ی07222018

Last updateش, 21 جولای 2018 9am

Back شما اینجا هستید: Home سازمان مجاهدین اخبارسازمان مجاهدین تاریخچه سازمان مجاهدین تاریخچه سازمان مجاهدین خلق از منظرپژوهشکده

تاریخچه سازمان مجاهدین خلق از منظرپژوهشکده

چند سالی است که هر سال مجاهدین برنامه ای را با ساز و دهل راه می اندازند تحت عنوان «همیاری با سیمای آزادی». این برنامه بیشتر به یک شوی تلویزیونی شباهت دارد. یک سری نفرات از مسئولین سازمان می آیند آنجا مینشینند و با نفراتی که از قبل هماهنگ شده است بصورت تلفنی صحبت می کنند و آنها نیز (راست یا دروغ) کمکهای مالی به مجاهدین می دهند. شاید در این میان کسی پیدا شود و بطور واقعی هم پولی پرداخت کند.

 

 تاریخچه سازمان مجاهدین خلق

سازمان مجاهدین خلق ایران با استراتژی مبارزه مسلحانه در شهریور ۱۳۴۴ به وسیله سه تن از دانشجویان پیشین دانشگاه تهران به نامهای محمد حنیف نژاد، سعید محسن و علی اصغربدیع زادگان که فعالیتهای جبهه ملی و نهضت آزادی آنان را قانع نکرده بود، برای براندازی رژیم شاهنشاهی بنیانگذاری شد.
بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق بلافاصله پس از تاسیس ، دست به اقدام علنی نزدند تا هم بتوانند مبانی فکری و ایدئولوژیک خود را تدوین کنند و نیز به کادر خود، آموزش عمیق فکری وعقیدتی بدهند.
موسسین سازمان مجاهدین خلق پس از گفت وگوهای اولیه ، شناسایی و جذب نیروها و تشکیل سلول های کوچکی در قزوین ، تبریز، مشهد، اصفهان ، شیراز، کرمانشاه ، کرمان و بانه در سال ۱۳۴۷با تشکیل کمیته مرکزی به بررسی روستاها و چگونگی امکان فعالیت سیاسی و مبارزاتی در آنجا،برنامه های آموزشی و چگونگی تشکیل خانه های تیمی پرداختند.

در طی سال ۱۳۴۷ پس از تکمیل مطالعات به این نتیجه رسیدند که با اجرای برنامه اصلاحات ارضی امکان آغاز مبارزه در روستاها فراهم نیست و شهرها برای انجام عملیات مناسبتر هستند. از این رو کمیته مرکزی با افزایش تعداد نیروهای خود نسبت به تشکیل گروه های فنی ، اطلاعات ، تبلیغات ، تدارکات ، تسلیحات و الکترونیک پرداخت و زمینه را برای تدارک مبارزه مسلحانه آماده کرد. تعلیم فنون ورزشی کشتی و جودو، رانندگی با خودرو وموتورسیکلت و سایر آموزشهای عمومی در برنامه کار قرار گرفت . از طرف دیگر با برقراری ارتباط با دفتر نمایندگی سازمان آزادیبخش فلسطین در دوبی نسبت به اعزام اعضای سازمان به پایگاه های الفتح برای کسب آموزش های نظامی اقدام شد.

در خرداد ۱۳۴۹ یک گروه سه نفره با تهیه شناسنامه و گذرنامه جعلی از طریق دوبی به لبنان رفتند. متعاقب آن ۶ نفر دیگر با همین روش به دوبی رفتند تا از آنجا به اردوگاه های چریکی الفتح در لبنان بروند; اما پلیس دوبی آن ۶ نفر را به گمان اینکه قاچاقچی هستند دستگیر و به زندان انداخت و قصد داشت آنان را به تهران بازگرداند و به مقام های انتظامی ایران تحویل دهد.مجاهدین خلق وقتی از این موضوع باخبر شدند و نتوانستند اعضای زندانی را آزاد کنند، طرح ربودن هواپیما را ریختند. سه نفر از اعضای سازمان به عنوان مسافر سوار هواپیما شدند و پس ازحرکت ، مسیر هواپیمارا به طرف بغداد منحرف کردند. بعد از ورود به بغداد مقامهای عراقی به آنان ظنین شدند و با اعمال شکنجه سعی کردند تا هویت اصلی آنان را بفهمند. سرانجام بامیانجیگری مقام های فلسطینی ، مجاهدین موفق شدند خود را به پایگاه فلسطینی ها در اردن برسانند. ساواک یک سال بعد، از هویت هواپیماربایان و تشکیل یک گروه چریکی آگاه شد;اما هنوز اطلاع دقیقی از چگونگی این سازمان نداشت . متعاقب این جریان ، سازمان مجاهدین ،۱۰ نفر دیگر را از تهران به اردن فرستاد تا در اردوگاه های الفتح آموزش نظامی ببینند. روند اعزام به اردوگاه های نظامی افراد تا سال ۱۳۵۷ ادامه داشت .
به لحاظ عملیاتی پس از واقعه سیاهکل توسط فدائیان خلق ، مجاهدین خلق وادار به شتاب در اجرای عملیات نظامی شدند تا آنان متوجه شوند در پیشقراولی نبرد مسلحانه تنها نیستند. ازاین رو عملیات خود را از مرداد ۱۳۵۰ برای قطع سیستم اصلی برق سراسری و برهم زدن جشن های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی طراحی کردند.
در طی سالهای ۱۳۵۱-۱۳۵۴ سازمان مجاهدین دست به یک سلسله کارهایی در جهت مبارزه با رژیم شاه زد. در اردیبهشت ۱۳۵۱، یک هفته پس از اعدام اولین گروه از مجاهدین ، به یک پاسگاه پلیس در تهران حمله کردند. سپس دفتر مجله «این هفته » را که به اشاعه فرهنگ غرب و تخریب روحیه خلق متهم شده بود، منفجر کردند. همچنین در بهار ۱۳۵۱ به مناسبت بازدید نیکسون ، رئیس جمهوری آمریکا از ایران ، در دفتر اداره اطلاعات آمریکا، انجمن ایران وآمریکا، دفاتر پپسی کولا، جنرال موتور، شرکت نفت دریایی و هتل اینترنشنال ، بمبهایی را منفجرکردند. اتومبیل ژنرال هارولد پرایس ، رئیس هیات مستشاری آمریکا را در ایران به گلوله بستند;اما موفق به کشتن او نشدند. همچنین بمبی را در آرامگاه رضاشاه منفجر کردند. در ۱۲ مرداد۱۳۵۱ به نشانه اعتراض به ورود ملک حسین ، پادشاه اردن به ایران یک بمب در سفارت اردن منفجر کردند.
بعد از اعلام «بیانیه تغییر مواضع ایدئولوژیک » در سال ۱۳۵۴، شکافی عظیم در میان اعضای سازمان مجاهدین ایجاد شد. اکثریت مجاهدین به مارکسیسم رو آوردند و اقلیتی از آنها تحت عنوان مجاهدین مسلمان به اصول مذهبی پافشاری کردند. البته جدایی و انشعاب مجاهدین ، ناگهانی و غیرقابل انتظار نبود، زیرا کسانی نظیر تقی شهرام و بهرام آرام چنین مباحث ایدئولوژیکی را مطرح و بر روی آن پافشاری می کردند. بسیاری از کسانی که به مارکسیسم گرویدند، از افراد مسلمان متعصب و معتقد به اصول توحید بودند; مانند روحانی و حق شناس که در تیم ایدئولوژی اصلی و اولیه عضویت داشتند یا پوران بازرگان ، همسر حنیف نژاد، که ازمعتقدین به مذهب بود.
سرخوردگی مجاهدین از پشتیبانی روحانیون از آنان ، ناتوانی جذب روشنفکران جدید که گرایش به مذهب نداشتند و نیز شتاب در عضوگیری و اطاعت کورکورانه از کادر رهبری سازمان که به مارکسیسم روآورده بودند، از جمله دلایل گرایش به مارکسیسم ذکر شده است .
پس از اعلامیه مواضع ایدئولوژیک سال ۱۳۵۴، مجاهدین مارکسیست با حفظ آرم سازمان وتغییر علائم و نشانه گذشته ، حذف آیات قرآن و تاریخ پیدایش سازمان و نیز افزودن مشت گره خورده به نشانه وابستگی به طبقه کارگر، آرم جدیدی را برای خود تهیه کردند. نشریه «جنگل » را به جای «مجاهد» به عنوان ارگان سازمان منتشر کردند و هر سه ماه یکبار نیز نشریه «قیام کارگر» را انتشار دادند.
مجاهدین مارکسیست با سازمان فدائیان خلق درباره ادغام دو سازمان مارکسیست به گفتگونشستند ولی به زودی با توسل به این دلایل که سازمان فدایی هنوز با ریشه های کاسترویی خودپیوند دارد و از محکوم کردن سوسیال امپریالیسم شوروی خودداری می کند و با عوامل مشکوکی مانند حزب توده و جبهه ملی رابطه پنهانی دارد، گفت وگو را قطع کردند. فدائیان خلق نیز مجاهدین مارکسیست را به پذیرش کورکورانه مائوئیسم و مدعیان دروغ پرداز طرفدار طبقه کارگر وفرصت طلب متهم کردند.
مجاهدین مارکسیست از طرف دیگر به تسویه حساب با برخی از اعضای برجسته سازمان که بر روی اصول اسلامی پافشاری داشتند، پرداختند. از جمله مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف را ربودند. شریف واقفی را به شهادت رساندند و لباف را نیز زخمی کردند و در دام پلیس انداختند.
در طی دورانی که مجاهدین مسلمان تلاش می کردند از مارکسیستها فاصله بگیرند، بخشی ازروحانیون ، خواهان برخورد تند با مارکسیستها بودند و برخی همچون آیت الله طالقانی ، آیت الله منتظری ، لاهوتی ، مهدوی کنی و هاشمی رفسنجانی رای به جدایی از مارکسیستها و خاتمه یافتن «اتحاد استراتژیک » دادند. طی فتاوای معروفی که در اوایل سال ۱۳۵۵ از طرف روحانیون صادرشد، زندگی اشتراکی با مارکسیستها پایان یافت . رهبری مجاهدین در زندان به ویژه مسعودرجوی ، به صدور این فتوا اعتراض داشتند; در عین حال خود را حداقل برحسب ظاهر ملزم به رعایت آن می دیدند. پس از این گروهی از مجاهدین به انتقاد از مسعود رجوی پرداختند و از آن فاصله گرفتند. از جمله شهید محمدعلی رجایی و عزت الله سحابی که به طور کلی از آنان جداشدند.
در هر حال انشعاب سال ۱۳۵۴، اختلافهای موجود و درگیری های گروههای مختلف سازمان مجاهدین ، ضربات مهلکی را بر این سازمان وارد کرد. ساواک در طی مدت زمان کوتاه پس ازانشعاب توانست تعداد زیادی از افراد و گروههای پراکنده مارکسیست و مذهبی وابسته به سازمان مجاهدین را به تدریج شناسایی کند و از بین ببرد; به طوری که از اواسط سال ۱۳۵۵دیگر عملا سازمانی وجود نداشت .
از طرف دیگر انشعاب در سازمان مجاهدین باعث شد که برخلاف دوره های قبل که عمدتا فعالیت های سیاسی دانشجویی به صورت مشترک انجام می شد و در حقیقت یک اتحاد استراتژیک بین نیروهای مارکسیست و مذهبی در مقابله با شاه وجود داشت ، برنامه های مشترک خاتمه یافت و با بدبینی شدیدی که بین مارکسیستها و مذهبی ها شکل گرفت ، روند چندگانگی نیروهای سیاسی در دانشگاه ها، زندان هاو جامعه اتفاق افتاد و به طرف مرزبندی دقیق نیروها رفت . گروه های مسلح مذهبی هم که شکل گرفتند برخلاف قبل ، از همکاری با نیروهای مارکسیست پرهیزداشتند. زیرا معتقد بودند آنها به لحاظ اعتقادی با مااختلاف دارند و در بین راه به ما خیانت می کنند و از پشت خنجر می زنند.

داستان همیاری مجاهدین و سابقه امر

چند سالی است که هر سال مجاهدین برنامه ای را با ساز و دهل راه می اندازند تحت عنوان «همیاری با سیمای آزادی». این برنامه بیشتر به یک شوی تلویزیونی شباهت دارد. یک سری نفرات از مسئولین سازمان می آیند آنجا مینشینند و با نفراتی که از قبل هماهنگ شده است بصورت تلفنی صحبت می کنند و آنها نیز (راست یا دروغ) کمکهای مالی به مجاهدین می دهند. شاید در این میان کسی پیدا شود و بطور واقعی هم پولی پرداخت کند.

این کار مجاهدین چیز تازه نیست. این نوع گدایی از بینندگان را تقریبا تمامی تلویزیونهای باصطلاح اپوزیسیون خارجه نشین انجام می دهند. از شهرام همایون گرفته تا تلویزیون ایران آریایی و اندیشه و الی آخر. برخی دیگر درآمد خودشان را با فروش اجناس و کلاهبرداری انجام میدهند.

آنچه که واضح و مبرهن است، اینکه مجاهدین به هیچ عنوان این پولها نیازی ندارند. چنانچه از اسناد و مدارک دستگاه اطلاعاتی صدام حسین که پس از اشغال عراق منتشر شد، بر می آید، میلیاردها دلار پول از جانب صدام حسین به پاس خدماتش دریافت کرده است. این پولها بعدا به خارج از عراق منتقل شد و در جاهای مختلف سرمایه گذاری شد. شرکت های بزرگ تجاری اکنون هستند که با نام یا اشخاص جعلی ثبت شده و مشغول فعالیت هستند اما در اصل مربوط به سازمان مجاهدین هستند و تمامی درآمدهای آنها به حساب سازمان واریز می شود. در نتیجه مظلوم نمایی سازمان در برنامه همیاری کاملا غیرواقعی است.

اما سئوال این است پس چه چیزی باعث شده است که سازمان مجاهدین نیز مثل سایر تلویزیونهای خارج از کشوری کاسه گدایی دست بگیرد، و عناصر مهم خود را به تلویزیون بیاورد تا از مردم «حتی یک دلار» گدایی کنند؟

شروع داستان به ده سال پیش در سال ۲۰۰۳ یعنی هجوم پلیس فرانسه به مقر مریم رجوی و دستگیرهای گسترده آنان در سطح شهر پاریس برمی گردد. در چند پایگاه آنان میلیونها دلار پول نقد کشف شد. در کیف دستی یکی از خانمهای عالیرتبه سازمان هنگام تردد میلیونها یورو پول نقد کشف و ضبط شد. چنانچه خوانندگان محترم اطلاع دارند، در کشورهای اروپایی از جمله فرانسه، نگهداری و حمل و نقل پول نقد، غیر عادی و حتی جرم محسوب می شود.

پس از این کشفیات، این سئوال برای مسئولین قضایی و اطلاعاتی کشور فرانسه بوجود آمد که چرا سازمان مجاهدین پول نقد حمل و نقل می کند و اساسا این پولها از کجا بدست آمده است.

یک سازمان خصوصی آنهم سازمانی که بعنوان اپوزیسیون یک دولت آسیایی، فعالیت می کند، چنین پولهایی را چگونه و از چه طریقی بدست آورده است؟ سازمان مجاهدین بسیار فعالیت کرد که بتواند این موضوع را به لحاظ سیاسی موجه جلوه دهد ولی موفق نشد.

پس از آن سازمان دست به یک تاکتیک زد. کمکهای مردمی به سازمان! اولین برنامه همیاری در ماه اوت سال ۲۰۰۳ یعنی قریب به دو ماه پس از این دستگیریها بود. آنها می خواستند به این ترتیب نشان دهند که این «هموطنان هستند که به ما کمک مالی می کنند» رقم نجومی این کمکها هم واقعا مسخره است. آمار کمکهای مردمی هم مثل آمار شرکت کنندگان در جلسه ویلپنت است. آنها سال به سال بصورت تصاعدی بالا می روند و هر بار رقم سال قبل را به توان دو می رسانند.

آیا کسی هست که نداند، میهمانی های آنچنانی مریم رجوی که رقم آنها صدها میهمانی در سال می شود، برای سازمان میلیاردها دلار خرج دارد؟ سخنرانی مقامات سابق آمریکایی و اروپایی در جاهای مختلف و انتقال آنها به کشورهای دیگر برای سخنرانی میلیاردها دلارخرج دارد. پخش برنامه روی چهار ماهواره، بدون پخش حتی یک ثانیه تبلیغات، مخارج سه هزار نفر در عراق، هزینه وکیه شش هزار وکیل رسمی که سازمان استخدام کرده است و الی آخر. آیا این مخارج از کجا تأمین می شود؟

ترور شدگان بدست مجاهدین خلق

    محمدصادق اسلامی
    عطاءالله اشرفی اصفهانی
    محمدجواد باهنر
    بمب‌گذاری در دفتر حزب جمهوری اسلامی
    سید محمد بهشتی
    غلامحسین حقانی
    سید عبدالحسین دستغیب
    عبدالحمید دیالمه
    محمدعلی رجایی
    مهدی رجب بیگی
    رضا پاک‌نژاد
    مجید شریف واقفی
    علی صیاد شیرازی
    محمد صدوقی
    حسن عباس‌پور
    حسن عضدی
    علی قدوسی
    محمود قندی
    محمد کچوئی
    اسدالله لاجوردی
    میر اسدالله مدنی
    محمد منتظری
    هوشنگ وحید دستجردی
    سید عبدالکریم هاشمی‌نژاد
    لوئیس هاوکینز

گفتگو با محمود اشجع


درآمد

تحلیل شیوه های سازمان مجاهدین در بیرون از زندان و داخل آن در رژیم منحوس پهلوی بی تردید از زبان کسانی که عمر و جان خود را در گرو اهداف آن قرار دادند و در برهه های حساس، قربانی برنامه های آنها شدند، دقیق تر و بدیع تر از روایت دیگران است. در این گفتگو با بیان دقیق و صادقانه ای از عملکرد منافقین رو به رو هستیم که در شناخت جریانات انحرافی در تاریخ انقلاب، بسیار رهگشا تواند بود:

علت و چگونگی اولین دستگیر شما چه بود؟

من متولد اصفهان هستم و تقریبا از دوران دبیرستان، کم و بیش در جریان مبارزات مذهبی بودم. در سال ۴۲ دیپلم گرفتم و سپس وارد کسوت معلمی و در سال ۴۸ وارد دانشگاه صنعتی شریف شدم. از همان اوایل ورود به دانشگاه، بچه های خوابگاه مرا به عنوان یکی از اعضای شورای صنفی انتخاب کردند. فعالیت های مبارزاتی دانشجویان در دوران قبل از انقلاب، معمولا در قالب همین شوراهای صنفی انجام می شد، چون رژیم معمولا از تجمع افراد جلوگیری می کرد و دانشجویان فقط به بهانه تجمعات صنفی، می توانستند دور هم جمع شوند، البته ما در داخل خوابگاه چند جمع خصوصی داشتیم، اما همیشه تحت نظر بودیم. من در سال ۴۸ وارد دانشگاه و یکی دو ماه بعد از آن وارد خوابگاه پانصدنفری خیابان زنجان در پشت دانشگاه شدم. با رفت و آمد به این جمع ها، گزارش هایی از من برای ساواک رفته بود. در سال ۵۱ وقتی پلیس به خوابگاه دانشگاه تهران و دانشگاه صنعتی شریف- که در آن موقع دانشگاه آریا مهر بود-ریخت، مرا هم دستگیر کردند، منتهی خوشبختانه در آن دستگیری، به رغم آنکه در کمد اتاقم تفسیر سوره انفال و کتاب حکومت اسلامی حضرت امام بود، اما همه کتاب ها را دیدند و اینها را ندیدند.

احتمالا منظور شما “تفسیر سوره انفال” است که از جزوات سازمانی مجاهدین خلق بود. این تفسیر از چه کسی بود؟

احساس می کنم ترجمه «فی ضلال»: سید قطب بود. از جمله مبارزین مصر بود. خوشبختانه در آن تفتیش، اینها را پیدا نکردند، ولی دستگیری مرا گزارش کردند. قبلا هم سه بار از من دعوت کرده بودند که به ساواک بروم. یک دعوتنامه می دادند که در فلان روز و فلان ساعت بیائید فلان جا و ما می دانستیم که این دعوت نامه از طرف ساواک است. این نامه به خوابگاه می آمد و ما هم می گرفتیم، ولی من چون جائی امضائی نداده بودم، نرفتم. بعد هم چون دلیلی نبود، نمی توانستند اثبات کنند که نامه به دست من رسیده. البته نهایت بی عقلی بود که انسان با پای خودش توی دهان شیر برود.
در هر حال براساس گزارشاتی که از من داده شده بود، همراه عده ای دیگر از دانشجویان دستگیرم کردند و بردند. دستگیری ما هم به این دلیل بود که وقتی نیکسون می خواست از ایران برود، دانشجویان خوابگاه امیرآباد به طرف ماشینش سنگ پرتاب کردند که ما هم جزو آنها بودیم. همه را بردند و بازجویی کردند و بعد هم یکی یکی آزادشان کردند، البته غیر از آنهایی که درباره شان گزارش داشتند. یکی از اینها من بودم که وقتی بازجو پرونده ام را دید و متوجه احضارهای قبلی شد که به آنها اعتنا نکرده بودم، زیر لب چند دشنام داد که حالا دیگر جلسه تشکیل می دهید. و علیه مملکت توطئه می کنید و از این قسم حرف ها، فحش دادن عادت همیشگی شان بود. بعد هم ما را به اتاق شکنجه بردند و شلاق زدند و یک کمی پذیرائی کردند و دوباره برای ادامه بازجویی برگرداندند. دانشجوی دیگری را هم از دانشگاه دستگیر کرده بودند که با من بازجویی پس می داد. او بیرون رفته و گفته بود که فلانی را کشتند.
نکته ای را که باید بگویم این است که وقتی کسی را شلاق می زنند، از جهتی به دلیل درد، فریاد می زند و از سوی دیگر اگر فریاد نزند، به حساب این که دارد مقاومت می کند، شکنجه گر، او را بدتر شکنجه می کند، بنابراین موقعی که شلاق می خوردیم، داد می زدیم. این بنده خدا رفته و گفته بود که فلانی را کشتند. موقعی که بازجویی تمام شد و برگشتم به سلول، از آنجا که شنیده بودم موقعی که به کف پای انسان شلاق می زنند، اگر بعد از آن راه برود، بهتر است و با راه رفتن می شود جلوی ورم و خون مردگی پاها را گرفت، موقعی که به سلول برگشتم، شروع کردم به راه رفتن و این کارم در روحیه دیگران خیلی تاثیر داشت که چطور این آدم که این همه کتک و شلاق خورده، باز دارد راه می رود!
در سال۵۱ که دستگیرم کردند، بعد از سه ماه پرونده ام را به دادستانی ارتش فرستادند. در این سال هنگامی که دانشجویان تظاهرات کردند، ساواک عکس گرفته بود، چون از من عکسی در اختیارشان نبود، حضورم را در تظاهرات انکار کردم و لذا در همان دادستانی، برایم منع تعقیب صادر کردند و آزاد شدم و به این ترتیب اولین دوره زندانی من در کمیته مشترک بود. در آن زمان طبقه بالا را به کسانی اختصاص داده بودند که هنوز برای بازجویی نرفته بودند.

در واقع نوعی زندان موقت بود؟

بله می شود این طور تعبیر کرد. بعد از اینکه آزاد شدم، احساس کردم در آن نظام امکان تنفس نیست که مثلا لیسانس بگیری و بعد تشکیل خانواده بدهی و یک زندگی عادی را طی کنی. این چیزها برایم قابل توجیه نبودند. واقعا هم نمی دانستم دورنمای مبارزه چیست و کار به کجا می رسد و چه می شود. این طور نبود که انسان به خودش بگوید که حالا قدم اول را بر می دارم و بعد قدم های بعدی را و نتیجه اش به اینجا می رسد. البته ما برای توجیه کارمان، خدمت یکی از مراجع آن زمان رسیدیم و مسئله جهاد و دفاع را مطرح کردیم. ایشان گفتند حکم جهاد که حضور امام معصوم را می خواهد. مثلا شما می خواهید بروید و شوروی را بگیرید و آنها را مسلمان کنید، این حکم امام معصوم را می خواهد، ولی یک وقتی به شما ظلم می شود و شما در برابر ظلم از خودتان دفاع می کنید. این دیگر به رهبری نیاز ندارد. به یک نفر هم که ظلم شود، می تواند از خودش دفاع بکند. اگر عده ای هم باشند و جمع شوند و در برابر ظلم از خودشان دفاع کنند، همین طور، این رهنمود برای ما بسیار رهگشا بود و مسیر را برای ما مشخص کرد. حتی ایشان این تعبیر را به کار برد که می توانید منفرداً یا چندتایی از خودتان دفاع کنید و دیگر پشت سرتان را هم نگاه نکنید. ما آدم های مذهبی بودیم و می خواستیم حرکتی که می کنیم. پایه و ریشه مذهبی هم داشته باشد. درست است که انسان در دوران جوانی، بلندپروازی هایی دارد، ولی این فکر هم در سر ما بود. این باعث شد که بعد از این زندان، من دیگر آدمی نباشم که بخواهم دنباله یک زندگی عادی را در پیش بگیرم و سرم را پائین بیندازم و زندگی کنم. در مورد دیگران هم توجیه خوبی نمی کردیم و می گفتیم اینها سرشان انگار توی آخور است و زندگی شان را می کنند و حواسشان نیست که در این دنیا چه می گذرد. به هر حال این شیوه تفکر باعث شد که ما وارد یکی از گروه هایی بشویم که علیه رژیم مبارزه می کردند و با چند تا از بچه های آنها در خوابگاه آشنا شدیم و بعد هم، بیرون از خوابگاه با برادران شاه کرمی خانه گرفتیم. آنها قبل از انقلاب شهید شدند. یکی هم صادق بود که دو سه سالی زندان رفت و بچه کرمان بود. بعد از زندان، ما را از خوابگاه بیرون کردند و ما در بیرون خانه گرفتیم. مهدی و محمد شاه کرمی که بعدها گروه مهدویون را پایه گزاری کردند، دو برادر و بسیار بچه های خوبی بودند و با اینها شروع به فعالیت کردم. در سال ۵۳ بود که ساواک می خواست جلوی دانشگاه، مرا همراه با مهدی دستگیر کند. مامور گارد آمد جلو که مهدی را بگیرد. مهدی اعتماد به نفس بسیار بالایی داشت و گفت: «چرا دستم را می گیری؟ من خودم می آیم» و به محض اینکه مامور، او را رها کرد، مهدی فرار کرد و وارد یکی از کوچه ها شد و مامور گارد جرئت نکرد وارد کوچه شود. من هم کنار مهدی بودم و از دست ساواک در رفتیم.
راستش من دیگر تصمیم نداشتم به زندان بروم و ترجیح می دادم فعالیت بکنم. از اینجا بود که وارد مجموعه ای از فعالیت های تشکیلاتی شدم. یک ماه در مشهد بودم تا زمانی که به این گروه ها وصل شدم. بعد، سه ماهی در تهران بودم و وقتی «خانه گردی» توسط ساواک شروع شد، سازمان، بچه ها را بین استان های مختلف تقسیم کرد و من باز سهمیه مشهد شدم و در آنجا به اسم مستعار شروع به زندگی کردم. از آنجا ممکن بود وسط راه و در قطار یا ماشین دستگیر شوم، به من گفتند که با هواپیما بروم. من اصلا نمی دانستم چطور باید بلیط هواپیما تهیه کرد. بالاخره رفتم خیابان ویلا و بلیطی خریدم. بعد هم گفته بودند لباس شیکی بپوشم. یادم هست۱۰۰ تومن دادم و کت و شلواری را تهیه کردم. موقعی هم که رفتم فرودگاه، گمان می کردم مثل اتوبوس است و اصلا نمی دانستم که باید کارت پرواز تهیه کرد. خلاصه با این بی تجربگی ها هر جور که بود رفتم و سوار هواپیما شدم و به مشهد رسیدم. در آنجا رفتم سراغ شغل تراشکاری که یک کمی بلد بودم و یک سالی در مشهد بودم و در پروفیل سازی طوس به عنوان کارگر مشغول کار شدم. شناسنامه من هم که به نام باقرزاده بود.

شناسنامه را سازمان به شما داده بود؟

شناسنامه را به ما می دادند، ولی کارهای دیگرش را خودمان می کردیم. یادمان داده بودند که مهر و امضا را چگونه جعل و عکس را عوض کنیم. چند ماهی هم در مشهد در مسجد آیت الله صدوقی حجره گرفتم و طلبه شدم. آیت الله صدوقی روح بلندی داشتند و معمولا در جاهای مختلف مدرسه و مسجد می ساختند. قبلا یک کمی جامع المقدمات خوانده بودم و در آنجا دنباله کار را گرفتم و سازمان هم خیلی از این کار ما استقبال کرد، چون می خواست در میان طلبه ها هم فرد فعالی داشته باشد. در این مدت پخش اعلامیه هم داشتیم که سازمان براساس آن، اعضا را ارزیابی می کرد که چقدر برای اقدامات بعدی آمادگی دارند.

در برابر تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین چه کردید؟

ما درست در جریان تغییر ایدئولوژی سازمان افتادیم و بحث ما با آنها این بود که ایدئولوژی، لباس نیست که بشود آن را به این آسانی عوض کرد. تغییر ایدئولوژی سازمان هم موقعی اتفاق افتاد که ما زندگی مخفی را شروع کرده بودیم و تصمیم گیری و کندن از سازمان باید به شیوه ای منطقی صورت می گرفت، چون از این طرف، احتمال آن بود که در دهان ساواک بیفتیم و از آن طرف هم با سازمان درگیر شدیم. یادم هست که یک روز در مشهد، یک بحث پنج ساعته با رابطمان با سازمان، یعنی عبدالامینی داشتیم. او قبل از انقلاب دستگیر و اعدام شد. بچه خوبی هم بود و او را به نام صادق می شناختیم. اسم سازمانی که به او داده بودند، یوسف بود. این نام باعث می شد که من هر وقت آن را می گفتم، شعر «یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور» در ذهنم مجسم شود و امیدی در دلم پدید بیاید. به هر حال یادم هست موقعی که بحث تمام شد و بیرون آمدیم، اذان مغرب بود. به صادق گفتم: «درست است که در بحث ایدئولوژیک، جواب های خودم را نگرفتم، ولی کلام اذان، به قلب انسان نفوذ می کند و نیازی به استدلال های چوبین ندارد».
من همواره شاکر خدا هستم که در تمام طول زندگی، هدایتم کرده است. به هر حال من یک فرد مبارز سیاسی بودم که رفتار خیلی ها که مذهبی هم بودند، برایم توجیه نداشت و نمی توانستم پاسخ قانع کننده ای برای رفتارهای آنها پیدا کنم. در این گونه بحران ها، فقط لطف خداست که دستگیر انسان می شود و من بسیار خداوند را شکر می کنم، وگر نه امکان داشت که لغزش پیدا کنم. احساس من این است که خداوند در کلیه مراحل ما را حفظ کرد.

چه شد که دوباره به زندان افتادید؟

یک شب عاشورا بود و ما رفتیم به حرم حضرت رضا(ع). آن شب برای من شب بسیار عجیبی بود. قرار بود جزوه ای را که تحلیلی در مورد وضعیت عراق بود، ببرم و به یکی از سمپات های سازمان بدهم، غافل از اینکه قبلا در خانه این سمپات که در محله های کارگری بود، اعلامیه ای انداخته بودند و برادر او که سواد هم نداشت، این اعلامیه را برداشته و نزد کسی برده بود که برایش بخواند و او هم آب و روغنش را زیاد کرده بود که اگر این را دستت ببینند، اعدامت می کنند و خلاصه این فرد با چنین ذهنیتی با من که دم در خانه شان رفته بودم تا جزوه را بدهم، روبرو شد. به هر حال آن شب، در فاصله ای که با او صحبت می کردم، همسایه ها رفته و خبر داده بودند و من دیدم که منطقه در محاصره است و به این ترتیب دستگیر شدم. بعد مرا به کلانتری و سپس به مشهد بردند. اسم مستعار و آدرس اشتباهی در تهران دادم، ولی اینها عکس و مشخصات مرا به سراسر ایران داده بودند. صبح آن روز هم مرا سر قراری بردند که اشتباهی داده بودم و به لطف خدا، از طریق من کسی لو نرفت و دستگیر نشد. این اتفاق در سال ۵۴ پیش آمد که تغییر ایدئولوژی سازمان پیش آمده بود و ما را در شاخه مذهبی گذاشته بودند. آن تصفیه های سازمانی و ماجرای شریف واقفی و صمدیه لباف در رده های بالا اتفاق افتاد. آنها خودشان می دانستند که صادق ترین افراد سازمان بچه مذهبی ها هستند.

فکر نمی کنید چون مذهبی بودید، خود سازمان زمینه دستگیری شما را فراهم کرد؟

نمی دانم، ولی حداقلش این را می شود گفت فردی که یک سال و نیم زندگی مخفی کرده و از همه چیز خود گذشته، او را به خاطر دادن یک جزوه به یک سمپات، این طور در معرض خطر قرار نمی دهند. شاید اگر من عنصر مذهبی نبودم، در آن جایگاه تشکیلاتی چنین برخوردی با من نمی شد.

به زندان مشهد افتادید؟

خیر با همان بازجویی اولیه، مرا به تهران منتقل کردند و عمده بازجویی من هم در حدود سه چهار ماه در زندان کمیته مشترک بود.

آیا روش های بازجویی و شکنجه در نوبت دوم با نوبت اول فرق داشت؟

نوبت اول برخورد آنها با من به عنوان یک دانشجو بود، اما نوبت دوم به عنوان یک فرد تشکیلاتی با من برخورد کردند و طبیعتا فرق داشت.

شیوه های بازجویی آنها چه بود؟

یکی از شیوه هایشان این بود که یک بچه مذهبی را که بریده بود، کنار ما می آوردند تا پایه های اعتقادی ما را سست کند. شیوه دیگر این بود که انسان را پشت اتاق شکنجه می بردند و پتویی را روی سرش می انداختند تا جایی را نبیند و انسان را پنج شش ساعت آنجا نگه می داشتند تا روحیه او را تضعیف کنند و سپس بتوانند از او حرف بکشند. گاهی وقت ها هم۶۰، ۷۰ صفحه از آدم حرف می کشیدند. ما هم می دانستیم چه باید بکنیم و با شرح جزئیات بی فایده، کاغذ را پر می کردیم. فکر می کنم هفت هشت باری بازجویی شدم. همزمان با دستگیری ما، مهدی شاه کرمی که اسمش توی پرونده ما بود، در تعقیب و گریز از بین رفت. محمد هم که در محاصره قرار گرفت و خودش، خودش را از بین برد. یک نفر دیگر هم بود که من اسمش را در بازجویی نیاوردم و در مشهد با او بودم. خوشبختانه اینها متقاعد شدند که من منقطع شده ام و کانال دیگری ندارم. بعد از بازجویی ها مرا به بند۱ زندان قصر و بعد به دادگاه اول بردند و به چهار جرم محکوم کردند: اقدام علیه امنیت کشور، جعل اسناد دولتی، به کارگیری اسناد دولتی، مصادره اموال و در مجموع به زندان ابد محکوم شدم و در زندان شماره۱ قصر با بچه های مذهبی زندانی شدم.

انواع شکنجه کردن آنها چه بود؟

برای من بیشتر از شلاق استفاده کردند.

کدام یک از شیوه ها، فشار روحی و روانی بیشتری داشت؟

لطف خدا شامل حالم بود و این شانس را داشتم که حرف هایم را زود باور می کردند و در ارتباط با من حتی یک نفر هم لو نرفت و وارد زندان نشد، در صورتی که در سال ۵۱ که به زندان رفتم، با افراد زیادی در ارتباط بودم. دلیلش این نیست که من خیلی آدم پیچیده و مقاومی هستم. خیر، من همه اینها را لطف خدا می دانم. شاید هم به خاطر دعای پدر و مادرمان بود که کارمان تسهیل شد. شکنجه های دیگر را بیشتر ناظر بودیم.

زندان قصر یکی از عرصه های مصاف سازمان مجاهدین و نیروهای مذهبی بود. از آن روزها خاطراتی را تعریف کنید؟

البته بعد از اینکه سعادتی و ابریشم چی و امثالهم به آنجا منتقل شدند، موضع اینها قوی شد، چون قبلا امثال اینها را نداشتند. البته قبلا عطائی بود که بچه مشهد بود و روزهای اول که رفتم زندان، او را دیدم. مواردی به سراغ من هم آمدند. خوبی زندان به این بود که در آنجا می توانستی بفهمی کدام دسته از نظر فکری به تو نزدیک ترند. موقعی که خفقان پلیس بود. مذهبی ها و غیرمذهبی ها دو تا سفره داشتند. یادم هست در بند۸ کسی بود به اسم زنجیره فروش که بچه خوبی هم بود و جذب سازمان شده بود. من به او گفتم: «فلانی! تو چند تا کتاب چپی خوانده ای؟» گفت: کتاب «وقتی که انسان غول شد.» را خوانده ام. این یک کتاب سه جلدی بود و او فقط جلد یک آن را خوانده بود که در آن پیدایش انسان را براساس افکار مارکسستی بیان کرده بود. گفتم: «آخر تو با یک کتاب چطور قانع شدی که به آنها بپیوندی؟» گفت: «سازمان گفته و ما هم پذیرفتیم».
گاهی اوقات قضیه به همین سادگی بود که چون سازمان گفته بود، پذیرفته بودند. من این بخت را داشتم که در مدتی که در مشهد بودم کتاب های ایدئولوژیک چپی ها را خوانده بودم که خیلی به من کمک کرد. یادم هست که یک نویسنده روسی کتاب «اسلام در ایران» را نوشته و کریم کشاورز ترجمه کرده و آقای حکیمی حدود ۹۰ صفحه مقدمه ای بر آن نوشته بود. من این کتاب را در مشهد خواندم. حتی یادم هست یک روز قبل از اذان صبح رفتم مسجد گوهرشاد و دیدم شهید مطهری دارند در گوشه ای نماز می خوانند. رفتم خدمتشان و گفتم: «این کتاب را خوانده ام. آیا زیبنده تر نیست که این جور آثار را تالیف کنیم، نه اینکه یک فرد روسی این کار را بکند؟» من آن زمان متوجه نبودم که شهید مطهری در جایگاهی ورای این چیزها قرار دارند. ایشان با بزرگواری گفتند که افرادی دارند در این زمینه کار می کنند. در هر حال مطالعه این کتاب ها و عمق اعتقاداتی که داشتیم و حاصل مطالعه این کتاب ها و عمق اعتقاداتی که داشتیم و حاصل مطالعه هم نبود، به یاری ما آمد و کمکمان کرد و گرایش به این جریان پیدا نکردیم و بیشتر به سمت مذهبی ها رفتیم.

منظورتان چه گروه هایی است؟

نمی شود گفت گروه، چون در زندان گروه ها را متلاشی می کردند.بیشتر اعضای حزب ملل اسلامی بودند، از جمله: آقای بجنوردی و سرحدی زاده. یک عده هم بودند مثل آقای حسین شریعتمداری که دو سالی با ایشان هم بند بودیم. موقعی که از صلیب سرخ برای بازدید زندان آمدند، آقای شریعتمداری مترجم بچه مسلمان ها بود. ایشان از همان زمان مقلد امام بود. احمد کاشانی، پسر آیت الله کاشانی هم بود که بعدها نماینده مجلس شد. روحانیونی هم بودند که بعدها مسئله پیدا کردند. عده ای هم بودند که حتی یک شلاق هم نخورده بودند و بعدها کوس مبارزه زدند. من نمی خواهم بگویم هر کسی که شکنجه شده و یا زندان رفته، ضرورتا تا آخر راه را درست رفته، کما اینکه خیلی ها نرفتند، ولی به هر حال برای کسانی که زندان رفتند و زجر کشیدند قابل توجیه نبود که کسانی که حداقل کارشان این بود که نسبت به شرایط، بی تفاوت بودند و کاری نکردند، ادعای مبارزه کنند و جلو بیفتند و تلاش به زندان رفته ها و شکنجه دیده ها را دست کم بگیرند. به هر حال در سه چهار ماه مانده به انقلاب، وضعیت زندان به گونه ای شده بود که مذهبی ها خودشان پنج شش دسته شده بودند و هر کدام سفره جدا می انداختند و در این میان، من مقسّم غذا بودم!

بین این گروه ها دعوا هم می شد؟

بحث می شد، ولی دعوا نمی شد، چون در برابرشان پلیس را داشتند.

بین گروه های مذهبی و غیرمذهبی چطور؟

الان قضاوت درباره این مسائل، سخت است، چون شرایط حالا با آن موقع خیلی فرق می کند. مثلا یادم هست آقای محمدی عراقی که در بند۸ با ما هم بند بود، کاسه ای را علامت زده بود، چون غذا که می خواستند بدهند، کاسه ها را می گرفتند و در آن غذا می ریختند و می آوردند. قبلا حتی در بعضی بندها، دیگ می آوردند، ولی آن موقع حتی نمی خواستند که دو نفر هم با هم باشند و کاسه ها را می گرفتند و غذا می دادند. من دیدم ایشان کاسه اش را علامت زده که قاتی کاسه چپی ها نشود. از او پرسیدم: «آقای محمدی! چپی ها بدترند یا پلیس ها؟» ایشان جواب داد: «این طور سئوال نکن.» به هر حال ایشان می خواست مسئله طهارت را رعایت کند و سئوال مرا درست ندانست.

در سال ۵۴ که شما وارد زندان شدید، تازه مسئله «نقل فتوا» مطرح شده بود و تفکیک بین مذهبی ها و چپی ها کاملا مشخص بود. آیا این مسئله تا آخر وجود داشت؟

بله، چپی ها از هر گروه و دسته ای که بودند، یک سفره جداگانه داشتند و همگی سر یک سفره می نشستند. مسئله این است که در این اواخر، مذهبی ها چند سفره شدند. ما مذهبی ها یک دیگ داشتیم و چپی ها دیگ دیگر. ما ظرف هایمان را خودمان می شستیم، سفره مان را خودمان پهن می کردیم، چای را خودمان می دادیم و آنها هم همین طور. گمانم فقط در مورد نظافت، کارمان مشترک بود، وگرنه چیزهایی که مربوط به زندگی و خورد و خوراک بود، آزاد بود.

کی آزاد شدید؟

بعد از پیروزی انقلاب، جزو اولین گروه بودم. گمانم آذر و دی ۵۷ بود. سه سال بود که در زندان بودیم. آمدیم و دیدیم که مردم، مردم دیگری هستند و فضا، فضای دیگری است. یادم هست مردم گروه گروه می آمدند به دیدن ما. به یکی از دوستان گفتم: «ما حکم سوسوی ضعیف یک چراغ را داشتیم.» حقیقتش این است که نسبت به فضای جامعه، یک جور احساس عقب ماندگی داشتم. مردمی هم که به دیدن ما می آمدند، رفتارشان به گونه ای بود که انگار وامدار ما هستند و عواطف و احساسات همه خیلی زیبا بود، چون هیچکس، آن نهضت و پیروزی را به حساب خودش نمیگذاشت.

منابع:

ویکی پدیا

بند رجوی

مردم سالاری

راسخون

   گزارش RAND

Rand 153 145
گزارش انستیتوی تحقیقات دفاعی آمریکا درمورد سازمان مجاهدین

   بتول سلطانی

Soltani 153x145
مجموعه مصاحبه ها

ابراهیم خدابنده

Ebrahim Khodabandeh 2015
مروری مختصر برفرقه های مخرب کنترل ذهن 

خروج ممنوع

HRW logo1 153 145
گزارش دیدبان حقوق بشر در مورد نقض حقوق انسانی در مجاهدین

مریم ستجابی

Sajabi Maryam 153x145
مجموعه مقالات 

ایرج مصداقی

mesdaghi goz93
271 سئوال مردم ازسازمان مجاهدین 

pericolum in mora

pericolum 153x145
خودکشی وخودسوزی درسازمان مجاهدین

Anne Singleton

annesingleton 153x145
مجموعه مقالات 

علی جهانی

Jahani Ali 400x
یادواره ها

کمپین خانواده

Campian Familie153x145
کمپین خانواده های اسرای سازمان مجاهدین

مهندس علی اکبرراستگو

Rastgou Ali 2
مجموعه مقالات

کریم غلامی

Karim Gholami 153x145
یادواره ها

تاسیس 100 اشرف!!؟ در آلمان

Hoshdar

هشدار کانون آوا به هموطنان ایرانی در خارج از کشور

محمدکرمی

mohammadkarami 153 145

وضعیت حقوق بشردر سازمان مجاهدین

کردکشی مجاهدین درعراق

Kurden Morvarid 153x145

مجموعه مقالات و اسناد

نقشه سایت کانون آوا

انتشارات

سازمان مجاهدین

  • تاریخچه سازمان مجاهدین
  • شورای ملی مقاومت
  • ارتش آزادیبخش
  • نقش زنان در تشکیلات
  • نظرات مجاهدین درمورد دیگرگروه ها

تروریسم وفرقه گرایی

  • انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین
  • آیا مجاهدین یک فرقه هستند؟
  • مبارزه مسلحانه یا ترورکور؟
  • خشونت علیه جداشدگان و منتقدین
  • نقض حقوق بشر در تشکیلات
  • زندان وشکنجه درتشکیلات

لابیگری و خلافکاریهای مالی

  • لابی گری مجاهدین درغرب
  • انجمنهای پوششی مجاهدین 
  • سوء استقاده های مالی