردم تابع قدرتند و پس از این که کفه قدرت به نفع ما چربید ، آنها هم خواهند آمد و نتیجه عملی این خط یعنی حرکت جدای از توده یعنی اراده گرایی و ... طی بحث هایی که با مسعود رجوی و حمید (محمود عطایی) و شریف (مهدی ابریشمچی) و ... داشتیم بارها گفتم حرکتی که پشتوانه آن مردم نباشد با یک بند و بست و با یک تغییر فاز رژیم ، مواجه با بن بست خواهد شد و به همین دلیل مخالف آمدن به عراق بودم و به خاطر همین اظهار عقاید متهم به خیانت شدم و در پی اش حکم اعدام که البته کاش رفته بودم و این طور مرا تصفیه و له نمی کردند.»

همه اين مدارك و صدها مدرك ديگركه اكنون فرصتي براي نقل آنها وجود ندارد نشان مي دهد كه علي زركش با سياست و استراتژي رجوي مخالف بوده است و چنانچه ما ساليان با او زندگي كرده ايم مي دانيم كه هر مخالفي براي رجوي مرادف با خيانت است و حكم خيانت هم اعدام. از آنجايي كه نمي خواهد حكم اعدام را رسما اعلام كند به بهانه هاي مختلف آنها را به كام مرگ مي فرستد. مهمترين آنها نيز علي زركش بود. علي زركش كه زماني  فرد شماره دو سازمان بود بعنوان يك سرباز معمولي به جنگ فرستاده مي شود. از طرف سازمان از پشت مورد اصابت گلوله قرار مي گيرد و به اين ترتيب به زعم سازمان پرونده علي زركش بسته مي شود و مرگ او به همراه 1200 نفر ديگر اعلام مي شود.

پس از مرگ علي زركش افشاگريهاي زيادي از طرف منتقدان سازمان در خارج از كشور صورت گرفت كه سازمان را مجبور كرد در  نشريه مجاهد و راديو مجاهد ساعتها در مورد وفاداري علي زركش به رجوي سخن سرايي كند و خواهرش (فروغ زركش) را به صحنه آوردند تا شايد اين افتضاح را لاپوشاني كنند. اما هرگز اين جنايت از خاطره هيچ مجاهدي محو نشده و نخواهد شد.

دومين تصفيه دروني از رده هاي بالاي سازمان مربوط به مهدي كتيرايي (ساسان) است. مهدي كتيرايي از مسئولان بالاي سازمان كه در فاز سياسي معاون بخش اجتماعي بود و در جريان تظاهرات سي خرداد معاونت محمد ضابطي را برعهده داشت و سپس در جريان جنگ چريك شهري مسئول ستاد عمليات تهران بود و بعد از تشكيل ارتش آزاديبخش فرمانده گردان 200 در قرارگاه اشرف شد.

من شخصا به مدت يك سال تحت مسئوليت ساسان بودم. او اواخر سال 1366 شمسي بطور ناگهاني ناپديد شد. از آنجايي كه اعضاي گردان 200 به او علاقه زيادي داشتند سئوالهاي متعددي پيش آمده بود. فرمانده بعدي گردان محمود مهدوي (محمود قائمشهر) بود. بالاخره يك روز محمود قائمشهر در نشستي  پاسخ داد كه، ساسان باعث عقبگرد شما شده بود و مانع رسيدن خط و خطوط رهبري به شما مي گرديد به همين خاطر او را از اين سمت برداشتيم. چند ماه بعد او را در نشست عمومي ديدم او خيلي افسرده شده بود و موضع تشكيلاتي پاييني داشت. او نيز در عمليات فروغ جاويدان بطور مشكوكي كشته شد. يكي از دوستانم او را در صحنه درگيري در عمليات ديده بود. مي گفت ساسان بطور غمگينانه اي راه مي رفت. كسي از سرنوشت او هيچ خبري ندارد.

مورد سوم كه از رأس سازمان تصفيه شدند مي توان به مهدي افتخاري اشاره كرد. مهدي افتخاري كه فرمانده عمليات پرواز رجوي و بني صدر به فرانسه بود به نام فرمانده فتح الله لقب گرفت. او فرمانده عمليات ويژه درداخل كشوربود. تمامي عملياتهاي ويژه نظير انفجار دفتر حزب جمهوري اسلامي و انفجار دفتر نخست وزيري، ترور كچويي، ترور آيت، ترور قدوسي، حمله به دادستاني انقلاب در تهران، توسط او طرح ريزي و اجرا گرديده بود. رجوي در يادداشتي نوشته بود، مهدي افتخاري تنها كسي است كه  در زمان زنده بودنش لقب قهرمان در سازمان گرفته است.

اختلافات مهدي افتخاري از زمان انقلاب ايدئولوژيك شروع شد. او پس از جريان انقلاب سال 1368 هيچ موضع تشكيلاتي نداشت. من او را براي اولين بار از نزديك در ستاد تبليغات ديدم. اوايل سال 1371 او را به ستاد تبليغات منتقل كردند. بسيار بهم ريخته بود طوري كه به لحاظ جسمي هم روي او تاثير گذاشته بود. بطور مكرر خون استفراغ مي كرد. وقتي او را در اين وضع ديدم بشدت دلم برايش سوخت به احسان امين الرعايا كه يكي از مسئولان تبليغات بود، مراجعه كردم و به او گفتم وضع مهدي خيلي خراب است چرا براي درمان او اقدامي نمي كنيد، گفت «مهم نيست» تنها كاري كه مي كرد اين بود كه بعضي وقتها به اتاق تايپ مي آمد و مقداري خبر تايپ مي كرد. با خود مي گفتم «فرمانده فتح الله» به چه روزي افتاده كه فقط كارش شده تايپ اخبار. او وقتي به دستشويي مي رفت برخي اوقات تا يك ساعت طول مي كشيد. و توي دستشويي با خودش حرف ميزد بطوري كه صداي پچ پچ او كاملا شنيده مي شد.

چند وقت بعد او را در جريان جنگ كويت وقتي در پراكندگي در منطقه نوژول بوديم ديدم. وقتي مي خواستيم از منطقه كردي خارج شويم، رفتيم مهماتهاي پنهان شده در شيارها و دره ها را سوار ماشين كنيم كه به خارج از منطقه منتقل شوند. يكي از نفراتي كه براي حمل مهمات آورده بودند مهدي افتخاري بود. او كه پيرمردي ضعيف بود، براي حمل مهمات سنگين توپ و تانك آمده بود.

مجددا او را در ستاد تخصصي ديدم. اينبار بسيار بسيار داغان شده بود. طوري كه ناي راه رفتن نداشت. در گوشه اي از ستاد سبزي كاري مي كرد و هيچ كاري با كسي نداشت.

در جريان نشستهاي حوض، وقتي رجوي از همه امضا گرفت كه «خروجي نداريم»  و گفت ديگر هركس كه خواست از سازمان خارج شود با مشت آهنين با او برخورد مي كنيم، ناگهان در سكوت مطلق جمعيت مهدي افتخاري دست بلند كرد و گفت «من مي خواهم از سازمان خارج شوم چكار بايد كنم؟» به اين ترتيب فضاي سنگيني كه رجوي ايجاد كرده بود و همه در خود فرو رفته بودند در هم شكست. رجوي كه از اين كار بسيار خشمگين كرده بود او را به وسط صحنه فراخواند و تا توانست به او بد و بيراه گفت. نهايتا هم به او گفت، من عمليات پرواز  را خودم ريز به ريز فرماندهي كردم، براي اينكه تو را راضي كنيم بي خودي اسم تو را گفتم. او فتح الله را در ميان بيش از هزار نفر آدم چنان خار و خفيف كرد كه شايد در تاريخ هيچ نظيري نداشته باشد كه رهبر يك فرقه يكي از مسئولان نزديك به خود را اينطور خرد كرده باشد.

رجوي يكبار ديگر در نشست طعمه در قرارگاه باقرزاده كه تمامي اعضاي سازمان حضور داشتند نيز فتح الله را زير ضرب برد. در همانجا بود كه اصطلاح «پفيوز» را خطاب به او گفت. بارديگر براي مدت چند ساعت رجوي تا توانست به اين پيرمرد تاخت تا عقده و كينه هاي حيواني اش را سر او خالي كند. ولي هرگز فتح الله حاضر نشد دوباره به فرمان رجوي در بيايد.

يكي از دوستان در خاطرات خود نوشته است، وقتي مي خواستيم  از سازمان خارج شويم در نشست عمومي نزد فتح الله رفتم و به او گفتم ما مي خواهيم برويم آيا تو حاضر نيستي همراه ما بيايي؟، فتح الله در جواب گفته بود كه من يك سري كار اينجا دارم بايد بمانم، شما برويد به امان خدا.

سرانجام فتح الله بطور مشكوكي در سال گذشته كشته شد. رجوي چون ترسيده بود كه با توجه به ايجاد شدن امكان فرار، نفرات در اشرف و حضور نيروهاي عراقي در قرارگاه، فتح الله فرار كند و اسرار و نا گفته هاي زيادي كه در دل داشت را فاش كند، لذا تصميم به نابودي او گرفت.

در قسمت بعدي اين مطلب به ساير كشته شدگان توسط دستگاه وحشت و ترور رجوي خواهيم پرداخت.

http://bandrajavi.blogfa.com/post/102

مرگ مشكوك ساكنان اشرف  ـ قسمت دوم

در قسمت اول اين مقاله گفتيم كه طي ساليان طولاني رجوي تمامي كساني را كه به نحوي با سياستهاي درون تشكيلاتي او مخالفتي مي كردند از سر راه برميداشت و به نمونه هاي علي زركش، مهدي كتيرايي و مهدي افتخاري اشاره كرديم. و در مورد هر كدام بررسي كرديم كه چگونه مخالفت آنها ابراز شد و چگونه پس از مدتي از ديدها ناپديد شدند. اكنون در اين قسمت مي خواهيم به موارد ديگري كه درون تشكيلات رخ داده است بپردازيم:

يكي ديگر از كساني كه طي ساليان طولاني بدست دستگاه وحشت و ترور مجاهدين نابود شد محمدرضا صباحي است. محمد رضا صباحي از مسئولين و سخنگوي سازمان در آمريكا بود. او براي ماموريت به عراق رفت و سپس ديگر اجازه برگشت به آمريكا را به او ندادند. به همين خاطر نقطه افتراق او با سازمان شروع شد. محمدرضا بحثهاي سياسي و تشكلاتي فراواني داشت. در آن زمان من در بخشي به نام «دبيرخانه» با مسئوليت محمدعلي توحيدي كار مي كردم. روزي محمد سيدالمحدثين كه مسئول بخش سياسي سازمان بود با اعضاي دبيرخانه نشستي برگزار كرد و گفت فردي به اسم محمدرضا را مي خواهيم به بخش شما منتقل كنيم او مسئله دار شده است و يك سري سئوالات و ابهامات دارد كه سعي مي كنيم با او برخورد كنيم تا مسائلش حل و فصل شود. بعد از آن محمدرضا را به بخش ما آوردند. محمدعلي جابرزاده كه از مشاورين نزديك رجوي بود به بخش ما مي آمد و ساعتها با او صحبت مي كرد. هنوز يك هفته از آمدن محمدرضا نگذشته بود كه گفتند نيمه شب محمدرضا خود را به آتش كشيده است. بعد هم معلوم نشد جسد او را به كجا بردند و كجا دفن كردند. به همين مناسبت نشست ديگري با نفرات دبيرخانه صورت گرفت كه باز سيدالمحدثين آنرا اداره مي كرد. جابرزاده نيز  در نشست حضور داشت، جابرزاده گفت، هيچ حرف منسجم و درست و حسابي نمي زد تنها برداشتي كه من كردم اين بود كه از مبارزه خسته شده و مي خواهد بدنبال زندگي برود. سيدالمحدثين و توحيدي نيز كه در آنجا بودند حرف او را تاييد كردند و هر كدام عليه او صحبت كردند. جالب است كه همسر او (فرح امامي) را نيز به آن نشست آورده بودند و سعي مي كردند  موضوع را براي او نيز رفع و رجوع كنند. فرح امامي كه قبلا در بخشهاي پشتيباني كار مي كرد پس از اين ماجرا براي اينكه به او امتيازي بدهند به بخش سياسي منتقل كردند. ولي غم نهفته اي كه در سيماي فرح ديده مي شد كاملا خبر از وضعيت دروني او در عزاي همسرش مي داد.

اين داستان همچنان ادامه داشت تا به جريانات سال 73 رسيديم. در جريان سال 73 كه تحت عنوان نفوذي رژيم نام گرفته بود بيش از چهارصد نفر  را به زندان كشاندند و تعداد زيادي را شكنجه كردند از جمله دو نفر به نام هاي پرويز احمدي و قربانعلي ترابي نيز در همين جريان كشته شدند. اين بار رجوي شمشير را از رو بسته بود. و شايد كسان ديگري نيز در اين جريان كشته شدند كه كسي هرگز از آنها خبري ندارد و جايي درز نكرده است.

در جريان اشغال عراق توسط نيروهاي آمريكايي در سال 1382 تعدادي به عنوان كشته شده در جريان حمله آمريكا اعلام شدند كه هرگز چنين نبوده است. آنها بعنوان تصفيه دروني كشته شدند بودند حتي برخي از آنها خيلي قبل تر از اين جريانات در تشكيلات ناپديد شده بودند. از جمله مي توان به كمال حيدري  و مهري موسي و مينو فتحعلي اشاره كرد. كمال حيدري از جمله اعضاي تيم ترور صياد شيرازي بود. او همسر خانم مرجان ملك نيز بود كه اكنون از منتقدان سازمان مي باشد. كمال كه سابقه بسيار كمي داشت پس از انجام اين عمليات سريعا به رده عضويت دست يافت. كمال كم كم با سازمان به مخالفت پرداخت. من او را در مركز 19 مي شناختم. او در آن مركز بعنوان فرمانده يك تيم كار مي كرد. چندين بار با او برخورد داشتيم، او آدمي بسيار منطقي و خوش مشرب بود. اواخر سال 1378 به قرارگاه علوي منتقل شد.  در سال 1380 نشست عمومي براي  كمال در قرارگاه سوم به فرماندهي رقيه عباسي برگزار كردند. او را زير شديدترين فشارها گذاشتند. كمال درخواست خروج از سازمان را كرده بود  و در آن نشست نيز برخواسته خود پافشاري كرد. فشار زيادي به وي آوردند ناسزا به او گفتند سعي كردن با تحقير كردنش نزد همه افراد قرارگاه او را از خواسته اش منصرف كنند  ولي كمال كوتاه نيامد. آن نشست سرانجام بعد از ساعتها به پايان رسيد ولي پس از مدتي  بعد از آن نشست، كمال ناپديد شد و ديگر هرگز كسي كمال را نديد تا پس از پايان جنگ تصوير او در نشريه مجاهد بعنوان كشته شدگان در جنگ اعلام شد.

همين سرنوشت براي مهري موسوي نيز اتفاق افتاد. مهري كه از مسئولين بخش سياسي سازمان بود، و سالها بعنوان يكي از مسئولين اين بخش در عراق و خارج از كشور فعاليت كرده بود، در جريان نشست طعمه يعني سال 1380 با سازمان دچار مشكل مي شود نشستهاي زيادي براي او گذاشتند و او را تحت فشار گذاشتد كه از موضع خود كوتاه بيايد چون كه از اين راه نا اميد شدند نوبت از ميان برداشتن او شد و باز عكس مهري در نشريه و خبر كشته شدنش در بمباران. چنانچه براي مينو فتحعلي نيز چنين شد.

 پس از پايان جنگ و استقرار در خاك عراق، از آنجايي كه سازمان امكان نشستهاي با حضور رجوي را نداشت كه بتواند به نفرات معترض رسيدگي كند،  ميزان مرگ و مير بيشتر شد كه خود  نشان از تصفيه افراد معترض و مسئله دار است.  هر كدام به بهانه اي از ميان برداشته شدند.

ياسر اكبري نسب از جمله افرادي بود كه در اين ميان جان خود را از دست داد. پدرش مرتضي و برادرش موسي نيز در قرارگاه اشرف هستند.

ياسر مادرش را در سال 1367 در جريان عمليات فروغ جاويدان از دست داده بود. ياسر به همراه برادر و خواهرش سال 1369 در جريان جدايي فرزندان از اولياء از پدرشان جدا شدند و به آلمان فرستاده شدند. يكي ازپادوهاي مجاهدين در اروپا به نام غلام در سال 1377 به آنها مراجعه كرده و به اصرار از آنها خواست كه براي ديدن پدرشان به عراق بروند. عليرغم مخالفت ياسر و برادر كوچكترش موسي، سرانجام آنها را به عراق آوردند و سپس در يگانهاي رزمي سازماندهي كردند. آنها فقط توانستند براي مدت يك ساعت پدرشان را كه در آشپزخانه كار مي كردند ملاقات كنند. آنها در مركزي به نام مركز 19 سازماندهي شدند. من در آن زمان در مركز نوزده بعنوان كادر فعاليت مي كردم. تمام نفرات كه تحت عنوان «مليشيا» مي آوردند در مركز نوزده سازماندهي مي كردند. (ميليشيا به نفراتي اطلاق مي شد كه پدر يا مادرشان درون تشكيلات بود)

ياسر و موسي خيلي بهم وابسته بودند به طوري كه در اغلب مواقع در كنار هم نشسته يا با هم به كاري مشغول بودند. ياسر رقص با كفش را به خوبي اجرا مي كرد او استاد اين كار بود به طوري كه به ساير نفرات نيز اين رقص را آموزش داد و در برنامه هاي جمعي اجرا مي كردند. سيماي ياسر هميشه با خنده و خوشرويي عجين بود. او با من رابطه اي دوستانه برقرار كرده بود. و چندين بار پيش من از اينكه مسئولشان به او بي احترامي مي كند شكايت مي كرد ولي من نيز متاسفانه كاري نمي توانستم برايش بكنم جز اينكه او را به صبوري دعوت كنم.  يكبار ياسر جريان آمدنش به عراق را مي گفت، او گفت من در آلمان زندگي خوبي داشتم تازه داشتم سروسامان مي گرفتم كه مرا به اين جا آوردند. او گفت خيلي وعده به ما دادند كه مرا به اينجا آوردند از جمله اينكه آنجا شما با دختران جوان زندگي مي كنيد ما هم به همين هوا آمديم.

هميشه يك احساس نگراني در چهره ياسر مي ديدم. فرمانده آن موقع مركز محبوبه توسلي بود، او بشدت از محبوبه متنفر بود، مي گفت مثل ميمون مي ماند. او مي گفت الان كه آمده ايم اينجا گير افتاده ايم و ديگر امكان خروج نداريم. ياسر به همراه برادرش اواخر سال 1378 كه مركز 19 منحل شد به قرارگاه ديگري در كوت منتقل شدند. پس از آن ديگر من ياسر را نديدم تا حدود ده سال بعد كه وقتي در تيف بوديم خبردار شدم كه ياسر خودسوزي كرده است. سازمان علت اين خودسوزي را به طور مسخرهاي  «براي اعتراض به نيروهاي آمريكايي»  عنوان كرد. من اصلا اين خبر را باور نكردم، از يكي از  فرماندهان آمريكايي كه به آنجا تردد مي كرد به نام سرهنگ تورلاك جريان را پرسيديم او گفت «هنوز بر ما معلوم نيست كه او را به آتش كشيده اند يا خودش، خودش را به آتش كشيده است ولي مجاهدين هيچگونه اطلاعات دقيقي در اين مورد به ما نمي دهند» و به اين ترتيب پرونده ياسر اكبري نيز بسته شد و پدرش مرتضي و برادرش موسي كه بسيار او را دوست داشتند، در عزاي او ناله كردند.

قرباني ديگر حس قدرت پرستي رجوي، دوست عزيز و نازنينم احمدعلي رازاني بود. احمد پس از عمليات فروغ در حالي كه همسرش را از دست داده بود و يك دختر و يك پسر يتيم داشت به لشكر ما (لشكر 15) منتقل شد. من و احمدعلي در يك دسته بوديم. ما حدود دو سال را با هم بسر برديم.  احمدعلي  كه از لرستان آمده بود، آدمي بسيار ساده و دوست داشتني بود. پس از آن دو سال نيز هر وقت در برنامه هاي عمومي همديگر را مي ديديم بسيار خوشحال مي شديم.  او جريان كشته شدن همسرش در عمليات فروغ را كه از چند نفر شنيده بود برايم تعريف كرد. او گفت، همسرم تا روز آخر زنده بوده است ولي يك طراحي احمقانه كرده بودند و آنها سوار بر يك خودروي نظامي مي كنند و به وسط دشمن مي فرستند. هيچ عقل سليمي حكم نمي كرد كه اين تعداد را كه اغلب آنها نيز زن بوده اند بصورت كاملا بي دفاع به دهان دشمن بفرستند. او مقصر اصلي مرگ همسرش و يتيم شدن فرزندانش را خود رجوي مي دانست كه دست به اين عمليات احمقانه زده است.

در مجاهدين معمولا به رجوي با اصطلاح «برادر» ياد مي كنند او وقتي با هم حرف مي زديم اين اصطلاح را به سخره مي گرفت و مي گفت بجاي اينكه برادر ما باشد دشمن جان ماست.  پس از دو سال ما از هم جدا شديم و هر كدم به بخش ديگري منتقل شديم. ولي اين دوستي و رفاقت ما همچنان پابرجا بود. او هر بار كه مرا مي ديد عليه تشكيلات و بخصوص شخص رجوي حرف بسيار ميزد و مي گفت تا همه ما را به كشتن ندهند دست بردار نيستند. اصلي ترين مانع جدا شدن احمدعلي از سازمان، فرزندانش بود كه هم دختر و هم پسرش را مجددا به تشكيلات بازگردانده بودند.

آخرين بار او را در آشپزخانه ديدم. آشپزخانه ستادي به نام «ف. اشرف» او در آنجا در حال پخت و پز بود. در آن شرايط من ديگر براي رفتن تصميم گيري كرده بودم و مترصد فرصتي براي رفتن بودم. به احمدعلي گفتم تو ميخواهي چكار كني  باز هم مي خواهي تحمل كني و همين جا پياز و سيب زميني بپزي؟ احمدعلي با حالتي كه اندوه فراواني در چهره اش نهفته بود گفت من چكار مي توانم بكنم، از بخت بد من، بچه هايم را آورده اند اينجا مگه مي توانم بچه هايم را ول كنم و بيايم؟ سرنوشت آنها چه مي شود؟ اصلا خانواده و مردم چه مي گويند؟ نمي گويند چرا زنت را به كشتن دادي و بچه هايت را هم ول كردي و آمدي؟ او مي گفت نمي گذارند حتي يكبار هم كه شده بچه ها را ببينم حداقل از آنها نظرخواهي كنم شايد آنها هم راضي به ماندن نباشند. آخرين بار كه احمدعلي را ترك كردم در حال پاك كردن پياز و سيب زميني بود. و من ديگر هرگز احمدعلي را نديدم. تا اينكه يكي دو سال پيش شنيدم كه خود را دار زده است. من نميدانم آيا واقعا احمدعلي خودش را دار زد يا قرباني ديگر اين دستگاه جهنمي بود. آيا احمدعلي واقعا براي زندگي ديگر هيچ اميدي نداشت؟ پس فرزندانش چه ميشوند؟

يكي ديگر از نوجواناني كه قرباني اين فرقه شدند،  آلان محمدي بود. آلان دختر شانزده ساله اي كه  فرزند نصرالله محمدي بود. مطابق گفته كساني كه در بخش زنان بودند، آلان بسيار براي برگشتن و خلاص شدن از اين مخمصه تلاش كرد ولي متاسفانه  موفق نشد، سرانجام در هنگام پست نگهباني در حالي كه با فرمانده يگانش پست ميداد، تيري به او شليك شد كه صورت كوچك و نازنينش را متلاشي كرد. در ابلاغیه ای درونی، اعلام کردند که آلان بر اثر بی احتیاطی خودش کشته شده است. بر سنگ مزارش هم نوشتند: شهادت حین ماموریت!  سازمان اعلام كرد كه تيرناخواسته از تفنگ خارج شده است و در آن زمان مسئولش هم در برج نگهباني نبوده و براي سركشي به پايين آمده بوده است. ولي همه مي دانستند كه اين يك دروغ است و آلان بدست فرمانده جنايتكارش كشته شده است.

من پدرش را به خوبي مي شناختم. اودر ستاد سررشته داري و راننده ماشين سنگين بود. يكبار كه براي كاري به قبرستان رفته بودم، نصرالله را تنها در كنار قبر دخترش ديدم او در حالي كه اشك مي ريخت و با دخترش نجوا مي كرد، قبر او را با آب مي شست. من كمي با او درددل كردم، احساس كردم دلش خيلي گرفته است او دختر كوچكش كه وقتي به خارج رفته بود شيرخوار بود و الان شانزده ساله برگشته بود را از دست داده و اكنون عزادار بود. من چه مي توانستم بگويم جز اينكه با او ابراز هم دردي كنم.

معصومه غیبی پور. 35 ساله و با 5 سال سابقه عضویت در تشکیلات مجاهدین. او كه فردي غير مسلمان بود و از ابتدا نيز اعلام كرده بود كه معتقد به دين اسلام نيست. از طرف فرمانده لشكر خود (محمدرضا....) مورد هتك حرمت قرار مي گيرد. فرمانده لشكر قصد تجاوز  به او را داشت كه معصومه با داد و فرياد سعي مي كند از مهلكه خود را نجات دهد. پس از آن معصومه خواهان جدا شدن از سازمان مي شود. از آنجايي كه سازمان هرگز حاضر نبود او به خارج رفته و جريان اين افتضاح را علني كند در تابستان 72 در نشستی به دست خواهران مجاهد خلق زیر مشت و لگد کشته شد! معصومه را در قطعه مروارید به خاک سپردند و بر سنگ مزارش نوشتند که بر اثر بیماری مرد. اما همه میدانستند که معصومه بیمار نبود و تا چند روز پیش از قتلش هم کاملاٌ سرحال و مشغول کارهایش بوده است. اما جرم معصومه چه بود؟

رجوي بعدا در نشست حوض در حالي كه از محمدرضا كه آن زمان فرمانده معصومه بود بازخواست مي كرد و بطور سربسته كه كسي متوجه نشود به او گفت كه ما بخاطر آن افتضاحي كه تو به بار آوردي مي داني چه بهايي پرداختيم؟ و ما كه جريان را مي دانستيم بخوبي  فهميديم كه منظور رجوي از آن بها چه بوده است؟

علي نقي حدادي (كمال) قرباني ديگر. كمال فرمانده لشكر ما بود. من سالهاي 69 و 70 در جريان جنگ كويت،  در لشكر 26 بودم كه فرمانده آن كمال بود. پس از آن من از آن لشكر منتقل شدم و كمال را برخي اوقات مي ديدم. از نزديكان آنها شنيدم كه كمال سر استراتژي با رجوي به مشكل برخورده بود. حتي چند جلسه خصوصي رجوي با او گذاشته بود كه او را راضي كند ولي كمال راضي نشده بود و متاسفانه رگ دست كمال زده شد و مرد.

 رجوي يكبار در نشست كوچكي كه در قرارگاه پارسيان برگزار شده بود گفت، كمال رابطه جنسي با يك زن برقرار كرده بوده كه وقتي سازمان متوجه مي شود او را در يك بنگال تحت برخورد قرار مي دهد (زنداني ميكند) وقتي كه براي او غذا مي برند مي بينند كه رگ دستش را زده است. ولي همه ما مي دانستيم كه اينطور نبوده است. طي اين ساليان به خوبي فهميده بوديم كه رجوي هر گونه مخالفت را به مسائل جنسي ربط ميدهد تا مخالف خود را كوچك و ذليل كند. اين درحالي بود كه همه مي دانستيم كمال اصلا اهل اين حرفها نيست و رجوي دارد بر روي جنايتي كه در حق كمال انجام داده است سرپوش مي گذارد. كسان ديگري كه در اين ساليان به طرز مشكوكي ناپديد شدند و هرگز كسي ديگر خبري از آنها نداشته و ندارد هستند مي توان به برخي از اسامي آنها اشاره كرد: جلیل بزرگمهر– الیاس کرمی – احمدرضاپور – محمد افتخاری –نسرین احمدی – یعقوب کر – مسعود مسعودی – سهیل خطار– صدیقه رجبی نژاد – محمد رضا الله وردی – مالک کلبی – محمد باباخانلو – عبدالقادرجیرانی – محمد نوروزی – خليل حسيني و دهها قرباني ديگر كه نه نامي از آنها هست  و نه نشاني و مجاهدين نيز هيچ چيز در مورد آنها نمي گويند. باشد كه روزي اين اسرار فاش شود و مردم بدانند كه كساني كه دنبال جامعه بي طبقه توحيدي بودند به چه روزي افتادند كه اعضاي خود را مي كشند و سربه نيست مي كنند.

دراينجا بايستي به يك سري نفرات نيز اشاره كنم كه در اثر فشار تشكيلاتي به بن بست رسيدند و با به آتش كشيدن خود به زندگي شان پايان دادند. همه ما مي دانيم كه مرگ براي هيچ انساني جالب نيست بايد ديد اين افراد به چه نقطه اي رسيده اند كه مرگ رابر زندگي خفت بار ترجيح داده اند:
کامران بیاتی 32 ساله. با 12 سال سابقه تشکیلاتی در مجاهدین. کامران در زمستان 78، کنار نفربر زرهی خودش با قرص سیانور خودکشی کرد. مجاهدین اعلام کردند که ایست قلبی کرده است. اما آنهایی که جسدش را از نزدیک دیده بودند با علامتهای فیزیکی مصرف سیانور کاملاٌ آشنا بودند. كامران فردي بود كه بشدت از طرف تشكيلات زير فشار بود  و شب قبل از اين واقعه نيز نشست ديگ براي او گذاشته بودند و او را بشدت تحقير كردند. كامران به يكي از دوستانش گفته بود اگر راه فرار برايم بسته باشد، از زندگي فرار مي كنم.

-    مهدی خزعل 28 ساله. در بهمن ماه سال 1378 ساعت 7 شب در قرارگاه 13 خودش را به اتش کشید چون نمیخواست آنجا بماند و آنها نمی­گذاشتند که برود. درصد سوختگی بالای 60 درصد بود. پس از آن حادثه دیگر هیچ خبری از او در دست نیست. طی یک هفته و در نشستهای متعدد به شاهدان آن خودسوزی تاکید میکردند که حق ندارند درباره آن صحنه با کسی سخنی بگویند. سپس گفتند مهدی هنگام روشن کردن چراغ نفتی بی احتیاطی کرد و پیکرش شعله ور شد! اگر سانحه بود، مخفی کاری برای چه؟ کسانی که پیکر شعله ور مهدی را خاموش کردند از دیدن چهره مهدی و ناله های او تا یک هفته نمیتوانستند غذا بخورند. کاش که امکان دیدن چنین تصاویری از انقلاب نوین برای همه وجود داشت. تا در خارجه نشينند و بگويند اين حرفها ساختگي است. نفرین بر انقلابی که قرار بود این گونه بهایش را بستانند!

-    کریم پدرام 32 ساله با 10 سال سابقه تشکیلاتی در مجاهدین. کریم در فرماندهی هفتم و مرکز 42 با شلیک کلاش به زندگی خودش پایان داد. باز گفتند که شلیک ناخواسته بوده است. اما در نشستهای درونی و به طور خاص در تابستان سال 80 خودکشی او کاملاٌ روشن شده بود به گونه ای که فراوانی گزارشها در این زمینه، گویای یک یقین همگانی بود.

-    حجت عزیزی 26 ساله و با 5 سال سابقه تشکیلاتی. حجت در بهار 80 و در قرارگاه همایون با شلیک کلاش به زندگی خود پایان داد. به رسم همیشه شلیک را ناخواسته خواندند اما در نشستهای درونی خودکشی او تایید شده بود.

-    خُدام گل محمدی 33 ساله. با 15 سال سابقه تشکیلاتی در سازمان مجاهدین. خُدام از سال 74 تا سال 81 دست کم 4 یا 5 بار رسماٌ درخواست کناره گیری و رفتن از عراق را کرده بود. آخرین بار در ماه رمضان 81 دوباره اعلام کناره گیری میکند اما پذیرفته نشد و به او گفته شد: مشکلاتت را در جمع باید حل کنی. خدام در اسفند ماه 81 ساعت 9:30 شب پشت سالن ورزشی فرماندهی هفتم خودش را به آتش کشید. گفتند خودسوزی ناخواسته بوده است. پس از آن حادثه از سرنوشت او هیچ خبری نشد. تنها به کسانی که شاهد رویداد بودند تاکید شد که این خبر به جایی درز نکند.

-    فردین مقصودی با نام مستعار صادق 30 ساله. صادق در بهار 82 و محل فیلق دوم با رگباری کوتاه به زندگی خود پایان داد. صادق تنها بود. آشنا و کسی را نداشت. پس نیازی به ابلاغیه داخلی و شهید نامیدن او هم نبود! محل خاکسپاری اش هم معلوم نیست. مانند همیشه به شاهدان رویداد گفتند مقصر خودش بوده که بی احتیاطی کرده. این صادق همان کسی بود که هنگامی که به قرارگاه اشرف میرسد میگوید خدا را شکر که از دست رژیم خلاص شدم و زمین قرارگاه را بوسیده بود!  بنازید به ظرفیت اندیشه اسلام انقلابی! شنیدیم که یکی ازمسولان مجاهیدن به نام شهرزاد، در نشستی به صادق گفته بود که اگر علاقه ای به سازمان ندارد برود و خودش را بکشد؛ سازمان ترسی ندارد. آیا این همان سازمانی نبود که در شعارهایش وعده تشکیل صفی از انقلابیون تا تهران را داده بود ؟ جالب آنکه در عمل، صفی تا گورستان کشیدند!

وقتي كه آمار خودكشي هاي بالا رفته بود و تقريبا همه اعضاي سازمان حداقل يك مورد آن را ديده بودند، رجوي يكبار در نشست عمومي  با اشاره به خودكشيهايي كه صورت گرفته بود گفت:«اگر کسی خودش را زد و خودکشی کرد از حماقت خودش بوده است. هر کس که انتخاب کرد باید تا پایان بماند و کسی نباید بر سر این خودکشی ها پرسشی برایش پیش بیاید. به ویژه پرسش و ابهام در باره خودکشی دیگران برای  فرماندهان مجاهدین مشروع و مجاز نیست؛ حرام است! کسی که می خواهد برود همان بهتر که خودکشی کند تا تف سر بالا نشود. نخستین پیام رفتن هر فرد از اینجا این است که انقلاب ایدئولوژیک پاسخ ندارد. پس به خاطر انقلاب هم که شده برای ما خیلی بهتر است که به هر قیمت نیروها مرده یا زنده در همین جا ماندگار شوند. مطمئن باشید که خدا از شما راضی است...»

در پايان اين مطلب بايستي به رويه و شيوه كار رجوي نيز اشاره اي بكنم. چنانچه در ابتداي اين مقاله  نوشتم رجوي بنا به نقل قولي كه از كاركرد استالين در حذف مخالفان خود كرد، همين شيوه را نيز خود به كار مي برد. از نظر او لنين و استالين انقلابيوني بودند كه توانستند انقلاب روسيه را به پيروزي برسانند و سالهاي سال آن را تداوم بخشند. آنچه كه رجوي تحت عنوان «جامعه بي طبقه توحيدي»  مد نظر دارد و آنرا همه جا حتي روي سنگ قبرها نيز مي نويسد چيزي شبيه حكومت استالين در شوروي است. كساني كه در سازمان مجاهدين بوده اند و پاي سخنراني هاي رجوي نشسته اند به خوبي مي دانند كه رجوي  صدها و هزاران بار و در هر موردي از حكومت استالين و پيش از آن لنين استناد مي كرد.

در فرهنگ رجوي صداي مخالف نبايستي شنيده شود. چگونه مي توان تصور كرد سازماني مثل مجاهدين پس از چهل سال سابقه وجود، هرگز دچار انشعاب نشده است. آيا اين قابل تصور است؟ آيا در دنياي واقعي چنين چيزي وجود دارد؟ دليل آن هم كاملا روشن است آدمهاي مختلف نسبت به شرايط و عوامل مختلف، نظرات مختلفي دارند. در فرهنگ رجوي بايستي كساني كه نظر مخالف با او دارند بخصوص نفرات مسئول بايستي سربه نيست شوند چنانچه علي زركش و مهدي افتخاري به چنين روزي دچار شدند. تنها كساني كه چاپلوسي او را مي كنند و از هر دو كلمه حرفشان يكي از آنها تمجيد از اوست بايستي بمانند و بالا بروند كساني مثل ابريشم چي و داوري و مهدي برائي و غيره.

راز اين عدم وجود مخالف در سازمان مجاهدين در همين نكتته است و بس. صداي هر مخالفي بايستي شديدا و در عين حال مخفيانه خاموش شود. به هر بهاي ممكن. و اين داستان تا زماني كه اين فرقه هست و تا زماني كه رجوي نفس مي كشد وجود دارد. باز هم قتل ها و كشتار مشكوك خواهد بود. و آخرين آن به محمد طاطايي رسيد. و اين هشداري است به كساني كه با اين تشكيلات مخوف همكاري مي كنند. شايد روزي  شما هم به اين نقطه برسيد كه متاسفانه خيلي دير خواهد بود.

نقشه سایت کانون آوا

انتشارات

سازمان مجاهدین

  • تاریخچه سازمان مجاهدین
  • شورای ملی مقاومت
  • ارتش آزادیبخش
  • نقش زنان در تشکیلات
  • نظرات مجاهدین درمورد دیگرگروه ها

تروریسم وفرقه گرایی

  • انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین
  • آیا مجاهدین یک فرقه هستند؟
  • مبارزه مسلحانه یا ترورکور؟
  • خشونت علیه جداشدگان و منتقدین
  • نقض حقوق بشر در تشکیلات
  • زندان وشکنجه درتشکیلات

لابیگری و خلافکاریهای مالی

  • لابی گری مجاهدین درغرب
  • انجمنهای پوششی مجاهدین 
  • سوء استقاده های مالی