س10232018

Last updateس, 23 اکتبر 2018 9am

Back شما اینجا هستید: Home سازمان مجاهدین اخبارسازمان مجاهدین ارتش آزادیبخش تشکیل ارتش آزاديبخش ملي به نقل ازکتاب مجاهدین درآیینه تاریخ

تشکیل ارتش آزاديبخش ملي به نقل ازکتاب مجاهدین درآیینه تاریخ

 مقارن همان ايام كه سازمان در بلاتكليفي شديدي به سر مي‌برد، رجوي توانست صدام حسين را متقاعد بکند كه قبل از بسته شدن كامل مرزها و اجراي قطعنامه 598 سازمان ملل، به سازمان اجازه آخرين حمله به خاك ايران را بدهد.

 

 جهت ملاحظه فرمات PDF این مطلب لطفا - اینجا - کلیک کنید!  (از صفحه 392 تا 438)

ارتش آزاديبخش ملي

طي سال‌هاي ۶۱ تا ۶۳ سازمان، بزرگ‌ترين ضربه نظامي را از حكومت اسلامي دريافت كرد. در شرايطي كه نيروهاي رده پائين سازمان در تيررس يورش نيروهاي امنيتي حكومت اسلامي قرار داشتند، و هر روز خبرِ اعدام دسته‌اي از ميليشياهاي مجاهد پخش مي‌شد، سازمان بيشتر فرماندهان و نورچشمي‌هايش را به كشور های فرانسه و اسپانيا انتقال داد.

نيروهاي هوادار و به اصطلاح هسته‌هاي مقاومت سازمان در ايران، به‌ عنوان دستور تشكيلاتي موظف بودند محل اصابت راكت‌هاي عراقي را به سازمان مجاهدين گزارش كنند، يا دست بالا تراكت‌هايي بر عليه جنگ به ديوارها بچسبانند. مي‌توان گفت كه در اواخر سال ۶۳ ديگر استراتژي «جنگ مسلحانه شهري» عملاً به بن‌بست رسيده بود.

بعد از طرح«انقلاب ايدئولوژيك» در سال ۱۳۶۴ سازمان تيم‌هاي دو نفره زبده نظامي را كه در كشور عراق آموزش ديده بودند، به ايران فرستاد تا «سوژه‌»هاي مشخص شده‌اي را ترور كنند. در همين دوران بود كه بيشتر  اين تيم‌ها پيش از آن كه بتوانند عملياتي داشته باشند، لو رفته، دستگير يا كشته شدند. بعدها سازمان به دليل همين گستردگي دستگيري‌ها مجبور شد اين استراتژي را نيز كنار بگذارد.

در اوايل سال ۱۳۶۵ و در اوج دوران آشفتگي‌هاي سياسي/استراتژيك سازمان، دستي غيبي به ياري مسعود رجوي آمد. دولت ژاك شيراك، رجوي را به دليل عدم توجه به قوانين داخلي و امنيتي كشور فرانسه از اين كشور اخراج كرد.

شوراي ملي مقاومت در نشست۲۳ ارديبهشت ماه ۶۵ خود طي بيانيه‌اي اعلام كرد كه: ~براي خنثي كردن توطئه‌هاي دشمن از يك سو و پاسخگويي به الزام‌هاي مرحله جديد تدارك قيام از سوي ديگر، محل اقامت آقاي مسعود رجوي مسئول شورا از اروپا به كشور عراق منتقل مي‌شود. شوراي ملي مقاومت اين انتقال را براي گسترش و سازماندهي نيروهاي مسلح انقلاب از نزديك، امري لازم و آخرين گام براي عبور به خاك ميهن مي‌داند.}

مسعود رجوي روز ۱۷ خرداد ۱۳۶۵ وارد كشور عراق شد و از سوي بالاترين مقامات كشور عراق مورد استقبال قرار گرفت. يك هفته بعد يعني در تاريخ  ۲۵ خرداد وي به حضور صدام حسين بار يافت و از پذيرفته شدن خود در خاك كشور عراق سپاسگزاري كرد.

به دنبال عزيمت مسعود رجوي از پاريس به بغداد، در همه امور سازمان تغييراتي ايجاد شد. اين تغييرات در شيوه سازماندهي نيروها و جنگ براي سرنگون كردن حكومت اسلامي در نظر گرفته شده بود. براي موجه جلوه دادن سفر مسعود رجوي به خاك دشمن ايران نيز به نيروها گفته شد كه: «بايد با حداكثر تلاش و مبارزه، در مدت دو سال، همه موانع براي سرنگوني حكومت اسلامي از سر راه برداشته شود، چون رهبري بيشتر از دو سال نمي‌تواند در كشور عراق بماند. رهبري به جوار خاك ميهن آمده است تا با سازماندهي و كيفيت جنگي جديد، نيروهاي داخل ايران و عراق را انگيزه و سامان دهد. اگر مدت اقامت ما بيشتر از دو سال در خاك عراق طول بكشد، رهبري خواهد سوخت.»

در همين راستا، شيوه جنگ‌ها كه پيش از آن پارتيزاني در كردستان و جنگ چريك شهري در شهرهاي ايران بود، به شكل جنگ‌هاي گرداني در مناطق مرزي با ارتش و سپاه پاسداران ايران سازماندهي شد. ضمن اين كه اين دوران مصادف بود با شدت گرفتن جنگ‌‌ هشت ساله بين ايران و عراق!

با آغاز عمليات گرداني كه تكامل جنگ‌هاي چريكي و پارتيزاني نامگذاري مي‌شد،«استراتژي جنگ آزاديبخش»، در آذرماه ۱۳۶۵ پاگرفت. در اين راستا چون اين استراتژي در نهايت به سود طرف عراقي تمام مي‌شد، سيل آموزش‌هاي نظامي، كمك‌هاي مادي، تسليحاتي، پشتيباني، لجستيكي، اطلاعاتي و سلاح‌هاي عراقي به سمت سازمان مجاهدين خلق سرازير شد.

با توجه به شكل گرفتن آرام ارتش شبه كلاسيك آزاديبخش، اونيفورم پرسنل نظامي حاضر در عراق نيز بايد با استراتژي جديد سازمان هماهنگي پيدا مي‌كرد. در اين رابطه سلاح‌ها، لباس‌ها، شعارها و اونيفورم‌هاي تازه‌اي به كار گرفته شد.

نشست‌هايي هم براي توجيه [موجه جلوه دادن] استراتژي جديد به ويژه توسط ابراهيم ذاكري در پايگاه «غيور» و مهدي براعي در پايگاه «ابراري» سليمانيه برگزار شد.

در اين نشست‌ها يكدست كردن لباس‌ها به بهانه جلوگيري از مصرف گرايي به نيروها تفهيم شد. ابتدا رنگ لباس‌ها شيري رنگ و بعد از چند ماه ـ معلوم نيست به چه علتي ـ  لباس‌هاي جديد دوخت كشور کره سبز زيتوني (زمستاني) و بژ (تابستاني) ـ شبيه به اونيفورم‌هاي ارتش عراق تدارك ديده شد. از همين تاريخ بود كه آموزش سلاح‌هاي نيمه سنگين براي همه نيروها اجباري شد.

در30 خرداد 1366 تشكيل «ارتش آزاديبخش ملي ايران» رسماً از سوي مسعود رجوي در عراق و خارج از كشور طي جنجالي شبيه به ازدواج مسعود و مريم رجوي اعلام شد.

اعلام تشكيل «ارتش آزاديبخش» در واقع خبر مرگ رسمي استراتژي «جنگ مسلحانه شهري» نيز بود؛ ولي رهبري سازمان اين شهامت را نداشت كه رسما خبر سوختن اين خط را اعلام كند؛ چرا كه مي‌بايد پاسخي براي به كشتن دادن هزاران قرباني مجاهد خلق كه در زندان‌هاي حكومت اسلامي و براي پيشبرد اين خط گرفتار شده و به كشتن داده شده بودند، داشته باشد! با اين بررسي و اعلام به بن بست رسيدن خط چريك شهري، در گام نخست مسعود رجوي مي‌بايد پاسخگوي بي لياقتي، بي كفايتي ، وابستگي و عدم صلاحيتش براي رهبري مي‌شد. تقاص اشتباه رهبران را هميشه و به ناچار توده‌ها مي‌پردازند.

 

مسعود ومريم رجوی در اونيفرم فرماندهي ارتش آزاديبخش

مسعود رجوي در اولين واکنشش در مورد تشكيل ارتش آزاديبخش گفت:

~ارتش آزاديبخش ملي ايران براي درهم شكستن ماشين جنگي رژيم، پايه گزاري شده و هدف آن سرنگوني رژيم مي‌باشد كه در اين راستا نيروهاي جنگ و سركوب رژيم را هدف قرار خواهد داد تاتدريجاً به جلو برود.}

در سازماندهي جديد، «ارتش آزاديبخش» به سه «تيپ رزمي» تقسيم شد.

هر تيپ رزمي شامل سه گردان رزمي بود. مراكز تيپ‌ها هم در پادگان‌هاي سردار (شمال= كركوك)، سعيد محسن (غرب= كوت)، و ذوالانوار (جنوب= قرنه) بودند.

بنابراين در كل ۹ گردان رزمي در ۹ منطقه مرزي از شمال تا جنوب نظير سردشت، بانه، مريوان، سرپل ذهاب، دهلران، پاوه، ايلام ومستقر شدند.

سازماندهي ارتش آزاديبخش در خرداد ۱۳۶۶:

 گردان ۱۰۰  به فرماندهي جلال منتظمي درمرزسردشت

۱- تيپ شمال

گردان ۲۰۰  به فرماندهي محمود مهدوی درمرز بانه

۲- تيپ غرب

گردان ۳۰۰  به فرماندهي مهدی مددی درمرزمريوان

۳- تيپ جنوب

سازماندهي گردان‌ها استاني بود. مثلا در تيپ شمال، گردان ۱۰۰ از آذربايجاني‌ها، گردان ۲۰۰ از مازندراني‌ها و گردان ۳۰۰ از گيلاني‌ها تشكيل شده بود. هر گردان شامل ۱۱۰ نفر بود كه از آن‌ها ۹۰ نفر رزمي و بقيه نفرات كارهاي اركاني، پشتيباني، شناسايي و ديگر خدمات يگان را انجام مي‌دادند. با يك حساب سرانگشتي مي‌توان تخمين زد كه ارتش آزاديبخش دست بالا حدود ۹۹۰ نيرو داشت كه از آن‌ها حدود ۸۱۰  نفر براي عمليات رزمي آموزش ديده بودند.

سازمان مجاهدين از همان آغاز با گروه‌هاي كرد منطقه اختلاف داشت. گروه‌هاي كرد عراقي، سازمان مجاهدين را مزدور صدام حسين و ارتش آزاديبخش را «جيش التحرير عراقي» (ارتش آزاديبخش عراقي) مي‌ناميدند. به همين دليل هم سازمان ناچار شد بعد ازمدتي همه پايگاه‌هاي سازمان در منطقه كردستان عراق را تعطيل كرده، به منطقه خالص در ۸۰ كيلومتري شرق بغداد كوچ كند. در زمستان ۶۶ قرارگاه «اشرف» در همين منطقه ساخته شد. فاصله اين قرارگاه تا مرز ايران حدود ۱۵۰ كيلومتر بود؛ با اين همه در تبليغات سازمان، اين منطقه همچنان «نوار مرزي» اعلام مي‌شد.

ارتش آزاديبخش كار خود را با تهاجم به واحدهاي كوچك و دسته‌هاي سپاه و ارتش و ژاندارمري شروع كرد. با افزايش نفرات و امكانات سازمان كه توسط دولت عراق تأمين مي‌شد، در عرض چند ماه سوژه‌هاي بزرگي مورد تهاجم ارتش آزاديبخش قرار گرفت. مثلاً گردان گيلان تا اوايل سال ۶۷ سه رشته عمليات گرداني در مرز مريوان بر روي لشگر ۲۸ سنندج و دو رشته عمليات مشترك با گردان‌هاي مازندران و آذربايجان بر روي لشگر ۳۰ گرگان و لشگر۶۴ اروميه در مرز پيرانشهر انجام داد. ديگر گردان‌ها نيز عمليات مشابهي در همين مدت انجام دادند و نيروهاي رژيم را تحليل بردند. تا اين كه در بهار سال ۶۷ عمليات «آفتاب» صورت گرفت.

نيمه شب يكشنبه ۷ فروردين ماه ۱۳۶۷ لشگر ۷۷ خراسان مستقر در منطقه غرب شوش مورد تهاجم ارتش آزاديبخش قرار گرفت و بنا بگفته سازمان ضربه سنگيني به آن وارد آمد. تلفات وارده به لشگر ۷۷ خراسان ۳۵۰۰ تن كشته و مجروح و ۵۰۸ اسير از طرف سازمان اعلام شد. ضمناً جنگ افزار، مهمات و امكانات رژيم به ارزش حدود ۱۰۰ ميليون دلار نيز توسط همين نيروها نابود شدند.

رژيم نيز در اطلاعيه‌اي در تاريخ 8 فروردين اعلام كرد كه: «نيروهايش در منطقه عمومي فكه مورد حمله سنگين چندين تيپ مكانيزه ارتش عراق و عناصري از مجاهدين قرار گرفته است؛ ولي تجهيزات سنگين و نيمه سنگين نيروهاي عمل كننده به آتش كشيده شده و آنان بيش از هزار مجروح بر جاي گذاشته‌اند.»

 

نقشه عمليات «آفتاب»

به نقل از کتاب «ارتش آزاديبخش ايران» انتشارات ايران کتاب خرداد ماه ۱۳۷۴

سازمان مجاهدين (ارتش آزاديبخش) توانست با همراهي و همكاريِ ارتش كشور دشمن (عراق) كاري را كه آن ارتش نتوانسته بود بر عليه كشور ايران عملي سازد، انجام دهد و يكي از لشگرهاي زبده رژيم ايران را به نفع طرف عراقي از كار بياندازد.

سازمان هميشه در تبليغات ضد جنگش مطرح مي‌كرد كه سربازان ايراني به زور و اجبار راهي جبهه‌ها مي‌شوند. با اين همه اين استدلال در ميان نيروهاي سازمان مسئله ايجاد كرد. رجوي در نشستي در همين رابطه گفت كه اين سربازان مانع ورود ما به خاك ايران براي سرنگون كردن جمهوري اسلامي هستند و بايد از سر راه كنار زده شوند.

سازمان سرمست از پيروزي «عمليات آفتاب» تدارك عمليات بعدي را ديد.

 

روز شنبه ۲۸ خرداد 67 نيروهاي ارتش آزاديبخش از چهار محور به شهر مرزي مهران واقع در جنوب غربي استان ايلام حمله بردند و آن شهر را تسخير كردند. شهر مهران در طول جنگ ايران و عراق چندين بار بين طرفين دست بدست شده و در آن تاريخ خالي از سكنه بود. در اين شهر به علت شدت آتش توپخانه عراقي‌ها حتي يك ساختمان سالم نيز بر جاي نمانده بود.

به گفته سازمان در «عمليات چلچراغ» لشگر 16 زرهي قزوين، لشگر 11 سپاه پاسداران و گردان‌هاي مختلف توپخانه و كاتيوشاي حكومت اسلامي به طوركامل در هم كوبيده شد و 8 هزار تن از نيروهاي حكومت اسلامي كشته و زخمي شدند. 1500 نفر نيز در اين عمليات اسير شدند. از نيروهاي سازمان نيز 67 تن كشته شدند.

نظامياني كه اسير سازمان مي‌شدند، نخست به زندان‌هاي سازمان در قرارگاه‌هاي ارتش آزاديبخش منتقل شده و در آنجا تخليه اطلاعاتي مي‌شدند. پس از اين مرحله سيل تبليغات و تلقينات به سوي ايشان سرازير مي‌شد. سازمان مي‌كوشيد با شست‌و‌شوي مغزيِ اين افراد، آن‌ها را وادارد به ارتش آزاديبخش بپيوندند. البته سازمان در مرحله نخست موفقيتي هم در اين رابطه كسب كرد و توانست برخي از اين اسيران را به درون مناسبات خود تزريق كند. اسيراني هم بودند كه حاضر نمي‌شدند براي هميشه در صفوف مجاهدين باقي بمانند. رجوي، شرط آزادي اين اسيران را شركت در حداقل سه عمليات نظامي بر عليه طرف ايراني قرار داد. مشخص است كه اين گونه ارفاق‌ها تنها در مورد اسيران ارتشي به كار گرفته مي‌شد و وضع اسيران ارتشي با وضعيت اسيران پاسدار يا بسيجي بكلي فرق مي‌كرد.

در اين عمليات براي اولين بار دو تيپ زرهي زنان نيز وارد عمل شدند. همچنين در همين عمليات بود كه سلاح‌هاي سنگيني نظير تانك و نفربر نيز به كار گرفته شدند.

اين عمليات كمر رژيم را شكست و عراق را در موضع بالاتري قرار داد. از طرف ديگر رژيم به لحاظ داخلي نيز نمي‌توانست ملزومات جنگي به ويژه مسأله نيرو را حل كند. از اين رو در مقابل ارتش عراق دچار ضعف شد، و پس از يك‌ دوره تهاجم به كشور عراق كه منجر به تصرف مناطقي از خاك عراق شده بود، نيروهاي ايراني شكست خوردند و تلفات بسياري دادند. هر روز كه از جنگ مي‌گذشت، ضعف دولت ايران شدت بيشتري مي‌يافت.

تهاجمات استراتژيكي عراق در همين زمان عبارت بودند از:

1- تسخير جزيره «فاو» در 29 فروردين 67 با اطلاعات خريداري شده از آمريكا

2- تسخير شلمچه در نيمه خرداد67

3- تسخير جزاير مجنون در 4 تيرماه 67

در جبهه شمال نيز در اين ايام نيروهاي عراقي پس از تصرف شهر پنجوين به سمت شهر مريوان پيش رفتند. و در جبهه غرب نيز از سرپل ذهاب گذشته و به نزديكي شهر كرند رسيدند.

در 27 تير ماه سال 1367 خميني مجبور شد جام زهر را سر بكشد و آبرويش را با خدايش معامله كند. مفهوم اين كلمات دوپهلوي خميني اين بود كه ناچار شد بطور يكجانبه و تحميلي قطعنامه 598 شوراي امنيت سازمان ملل را بپذيرد. طرف عراقي اما در موضع قدرت با لجاجت و سرسختي تا 27 مرداد از پذيرفتن آتش بس خودداري كرد.

پذيرفتن قطعنامه سازمان ملل از طرف خميني بالاترين شوك را به سازمان وارد كرد؛ چرا كه سازمان اساس و بنيان ارتش خود را بر روي جنگ ايران و عراق سوار كرده بود. تحليل سازمان به ويژه بعد از سال 60 اين بود  كه حكومت اسلامي بدون جنگ سقوط خواهد كرد. در اين رابطه رجوي با طارق عزيز و صدام حسين قرارداد صلح بست، رهبري سازمان به بغداد منتقل شد، جنگ مسلحانه شهري به جنگ رهائي‌بخش از طريق آزاد كردن شهرها توسط ارتش آزاديبخش تبديل شد، و مهم‌تر از همه اين كه حضور سازمان در خاك عراق منوط به وجود جنگ ميان دو كشور ايران و عراق بود.

با پايان گرفتن جنگ، سازمان ديگر مشروعيت حضور خود را در كشور عراق از دست داد. ضمن اين كه تمام تحليل‌هايش در مورد رابطه جنگ با موجوديت حكومت اسلامي نيز غلط از آب درآمد. وضعي پيش آمده بود كه سازمان بايد به مردم و خانواده‌هاي شهداي سازمان حساب پس مي‌داد. در ماده 3 قطعنامه 598 آزادي تمام اسراي جنگي دو طرفِ قرارداد قيد شده بود. اجراي اين ماده از مفاد قطعنامه 598 سازمان ملل، سازمان را با ريزش گسترده نيرو مواجه ساخت؛ چرا كه بيش از نيمي از نفرات سازمان را همين اسراي جنگي تشكيل مي‌دادند كه بر اساس اين ماده مي‌بايد به كشور ايران بازگردانده مي‌شدند.

از سويي بر اساس ماده 8 قطعنامه، ثبات و امنيت دو طرفِ قرارداد نيز مورد تاكيد قرار گرفته بود؛ به بياني ديگر هيچ يك از طرفين حق نداشت در امور داخلي طرف ديگر دخالت كند. مفهوم اين ماده براي مسعود رجوي اين بود كه طرف عراقي ديگر اجازه نخواهد داد ارتش آزاديبخش از مرز عبور كرده و به خاك ايران حمله كند. در واقع با پايان جنگ، رجوي تمام آرزوهاي به قدرت رسيدنش را بر باد رفته مي‌ديد. اساساً مسعود رجوي در دوران جنگ و با كمك دشمن و كشور متجاوز به ايران، توانسته بود اين ارتش شبه كلاسيك را در خاك دشمن ايجاد كند و به سوي طرف ايراني آتش بگشايد.

پايان يافتن جنگ براي حكومت اسلامي هم خوش آيند نبود. خميني توانسته بود تمام مطالبات آزاديخواهانه و حتي حداقل امكانات اقتصادي را از مردم ايران دريغ كند. هر صداي كمرنگ ناسازي به شدت در دوران جنگ سركوب شده بود. به لحاظ سياسي نيز امكان باز شدن فضاي سياسي و اجتماعي در داخل كشور وجود داشت. رژيم مجبور بود درجه خفقان را پائين بياورد و احتمالاً دست به رفرم بزند. نيروهاي ملي و مذهبي كه تا آن زمان سكوت كرده بودند، با پايان يافتن جنگ مي‌خواستند فعاليت‌هاشان را از سر بگيرند. جامعه از حالت رخوت و ركود سياسي و اجتماعي بيرون مي‌آمد. با توجه به تمام اين فاكتورها، رژيم ناگزير به رفرم بود. اما در تحليل‌هاي سازمان جايي براي رفرم در حكومت اسلامي وجود نداشت. اگر حكومت اسلامي مي‌توانست ـ حتي براي حفظ قدرت ـ دست به رفرم‌هايي شكلي و صوري بزند، تحليل‌ها و آناليزهاي سازمان با پرسش مواجه مي‌شد. بر اساس تحليل‌هاي سازمان، اين حكومت از اساس رفرم ناپذير بود؛ به همين دليل سازمان شرايطي را پيش آورد كه اين حكومت همچنان رفرم ناپذير باقي بماند. بر اساس برآورد سازمان، در صورتِ امكان فعاليت نيروهاي ملي/مذهبي از داخل رژيم، ديگر جايي براي سازمان در صحنه سياسي ايران باقي نمي‌ماند؛ بجز اين كه سازمان بايد دليل حضورش را در خاك دشمن در دوران جنگ ايران و عراق براي ملت جنگ زده ايران توضيح مي‌داد.

مقارن همان ايام كه سازمان در بلاتكليفي شديدي به سر مي‌برد، رجوي توانست صدام حسين را متقاعد بکند كه قبل از بسته شدن كامل مرزها و اجراي قطعنامه 598 سازمان ملل، به سازمان اجازه آخرين حمله به خاك ايران را بدهد. براي صدام حسين اين لشكركشي در آخرين روزهاي جنگ،يک ريسک بود که در آن در هر حال او بازنده نبود. اگر سازمان مي‌توانست در اين جنگ پيروز شود و حكومت اسلامي را براندازد و به قدرت برسد؛ صدام حسين يك نيروي وفادار و متعهد به خود را در خاك همسايه داشت و به آرزويي كه در تمام دوران جنگ و حتي در دوران نظام پادشاهي داشت، مي‌رسيد. در صورتي هم كه سازمان شكست مي‌خورد و قلع و قمع مي‌شد، باز هم برای صدام اهميت نداشت ووضع تغييری نمي کرد. با اين تحليل، صدام حسين با اين لشكركشي به ايران در آخرين روزهاي جنگ و پيش از آغاز اجراي مفاد قطعنامه 598 موافقت كرد.

سازمان به سرعت دست به كار شد. به تمامي هوادارانش در خارجِ كشور دستور داد، هرچه زودتر خود را به عراق برسانند. وظيفه اصلي انجمن‌ها در خارج كشور اعزام نيرو به كشور عراق بود. به نيروهاي هوادار در خارج كشور گفته مي‌شد كه همه موظفند براي يك ماه تعليم نظامي به قرارگاه‌هاي سازمان در عراق بروند و بعد از يك ماه نيز به كشور محل اقامت خود بازگردند. در اين ميان اساساً صحبتي از شركت در عمليات نبود؛ چرا كه هيچ كس حاضر به رفتن نمي‌شد. در فضاي بعد از دو عمليات «آفتاب» و «چلچراغ» بسياري از هواداران سازمان دركشورهاي مختلف غربي فريب ترفند سازمان يعني انجام يك دوره آموزش يك ماهه نظامي را خوردند و به عراق رفتند؛ رفتني بي بازگشت!

در اول مرداد ماه 1367 رجوي نشستي با شركت همه نيروها در قرارگاه اشرف برگزار كرد. در اين نشست رجوي نقشه‌ راه‌ها و جاده‌ها را از مرز ايران و عراق تا تهران بر روي نقشه نشان داد. او حتي محل اقامت خود را در شهر تهران مشخص كرد و ادعا كرد كه مردم به محض ورود ما به ايران به ياري ما مي‌شتابند و به ارتش آزاديبخش مي‌پيوندند.

در روز دوشنبه 3 مرداد 67 نيروهاي ارتش آزاديبخش از محور سرپل ذهاب وارد ايران شدند و به سرعت تا نزديكي شهر كرند پيش رفتند. عدم درگيري تا اين محل با نيروهاي خميني دو دليل داشت: يكي اين كه نيروهاي عراقي براي اين كه دست بالا را در مذاكرات آتش بس با خميني داشته باشند، اقدام به پاكسازي منطقه كرده بودند و توپخانه عراق تا بعد از سرپل ذهاب از پيشروي مجاهدين حمايت فعال مي‌كرد، ديگر اين كه طبق گفته‌هاي بعدي رفسنجاني، حكومت اسلامي آگاهانه براي ارتش آزاديبخش مسعود رجوي تله گذاشته بود. به بيان خود رفسنجاني: «ما در را باز كرديم تا همه را درون كيسه كنيم و درش را ببنديم.»

 

نقشه عمليات «فروغ جاويدان»

به نقل از کتاب  «ارتش آزاديبخش ايران» انتشارات ايران کتاب خرداد ماه ۱۳۷۴

نيروهاي ارتش آزاديبخش، متشكل از 10 لشگر رزمي شامل 35 تيپ رزمي و پشتيباني در اين عمليات كه سازمان آنرا عمليات «فروغ جاويدان» و رژيم آنرا عمليات «مرصاد» مي‌ناميد، شركت كردند. رجوي خودش شخصاً طبقمعمول در اين عمليات نيز شركت نداشت و از داخل خاك عراق، عمليات را هدايت مي‌كرد.« فرمانآتش را نيزمريم رجوي و البته از محل امني در خاك عراق صادر كرد.

نيروهاي ارتش آزاديبخش حدود 5000 نفر بودند كه فقط2000 تن از آن‌ها نيروهاي اصلي سازمان و بقيه ازاسراي جنگي و هواداران اعزامي از كشورهاي غربي بودند. تعداد خودروهاي زرهي نيز به 600 عدد مي‌رسيد.

 

                                                           

                                                                                                                                                                 مريم رجوی دستورآتش ميدهد

نيروهای ارتش آزاديبخش در آغاز عمليات «فروغ جاويدان»

خانم «ايران پرورش» يكي از افرادي كه در عمليات «فروغ جاويدان» شركت داشته است، مشاهدات خودرا در 16 آبان 1381 برابر7 نوامبر 2002 در مطلبي تحت عنوان «عكس واره‌اي از فروغ جاويدانمجاهدين خلق» به رشته تحرير كشيده است:

~از يك صحنه واحد مي‌توان عكس‌هاي متعدد و متفاوت، از زواياي مختلف داشت. اين عكس‌ها با تمام تفاوت‌ها، بيانگر يك واقعيتند.

من در اين نوشته سعي خواهم كرد عكس واره، بخشي از وقايع حمله «فروغ جاويدان» مجاهدين خلق را به تماشا بگذارم. بهمين جهت تلاش خواهم كرد كه نوشته‌ام حتي الامكان بيان ماوقع باشد و نه تفسير موضع آنها. زيرا معتقدم ديدن يا شنيدن و يا حتي خواندن اين صحنه‌ها به اندازه كافي گوياست و هر كسي در ذهن خود قادر به جمع‌بندي نسبي آن خواهد بود و روش‌هاي تبليغي در جهت اثبات يا نفي، كم بها دادن به انديشه مخاطب است. با اين وجود براي ورود به مطلب نيازمند يادآور چند نكته هستم:

همه مي‌دانيم كه از آغاز جنگ تا سال 67 كه خميني «جام زهر» را سر كشيد، رهبري مجاهدين مستمراً اعلام كرده بود كه اين رژيم به جنگ خاتمه نخواهد داد؛ زيرا با ختم جنگ، خودش هم رفتني است. در همين راستا نيز خود با رژيم عراق قرارداد صلحي امضاء كرد.

در بهار سال 67 عراق كه چند سالي در موضع تدافعي قرار گرفته بود، به ادعاي مسئولين سازمان با الهام از عمليات چلچراغ و آفتاب و سازمان، خيزهاي مجددي برداشت و در چند حمله آخر به ايران تعداد زيادي هم اسير از ايران گرفت.

شرايط بلحاظ داخلي و منطقه‌اي و بين الملل براي رژيم خميني بسيار تنگ شده بود و مردم از جنگ بستوه آمده بودند. دانستن تحليل رهبری مجاهدين در مورد موشك اندازي عراق بروي شهرهاي ايران ضروري است زيرا كه آن‌ها موشك باران مردم درمانده ايران را بسيار مثبت ارزيابي نموده و آنرا اين گونه تحليل مي‌كردند كه اين موشك باران باعث تنفر بيشتر مردم از خميني به عنوان ادامه دهنده جنگ مي‌شود و حتي مردم از آن خوشحال مي‌شوند؛ زيرا باعث سقوط سريع‌تر رژيم خواهد شد!

تحليلي به‌ غايت به دور از واقعيت. شاهدان عيني اين موشك باران‌ها متفقاً مي‌گويند كه اين بمباران‌ها تنفر هر چه بيشتر مردم را از صدام و در كنار او از مجاهدين بدنبال داشته است.

البته افراد سازمان، تحليل رهبري مجاهدين را به صدق باور داشتند و به همين جهت وقتي موشكي به شهري اصابت مي‌كرد، مانند يك عمليات نظامي خود ابراز شادماني مي‌كردند و آنرا گامي در جهت سرنگوني رژيم خميني مي‌ديدند.

نهايتاً در27 تير ماه سال 67 خميني قطعنامه 598 شوراي امنيت را پذيرفت و در 29 همان ماه به گفته خود «جام زهر» را سركشيد.

بدنبال اين پذيرش، شرايط سازمان مجاهدين در عراق بسيار ملتهب شده بود. زيرا مجاهدين فقط از شرايط جنگي بين ايران و عراق و باز بودن مرز ها مي‌توانستند براي حمله استفاده بكنند. يكي از فرماندهان «ارتش آزاديبخش» مجاهدين حرف دل رهبري سازمان را در قالب شوخي بيان مي‌كرد كه: «در شرايط حاضر تنها كساني كه جنگ در مرزها را مي‌خواهند ما هستيم.» طبيعي بود كه بعد از قطعيت صلح، صدام ديگر اجازه حمله گسترده از مرزهاي عراق به ايران را نمي‌داد و سوال اصلي براي مجاهدين اين بود: چه بايد كرد؟

لازم به يادآوري‌ است كه در تابستان سال 65 كه بدنه سازمان به عراق منتقل شد، آقاي مهدي ابريشمچي در طي يك نشستي كه ويدئوي آن براي همه پخش شد، تحليل آقاي رجوي را به همگان اعلام كرد كه ما بايد در طي يكسال آينده كار را يكسره كنيم و گرنه بلحاظ سياسي خواهيم سوخت.

در نتيجه رهبري مجاهدين با بسته شدن مرزها خود را قفل شده مي‌ديد. لذا تصميم گرفت كه قبل از بسته شدن كامل مرزها حركت نهائي را بكند. بويژه كه طبق تحليل آقاي رجوي پذيرش صلح و سر كشيدن «جام زهر» بتوسط خميني، به تلاشي كامل نيروهاي وفادار به رژيم منجر شده و لذا خميني به هيچ‌وجه قادر به بسيج نيرو و مقابله با «ارتش آزاديبخش» مجاهدين نمي‌بود. پس دست به تدارك يك حمله تمام عيار زدند. تدارك يك جنگ رو در رو و تمام عيار در 5-7 روز.

در آن زمان سازمان مجاهدين نيروئي به تقريب برابر 3000-3500 نفر داشت و با كمك تبليغات وسيع و سازمان يافته، به توسط انجمن دانشجويان مسلمان خود، دست به بسيج نيرو زده و در حد توان، قريب به 700-800 نفر را به عراق آوردند.

در عراق فرصت كوتاه بود. بسياري از بخش‌هاي سازمان مجاهدين چون بخش‌هاي تبليغات، صدا و سيما، تداركات، اطلاعات، تعميرات و همچنين تمامي تازه واردين، كاملا از امور نظامي بيگانه بودند. ولي رهبري وقت نداشت. مرزها به سرعت بسته مي‌شدند و آن‌ها بايد در طي چند روز حركتي را كه مي‌خواستند، مي‌كردند و گرنه فرصت از دست رفته بود.

بنابراين نفرات را دسته بندي كردند و هر گروه را براي حدود دو الي سه ساعت براي تمرين تيراندازي بردند. بي اغراق زماني كه براي تمرين تيراندازي به هر كس مي‌رسيد بيش از 15-10 دقيقه نبود و آنهم طبعاً فقط صرف تمرين تيراندازي مي‌شد.

در همين زمان تداركات سخت فعال بود تا امكانات لازم براي حركت همگان را آماده كند.

ايران و عراق حدود 1200 كيلومتر مرز مشترك دارند. ولي نگاهي سريع به نقشه كافي‌ است كه ببينيم كوتاه‌ترين راه رسيدن به تهران از مرز غربي كشور، از طريق كرند، اسلام آباد، كرمانشاه است.

وقايع بعدي نشان مي‌دهد كه بررسي رهبري مجاهدين هم عميق‌تر از افراد غير وارد و غير نظامي چون من نبوده است. زيرا من از بسياري از آشنايان به منطقه كرمانشاه و به امور نظامي شنيدم كه هر فرد وارد به امور نظامي و به منطقه از وجود تنگه «چهارزبر» آگاه است. اين تنگه موقعيت جغرافيائي خاصي دارد كه به لحاظ نظامي به واقع مي‌توان آنرا قتلگاه مهاجمين و بهترين سنگر مدافعين ناميد. دو طرف اين تنگه را تپه‌هاي جنگلي و كوه‌هاي كم ارتفاعي گرفته‌اند و تنگه از پيچ‌هاي تندي هم برخوردار است كه افراد مسلط بر تپه‌ها يا كوه‌هاي اطراف، بر تمامي تنگه و جاده مياني آن تسلط و اشراف صد در صد مي‌يابند.

رهبري سازمان مجاهدين در روز قبل از حركت به سمت ايران، در نشست‌هائي كه به وسيله فرماندهان تيپ‌هاي خود ترتيب دادند (تيپ در اصطلاح سازمان مجاهدين با تيپ‌هاي موجود در ارتش‌هاي منظم دنيا يكي نيست. يك تيپ آن ها را 200-250 نفر تشكيل مي‌دادند)، خط و خطوط سازمان را در اين حمله براي افراد توضيح مي‌دهند.

توضيحات بدين مضمون است كه فرداي آنروز همه به سمت مرز ايران حركت و از طريق مذكور اول به كرمانشاه و سپس به تهران خواهند رفت. و به يقين در اين مسير تعدادشان ده‌ها برابر خواهد شد. زيرا مردم دسته دسته در مسير به آنها خواهند پيوست و نهايتاً تهران بسادگي فتح خواهد شد.

در اين نشست‌ها همچنين به عدم توانائي رژيم به بسيج نيرو تاكيد شده و رژيم را در نقطه ضعف مطلق دانسته بودند و قرار ملاقات همگان در ميدان آزادي تهران گذاشته شده بود.

در اكثر اين نشست‌ها، به عنوان نمونه در تيپ‌هاي آذر، محمود، فائزه، جواد و در پاسخ به سوال برخي كه مي‌پرسيدند: چقدر احتمال درگيري مي‌دهيد؟ جواب اين بود:

درگيري مختصري شايد باشد، ولي درگيري اساسي نخواهيم داشت.

همان شب پدر و مادرها براي خداحافظي از بچه‌هايشان كه در محلي بصورت پانسيون نگهداشته مي‌شدند و فقط بعد از ظهر پنجشنبه و روزهاي جمعه را با پدر و مادرشان مي‌گذراندند، مي‌روند. بچه‌هاي كوچك‌تر هنوز قادر به درك قضايا نيستند، ولي آنها كه بيش از 12-10 سال دارند خيلي خوب مي‌فهمند كه معني اين خداحافظي چه مي‌تواند باشد و عليرغم موج هميشگي تبليغ بي امان و فضاي حماسي ساخته شده، اضطراب بر چهره بچه‌ها موج مي‌زند. بخصوص كه مسئولين آنها از بچه‌ها براي درست كردن ساندويچ‌هاي سفر مرگ و زندگي پدر و مادر‌هايشان استفاده كرده بودند.

در آن شب فضاي قرارگاه اشرف عجيب است. همه از شوق بازگشت و رسيدن به تهران و ديدار خانواده‌ها حرف مي‌زنند و در اين ميان يكنفر هم به جستجوي چند سكه 2 ريالي است كه در تمام اين سال‌ها با خود حفظ كرده كه بلافاصله بعد از بازگشت به تهران به خانواده‌اش تلفن كند. مي‌گويد اميدوار است سكه لازم براي دستگاه‌ها عوض نشده باشد.

كار آخر شب نفرات، بستن كوله پشتي‌هاست. به همه زنان سازمان گفته شده كه روسري‌هاي قرمز خود را كه در مراسم رسمي به سر مي‌كنند، در كوله پشتي‌هايشان بگذارند، تا در ميدان آزادي همه با روسري قرمز حاضر شوند.

فضا بيشتر تداعي كننده يك سفر دسته جمعي فاميلي است، تا فضاي عزيمتي براي جنگ با رژيم وحشي و درنده‌اي چون رژيم خميني.

صبح روز 3 مرداد، افراد درون كاميون‌هاي نفربر و مواد سوختي و غذائي بر كاميون‌ها و وانت‌ها به همراه  تانك‌هاي سبك (كه با زنجير حركت نمي‌كنند) و خمپاره اندازها و چند ضد هوائي در صفي طويل از مقابل آقاي مسعود رجوي و خانم مريم رجوي كه به شادماني دست خداحافظي تكان مي‌دهند، عبور كرده و با سرعتي نه چندان زياد (عليرغم آنكه رهبري مجاهدين آنرا حركت براندازي شهاب وار ناميده بود) به سمت مرز حركت مي‌كنند. حركت اين صف طويل در روز روشن از ديد افراد عادي هم نمي‌توانست پنهان بماند، چه رسد به ديد رژيم خميني و جاسوسان منطقه‌اي آن.

سرانجام بعد از توقفي براي نهار و در اوائل شب، كاروان به مرز مي‌رسد و از آن عبور كرده و با همان وضعيت به سمت كرند و اسلام آباد و سپس به سمت تنگه معروف سرازير مي‌شود.

قبل از رسيدن به تنگه، شب را در بيابان‌هاي اطراف جاده منتظر صبح مي‌مانند و سپيده كه مي‌زند بر خودروها سوار و به راه ادامه مي‌دهند. به نظر مي‌رسد فرماندهان از عدم درگيري بسيار مطمئن هستند كه شب را مي‌مانند و در روز روشن پيشروي مي‌كنند.

اما از اوائل صبح مشخص مي‌شود كه خميني نيروهايش را بسيج كرده و به منطقه فرستاده است و چنانكه گذر وقايع گواهي مي‌دهد فرماندهي نيروهاي رژيم دچار مشكل رهبري مجاهدين نبوده‌اند و منطقه را بخوبي مي‌شناخته‌اند.

بتدريج درگيري آغاز مي‌شود. به چندين خودرو خمپاره مي‌خورد. دستور مي‌رسد كه همه از خودرو ها پياده شده و در اطراف جاده منتظر دستور بمانند. اندكي بعد هواپيماها و هليكوپترهاي رژيم نيز به پرواز درآمده و دشت و تپه‌هاي اطراف جاده را كه افراد مجاهدين در آن پراكنده اند، بمباران مي‌كنند. تعدادي كشته و زخمي در همان موج اول بجا مانده است. از آن جمله يكي از زنان مجاهد كه ايستاده بمباران را تماشا مي‌كرد و تركش بمب نيمي از مغز او را متلاشي كرده بود، زيرا او نمي‌دانسته كه بايد هنگام بمباران بر زمين بخوابد و سر خود را در ميان دست‌ها مخفي كند.

تونل‌هاي مخصوص عبور آب در زير جاده‌ها مملو از مجاهدين پناهنده است. مجاهدين حيرانند كه چرا از هواپيماهاي عراقي كه قرار بوده به آنها پوشش هوائي بدهند، خبري نيست. البته معلوم شد كه بعد آمده و گشتي زده و رفته‌اند. يكنفر از بيرون خبر مي‌آورد كه «بچه‌ها يك هليكوپتر رژيم را زدند.» همه فرياد شادي سر مي‌دهند. اينكه چه ساعتي است و زمان چگونه مي‌گذرد، هيچ كس بياد نمي‌آورد.

مجددا دستور مي‌رسد كه همه سوار خودرو ها شوند و چون تپه سمت راست جاده در تسلط به تنگه در اختيار سپاه است، با سرعت سعي در عبور از تنگه كنند و در اين فاصله براي ترساندن سپاه و بسيج مستقر در روي تپه جنگلي، به آن سمت شليك كنند. نفرات مستقر در درون خودروهاي سرباز، همگي بي هدف به آن سمت تيراندازي مي‌كنند. ولي شليك‌هاي بي هدف چاره نمي‌بخشد و از روي تپه‌ها يكي بعد از ديگري خودرو هاي مجاهدين هدف خمپاره و آر پي جي قرار مي‌گيرند.

آتش گرفتن چند كاميون و يك نفتكش پر از بنزين در اواسط تنگه، راه عبور را تقريبا مسدود كرده است.

هر خودروئي كه وارد تنگه مي‌شود، هدف قرار مي‌گيرد و نفرات آن (گاه همراه خود خودرو) به سمت يكي از دو دامنه جاده سرازير مي‌شوند.

آنهائي كه ناخواسته يا نادانسته به سمت راست جاده سرازير مي‌شوند، تماما بصورت هدف‌هائي روشن و در دسترس براي سپاهي‌ها و بسيجي‌هاي روي تپه درآمده‌اند. دردناك است مشاهده اين افراد كه از ابتدائي‌ترين فنون جنگي و نظاميگري هم بي‌خبرند. همه بعد از سرازير شدن در دامنه جاده، برخاسته و در يك مسير مستقيم شروع بدويدن مي‌كنند و نفر به نفر تير مي‌خورند و مي‌افتند. كسي نمي‌داند كه براي پائين آوردن توان نشانه گيري دشمن حداقل مي‌شود بصورت زيگزاك دويد. بهر حال از 15–10 دقيقه مشق نظامي بيش از اين نبايد انتظار داشت.

اجساد و زخمي‌ها همه جا پراكنده‌اند. بر روي جاده، خودرو هاي سوخته و جسدها در كنار هم ديده مي‌شوند. دختري كه سه شب قبل از لندن آمده بود و ضمن گذاشتن روسري قرمز دريافتي‌اش در كوله پشتي، با علاقه از اشتياق ديدار خانواده‌اش حرف مي‌زد، تير خورده و در كنار نفت كش سوزان افتاده است. بنزين مشتعل به سمت او جاري است. فقط بايد دعا كرد كه گلوله‌ها كار او را قبل از رسيدن آتش تمام كرده باشند.

طرف ديگر جاده هم وضع خرابست. اكثراً با بلاتكليفي سعي مي‌كنند خود را از تيررس دشمن مخفي نگهدارند.

در اين ميان فرمانده يك گروهان به افراد متلاشي و مجروح سمت چپ فرمان پيشروي مي‌دهد ولي گوش شنوائي نمي‌يابد.

زير تونل‌هاي آب پر از پناهنده و مجروح است. همه بيم فرود آمدن شب و سرازير شدن افراد سپاه و بسيج از روي تپه‌ها را دارند.

شب فرا مي‌رسد. فرمان رسيده كه افراد به روي تپه‌هاي سمت چپ جاده و جنگل‌هاي درون آن بخزند و خود را از تنگه بيرون بكشند و به سمت ديگر تنگه برسانند.

حال كه شب شده و هدف گيري ممكن نيست، نيروهاي رژيم تپه‌هاي سمت چپ را با كاتيوشا مي‌كوبند.

كساني كه جراحت شديد دارند، امكان بالا خزيدن روي تپه‌ها را ندارند و اكثرشان بعد دستگير مي‌شوند. ولي بقيه با تمام توان سعي مي‌كنند خود را از دام آن تنگه برهانند.

آنها كه موفق مي‌شوند خود را بالا كشيده و از سمت ديگر تپه به پشت تپه‌ها و جاده برسانند، بخشي از مسئولين و امداد سازمان را در آنجا مي‌يابند. برخي از مسئولين سعي در بازگرداندن نفرات به پشت جبهه را دارند و آنها را در خودروها پر كرده و برمي‌گردانند.

اما دشمن با حركت گازانبري تلاش در بستن راه بازگشت مجاهدين را دارد و در اطراف جاده اسلام آباد و كرند نيرو پياده كرده است. جاده بسيار خطرناك است. تلفات زيادي در همان راه برگشت وارد مي‌شود و بسياري از نفرات در درون خودروها تير مي‌خورند و تعداد زيادي از خودرو ها نيز هدف قرار مي‌گيرند.

سرانجام عليرغم تلفات بسيار، مابقي خود را به كرند مي‌رسانند و از آنجا به داخل عراق عقب مي‌نشينند. اين عقب نشيني نه تماماً در يكروز بلكه تا چند روز بصورت پراكنده ادامه مي‌يابد. و تك و توكي هم سر از روستاها در آورده و با حمايت مردم مخفي شده و چند روز بعد برمي‌گردند.

در اين پيك نيك مرگ حتي از مادرها و افراد مسن هم نگذشته‌اند و جسد پاك مادر ميمنت را در خاك ايران به جا مي‌گذارند.

ولي آنچه تكان دهنده است صرفا حضور سالمندان و مادران نيست، بچه‌ها را هم به جنگ آورده‌اند. ديدن اسيران 15-14 ساله كه بوسيله خميني به جنگ فرستاده شده و بعد از اسارت بوسيله عراق به سازمان پيوسته بودند، بسيار ناگوار است، ولي واقعيت دارد. آن‌ها هم سلاح در دست در ميدان محشر اين سفر مرگ حضور دارند. پس چه شد آن‌همه شعار رهبري مجاهدين بر عليه سوء استفاده رژيم دجال خميني از كودكان در جنگ؟ اگر خميني ددمنش آنها را گوشت دم توپ خود كرده بود، چرا آن‌ها را باز هم در جنگ و اين بار در اردوي «آلترناتيو دموكراتيك» او مي‌بينيم؟ پاسخي نيست. هم‌چنانكه از نوجوانان خود سازمان هم در ميان شهدا نشان داريم. شهيد 17 ساله خانواده گنجه‌اي نمونه‌اي از آنست.

بالاخره لشگر شكست خورده به قرارگاه برمي‌گردد. روحيه‌ها متفاوت است. بخشي با ديدن جنگ حساب ناشده متفكرند و اكثريت بر حسب عادت چون آقاي رجوي عمليات را پيروزمند و «فروغ جاويدان» خود را فخر تاريخ مبارزه و پيروزي بزرگ «خلق» ايران مي‌نامد، لب به تائيد مي‌گشايند.

 در همين هنگام فرماندهاني سخن از حمله نهائي در دو/ سه هفته بعد مي‌كنند.

حال بجاست چند جمله از تحليل‌هاي آقاي رجوي را بعد از جنگ، از مصاحبه‌هاي او با راديو مجاهد نقل كنم:

- «خميني بچه‌هايشان را به قربانگاه مي‌فرستاد و بعدش هم مي‌گفت كه زن خوب آنست كه جسد شوهرش را هم كه آوردند، زير تابوت را خودش بگيرد و اظهار خوشحالي و افتخار هم بكند.»

- «بعد از آتش بس و بعد از عمليات فروغ جاويدان ديگر هيچ راه فراري براي رژيم موجود نيست. طرف مقابل ما در حالت قفل كامل است.»

و در شرايط ختم جنگ كه بحث لزوم پرداخت غرامت و خسارات جنگ مطرح است، با انداختن مسئوليت آغاز جنگ به دوش خميني مي‌گويد: «عراق در مقايسه با ساير دول منطقه ناوابسته‌ترين آن‌ها بود. به اين ترتيب عراق بهترين طعمه براي سياست جنگ افروزانه خميني بود.» (بي آنكه فراموش كنيم كه خميني هم مانند آقاي رجوي غم منافع مردم را نداشت و در قرارداد الجزاير تمام آنرا به حراج گذاشت.)

- «بعد از پذيرش صلح رژيم خميني را مي‌توان به جانور زهر خورده‌اي تشبيه كرد كه منگ و گيج، تلو تلو خوران و با شتاب به جانب قبر پيش مي‌رود.»

با يادآوري گذشت 14 سال از ختم جنگ و عمليات مجاهدين، رهبري مجاهدين به مصداق «حرف مرد يكي‌ است» همچنان به تكرار همان دعاوي و تحليل‌ها در هر نشست و در هر مصاحبه بسنده كرده است و هيچ نيازي به پاسخ گوئي نسبت به آنهمه تحليل‌هاي بيراه و بهاي گزاف آن نمي‌بيند.

رژيم ظلم و زور و تزوير آخوندها بنا بر جبر تاريخ رفتني است. بخصوص كه اين رژيم در مقابل مردمي آگاه، زناني مقاوم و جواناني پويا و خواستار آينده‌اي متفاوت و مطابق زمان قرار دارد. ولي اين سقوط به هيچوجه تأييد كننده سياست‌ها و تحليل‌هاي غلط 21 ساله رهبري مجاهدين و بهاي سنگين آن نخواهد بود.

آيا رهبري مجاهدين اين بار هم در گريز از قفل شدگي خود «فروغ جاويدان» ديگري را تدارك مي‌بيند؟}

 
 

مهدی ابريشمچي عضو شورای مرکزی سازمان مجاهدين، مسئول کميسيون صلح شورای ملي مقاومت وعضو ارشد ارتش آزاديبخش

شاهد ديگری که در اين عمليات شرکت داشته صحنه های اين جنگ نابرابر را چنين توصيف مي کند:«

~تهاجم ضرب الاجل ما با يقين به پيروزي، به دستور رجوي (او در پشت جبهه مستقر بود) آغاز شد. مسير پيشروي ما تا حوالي كرند، دست نيروهاي عراقي آزاد شده بود. نيروهاي ما جملگي در يك ستون به درازاي 10 كيلومتر، شبيه پيك نيك حركت مي‌كرديم. از عصر روز دوشنبه درگيري‌ها در مسير راه در چند كيلومتري شهر كرند با نيروهاي جلودار ما آغاز شد. پرسنل نظامي دشمن كه در حين درگيري كشته مي‌شدند، معمولاً در اطراف جاده به پشت يا به پهلو افتاده بودند. مي‌توانستم حدس بزنم اكثر آنان بدون مقاومت و در حين فرار كشته شده‌اند. در يك مورد هم مقداري پوست و استخوان زير چرخ‌هاي سنگين خودروها له شده بود و كسي را مجال و انگيزه و ياراي جمع كردن آن پوست و استخوان نبود. ما پس از آزادسازي كرند و اسلام آباد با درگيري‌هاي محدود، يكان‌هايي را براي حفاظت و نگهداري از آن مناطق آزادشده باقي گذاشته، الباقي نيروها سوي هدف‌هاي غايي پيش رفتيم. نيروهاي جلودار پس از عبور از گردنه حسن آباد و ماهيدشت، زير آتشبارهاي سنگين و بمب هواپيماهاي دشمن، شيرازه آرايش خود را از دست دادند. در آن جنگ نابرابر، با همه محاسبات غلط نظامي به 72 ساعت تا عصر پنجشنبه طول كشيد. در آن چند روز بر اثرگرسنگي و نابساماني، نيروهاي ما از هم گسيخته، رژيم بر همه مناطق نظامي مسلط، و با استفاده از بنيه ضعيف پشتيباني، نظامي، نيرويي، لجستيك، تداركات، بهداري و بويژه فرماندهي ما، و با كمك گرفتن از نيروهاي هوايي خود توانست در همه مسير، ما را زمينگير و قفل نمايد.}

 
 

محمود عطايي عضو شورای مرکزی سازمان مجاهدين، مسئول کميسيون تحقيقات دفاعي واستراتژيک شورای ملي مقاومت وعضو ارشد ارتش آزاديبخش

عمليات «فروغ جاويدان» بعد از سه روز با شكست كامل روبرو شد. روز پنجشنبه 6 مرداد بعد از اين كه رژيم با وارد كردن نيروهاي تازه نفس و هلي برد كردن آنها در پشت مواضع مجاهدين، راه بازگشت آنها را عملاً سد نمودند، رجوي از پشت جبهه دستور عقب نشيني صادر نمود.

نيروهاي تارومار شده ارتش آزاديبخش بعد از سه روز جنگ بي امان، خسته و كوفته، زمينگير و مجروح در مسير عقب نشيني در كمين نيروهاي هلي برد شده و تازه نفس رژيم افتادند. و بسياري از آنها دستگير و يا كشته شدند. بسياري از مجروحين براي اين كه زنده دستگير نشوند با كشيدن نارنجك خودكشي كردند.

در مجموع افرادي  كه در كمين مي‌افتادند، بيشتر از 5% شانس زنده ماندن نداشتند. معمولاً در همه جنگ‌ها فرماندهان نقشه‌اي نيز براي عقب نشيني و تداركات مربوط به آن دارند، ولي در اينجا رجوي از آنجا كه خودش در مهلكه نبود، سازماندهي و يا طرحي براي عقب نشيني نيروهايش نكرد. افراد اجازه نداشتند در هيچ مهلكه‌اي در انتظار نيروهاي كمكي باشند. در هنگام عقب نشيني هر فرد به تنهايي مسئول انتقال خود به پشت جبهه بود.

در اين جنگ، هر دو طرف دعوا دچار جنون جنگي شده بودند. هر دو طرف اسير خود را مي‌كشتند. مجاهدين در پايگاه بسيج كرند حدود 30 بسيجي با سن ميانگين 15 تا 20سال را كه اسير شده بودند، تير خلاص زدند.

 
 

حميده شاهرخي عضو شورای مرکزی سازمان مجاهدين، مسئول کميسيون سازماندهي شورای ملي مقاومت وعضو ارشد ارتش آزاديبخش

رژيم نيز به تلافي حمله مجاهدين چند هفته بعد زندانيان سياسي مجاهد وغيرمجاهد را در سراسر كشور قتل عام كرد.

تلفات انساني عمليات فروغ جاويدان را اعضايي كه در اين عمليات حضور داشته و بعداً از سازمان جدا شده‌اند، تا 2000 تن گزارش داده‌اند. سازمان مجاهدين از 1263 نفر كشته خبر مي‌دهد.

بسياري از اعضاي شوراي ملي مقاومت نظير كاظم باقرزاده، محمد حسين حبيبي (خائيزي) و ابوذر ورداسبي جزو كشته شدگان اين عمليات بودند. علاوه بر آن‌ها عده‌اي از فرماندهان و مسئولان سازمان نيز به هلاكت رسيدند كه اسامي برخي از آن‌ها به قرار زير است:

علي زركش، مهين رضايي، افخم ميرزايي، ناهيد صراف، رضا پورآگل، محسن تديني، اصغرزمان وزيري، محمد معصومي، محمدعلي خياباني، ربابه بوداغي، ابوالقاسم آيتي، داوود ابراهيمي، محسن اسكندري، علي اصغر اكبري، حميد بكايي، باقر بيگدلي، رحيم حاج سيدجوادي، رضا درودي، مسعود قرباني و مهدي كتيرايي.

از تلفات رژيم در اين عمليات آمار رسمي‌اي در دست نيست. بسياري از شاهدان متفقاً آمار تلفات نيروهاي رژيم را حدود 1000 تن برآورد كرده اند كه با توجه به موقعيت برتر آن‌ها در اين جنگ، اين آمار به حقيقت نزديك‌تر است. سازمان تلفات رژيم را 55000 نفر اعلام كرده است كه شاهدان صحنه جنگ، اين موضوع را قوياً رد مي‌كنند. ضمن اين كه روحيه غلو سازمان بر هيچ كس پوشيده نيست.

 
 

ابراهيم ذاکری عضو شورای مرکزی سازمان مجاهدين، مسئول کميسيون امنيت شورای ملي مقاومت وعضو ارشد ارتش آزاديبخش

به لحاظ تسليحاتي نيز همه 600 خودروهاي نظامي ارتش شامل تانك و نفربر زرهي منهدم شدند. همچنين از 20 هزار قبضه سلاح سبك و انفرادي نظير مسلسل كلاشينكف و غيره نزديك به 5 هزار قبضه آن به پشت جبهه آورده شدند، و بقيه به دست نيروهاي رژيم افتادند.

بعد از اين عمليات مرز ايران و عراق بر روي ارتش آزاديبخش بسته شد و هنوز نيز بسته است

 

مهدی براعي  عضو شورای مرکزی سازمان مجاهدين، مسئول کميسيون امورداخل کشور شورای ملي مقاومت وعضو ارشد ارتش آزاديبخش

مسعود رجوي 12 روز پس از عمليات فروغ جاويدان، در 18 مرداد 67 و در نشست توجيهي و جمع بندي در پايگاه اشرف، دليل شكست سازمان در اين عمليات را نه در عدم توانايي ارتش آزاديبخش، يا اشتباه محاسبه شخص خودش نسبت به توان نظامي حكومت اسلامي و يا نا آشنا بودن به منطقه عملياتي و نقشه جاده‌ها و تنگه چهارزبر وبلكه دليل شكست را نداشتن بينش توحيدي پرسنل نظامي سازمان ارزيابي كرد. به نظر او اين رزمندگان پشت تنگه‌هاي وجودي خودشان گير كرده بودند و به همين دليل هم در اين جنگ شكست خوردند. او براي انداختن گناه اين شكست به گردن نيروها و مبرا جلوه دادن خودش در اين برهه در به كشتن دادن اين همه نيرو، همچنين آماده كردن زمينه كشتار تابستان 67 توسط خميني در زندان‌هاي حكومت اسلامي، همه تقصيرها را به گردن نيروها و فرماندهانشان انداخت. بعد هم معركه ديگري از انقلابات ايدئولوژيك به نام «تنگه چهار زبر/تنگه و توحيد» را علم كرد و عبور از اين تنگه‌ را براي هر عنصر موحد مجاهد خلقي الزامي دانست!

اين كه عملياتي با اين تركيب در نهايت به شكست مي‌انجاميد، موضوع پوشيده‌اي نبود. اما اين لشكركشي در واقع يك سرفصل تاريخي بود كه سازمان مجاهدين مي‌بايد به قول خود رجوي «عاشورا گونه» آن را انجام مي‌داد و قرباني بي لياقتي و بي صلاحيتي رهبرش مي‌شد. اگر امام سوم شيعيان در كربلاي سال 61 هجري و بر عليه دولت مركزي خليفه اموي شكست خورد، خود همراه با خانواده‌اش در صحنه جنگ حضور داشت و در همين صحنه هم كشته شد. اما «فروغ جاويدان» عمليات عاشوراگونه‌اي بود كه رهبري سازمان ـ هيچ يك از اين دو زن و شوهر ـ در آن حضور نداشتند و زير چتر حكومت بعثي عراق و در پشت جبهه جا خوش كرده بودند. تنها رزمندگان و فريب خوردگان اين سازمان بودند كه توسط شعارها و شستشوهاي مغزي رهبري سازمان به تله گرگ افتادند، تا در صورت پيروزي روي دوششان اين رهبري را به حكومت برسانند و در صورت شكست، مسئوليت اهمال‌كاري‌ها و ساده انگاري‌هاي رهبري سازمان را به دوش بكشند كه چرا نتوانستند اين رهبري را به حكومت برسانند؟!!

پس از شكست افتضاح آميز عمليات فروغ جاويدان، بدليل تلفات بالاي جنگ و نوع برخورد مسعود رجوي با نيروهاي جان بدر برده از اين شكست، ريزش نيرو در سازمان افزايش يافت و روحيه ياس و دل زدگي در ميان همان باقي مانده‌ها نيز شدت و قوت گرفت.

نشست‌هاي بعد از اين عمليات، كمك بزرگي به اين اذهان نامردد كرد. آن‌هايي كه همسرانشان را در اين معركه از دست داده بودند، ماتمزده و حيران بودند و به تعبير سازمان «پايشان مي‌لنگيد» براي همين هم موج كاذبي براي ازدواج اجباري در اين برهه به راه افتاد. به ويژه زنان همسر از دست داده به سختي مي‌توانستند اين فراز را نيز از سر بگذرانند و به ازدواج اجباري در عين عزادار بودنشان تن بدهند. 

از جمله ضررهاي عمليات فروغ جاويدان براي سازمان اين بود كه امكان بسيج نيرو را از سازمان سلب كرد. ديگر كسي از داخل كشور به اين ارتش نپيوست. از خارج هم كسي را رغبت به خطر انداختن جانش نبود. به همين دليل سازمان در اين دوره به سراغ اسراي جنگ ايران و عراق رفت و كوشيد از ميان اين اسرا نيروگيري كند.

اين اسيران سال‌ها در اردوگاه‌هاي عراقي به سر مي‌بردند، و در آنجا از نظر امكانات غذايي و بهداشتي در مضيقه بودند؛ همينطور به دليل اختناق حاكم بر زندان‌ها و اردوگاه‌هاي عراقي و سركوفت و تحقيري كه بر ايشان اعمال مي‌شد، عموما جانشان به لبشان رسيده بود. سازمان با تبليغاتي گسترده و با نمايش فيلم‌هايي از امكانات تغذيه‌اي و بهداشتي، توانست بخشي از ايشان را به ارتش آزاديبخش تزريق كند. با اين همه سازمان آزادي اين رزمندگان را منوط به شركتشان در عمليات بر عليه دولت ايران كرد. به اين اسيران گفته بودند كه تا دو ماه ديگر عمليات سرنگوني در پيش است و در صورت شركت در اين عمليات سرنگوني آزاد خواهند شد. در واقع اين اسرا خبر نداشتند كه ارتش آزاديبخش بعد از عمليات فروغ جاويدان قفل شده است و اجازه هيچ گونه تحركي ندارد.

سازماندهي ارتش آزاديبخشبعد از عمليات فروغ جاويدان دستخوش دگرگوني شد. تا آن‌ زمان سازماندهي ارتش،گرداني بود. از سال 1368 به بعد ايجاد ارگان‌هاي ستادي در دستور كار سازمان قرار گرفت. هدف اين بود كه ارتش آزاديبخش را از يك «ارتش پياده» به يك «ارتش مكانيزه» تبديل كنند. اين كار تا تيرماه 1372 به طول انجاميد و بعد طي مانورهائي، عملكرد اين ارگان‌ها آزمايش شد و كاركرد عملي آن‌ها مورد بازبيني قرار گرفت.

سازماندهي ارتش آزاديبخش از سال ۱۳۶۸ به بعد:

نيرو
گردان
گروهان
دسته

به سازماندهي جديد ارتش عنوان «سازمان رزم» داده مي‌شد. در «سازمان رزم» هر «نيرو» همه رسته‌هاي نظامي اعم از پياده/مكانيزه، زرهي، پدافند، انواع آتش پشتيبان توپخانه، عناصر مهندسي و واحدهاي پشتيباني را دربرمي‌گرفت. به بياني هر «نيرو» براي خودش يك ارتش كامل مي‌شد كه مي‌توانست به تنهايي همه مشكلاتش را شخصا حل و فصل كند. براي ارتباط ميان اين «نيروها» معاونت‌هايي در ارتش آزاديبخش به اين شكل تأسيس شدند:

۱- معاونت اطلاعات وعمليات

۲- معاونت اموراداری

۳- معاونت آموزش

۳- معاونت پرسنلي

۴- معاونت تخصصي

۵- معاونت طرح وبرنامه

هريک ازمعاونت ها نيز شامل چندين مديريت بودند، که وظيفه نظارت، برنامه ريزی وهدايت سراسری ارتش را بعهده داشتند.

 

مسعودرجوی باتفاق فرماندهان ارتش آزاديبخش در اتاق فرماندهي

با اين سازماندهي عريض و طويل، به نظر مي‌رسد كه تعداد زيادي پرسنل براي پر كردن اين پست‌ها مورد نياز است و با توجه به كمبود نيرو، سازمان اين همه  پرسنل را از كجا تامين مي‌كرد؟!

در اين راستا بايد گفت كه سازمان تمايل عجيبي به غلو كردن و بزرگ نمايي دارد. مسعود رجوي در سازماندهي  روي كاغذ استاد است. اگر در ارتش‌هاي منظم دنيا تعداد نفرات هر دسته حداقل 9 نفر است، در ارتش رجوي هر دسته تنها از دو نفر تشكيل مي‌شود. به همين نسبت اگر پرسنل تانك حداقل 12 نفر باشد، در ارتش رجوي تنها 4 نفر است و

در دوران قفل شدن ارتش آزاديبخش در كشور عراق و در چشم انداز نبودن امكان هر گونه تحرك نظامي، بيشتر پرسنل ارتش به كارمنداني بدل شدند كه در تمام مدت به كارهاي بوروكراتيك سرگرم بودند.

تقريبا يك سال پس از امضاي قرار داد آتش بس بين ايران و عراق، آيت‌الله خميني در 14 خرداد 1368 درگذشت. سازمان مجاهدين در رابطه با مرگ خميني در تحليل‌هايش بسيار سرمايه‌گزاري كرده بود. مسعود رجوي در «جمع بندي يك ساله مقاومت» در سال 61 گفته بود:

~ضمناً در صورتي  كه چنين چيزي (مرگ خميني) اتفاق بيافتد، وظيفه بلادرنگ ما اين است كه از هرجا شده، هر طرف كه شده بتازيم، يعني تدارك قيام را ببينيم.}

با اعلام مرگ خميني در تمامي قرارگاه‌هاي ارتش، فضاي آماده باش اعلام شد. پرسنل ارتش آزاديبخش به گمان اين كه عمليات سرنگوني در پيش است، به خود اميدها مي‌دادند.

چند روزي هم مسعود رجوي نيروها را به كار آماده سازي براي شركت در يك لشكركشي ديگر به بهانه مرگ خميني واداشت. خود نيز در نهان با صدام حسين به گفت‌و‌گو نشست تا از او براي اين لشكركشي تازه اجازه بگيرد؛ اما ارباب چنين اجازه‌اي نداد؛ چرا كه نمي‌خواست آتش بس را نقض كند. يك هفته بعد از آن همه شور و التهابي كه مرگ خميني و امكان حمله به ايران در قرارگاه‌ها بر انگيخته بود، رجوي نشستي برگزار كرد و در اين نشست اعلام كرد:

~ اگرحال بخواهيم تهاجم به سرنگوني دشمن کنيم، پيروزی ازآن ماست. اماچون دشمن نيز بيداراست، وطبق اخبارواطلاعات بدست آمده، دشمن ازترس ارتش آزاديبخش در آماده باش صد درصد به سر مي برد، شايد دراين جنگ ماتلفات بدهيم. درحالي که ما مترصد فرصت طلايي هستيم تاهرچه بيشترخون ذخيره کنيم. چند روزی صبرمي کنيم تارژيم اين آمادگي وبحران والتهاب پس از مرگ خميني راارسربگذراند، دوباره بخواب برود وتاماسرفرصتي بتوانيم دشمن را درخواب غافلگيرکنيم...}

و اين فرصت طلايي ديگر هيچ‌گاه براي اين سازمان و رهبرش پيش نيامد.

مسعود رجوي براي منحرف كردن ذهن افراد حاضر در كشور عراق و براي پنهان كردن بن بستي كه سازمان به دليل پايان جنگ در آن گرفتار آمده بود، دست به ترفند ديگري زد كه ادامه همان ترفند ازدواج ايدئولوژيك و انقلاب‌هاي متعدد ايدئولوژيك در درون مناسبات سازماني بود. در همين راستا با فلسفه چاله بكن و پر كن، فرصت انديشيدن را نيز از نيروها گرفتند، تا مبادا نيروهاي معترض، ديگر نيروها را نيز با اين پرسش روبرو سازند كه چرا عراق و چرا بن بست؟!

بار ديگر در اين سرفصل هم صدام حسين و به بيان مريم رجوي صاحبخانه به ياري رهبري سازمان شتافت و در 11 مرداد 1369( 2 اوت 1990) به يك كشور ديگر همسايه‌اش يعني كويت تجاوز كرد.

خبر اشغال كويت در لايه‌هاي پائين سازمان شادي آفرين بود و براي مسعود رجوي زمينه‌ ايجاد تشويش و نگراني؛ چرا كه سازمان از درگير شدن در جنگ عراق و كويت به آرزوي هميشگي‌اش كه تصرف كشور ايران بود، دست نمي‌يافت.

تجاوز به خاك كشور كويت اين مفهوم را براي مسعود رجوي نيز داشت كه صدام حسين ديگر دست از سر ايران برداشته و حالا رؤياي تسخير كشورهاي ديگر همسايه را در سر مي‌پروراند. مسعود رجوي در همين رابطه در نشستي كه به نشست «بحران كويت» و يا «ترسيم تابلوها» معروف شد، چهار فرض يا چهار تابلو را روي تخته ولدا كشيد و از مسئولان سازمان خواست در اين رابطه نظرشان را بگويند.

تابلو 4 تابلو 3 تابلو 2 تابلو1
آمريکا درمورد اشغال خاک کويت بي طرفي اختيار مي کند. صدام کويت راتخليه کرده و به ايران حمله نظامي مي کند.

آمريکا به عراق حمله ميکند و عراق در اين حمله شکست مي خورد.

«شق سياه»

آمريکا به عراق امتياز ميدهد تا عراق از کويت خارج شود.

تحليل مسئولان سازمان در رابطه با اين تابلوها جالب است:

مريم رجوي تابلو 3 را قاطعانه حتمي دانست. ديگر مسئولان سازمان نظير محمود عطايي، ابراهيم ذاكري و احمد واقف هم تابلو 3 را واقعي خواندند. تنها مهدي ابريشمچي بود كه تابلو 2 را واقعي خواند. خود مسعود نيز با حاشيه رفتن‌هاي بي مورد، اشاره‌اي به تابلو 3 كرد و در نهايت آنرا واقعي خواند.

اين تحليل نيز همانند ديگر تحليل‌هاي سازمان به سراب بدل شد و آمريكا همراه با 27 كشور ديگر در تاريخ 26 ديماه 1369( 16 ژانويه 1991) به كشور عراق حمله كرد و ارتش اين كشور را از هم پاشاند.

در اين حمله مجموعا 126654 پرواز جنگي در حين «عمليات صحرا» بر فراز كشور عراق صورت گرفت و طي آن بيشتر مراكز نظامي، فرودگاه‌ها، پل‌ها، پادگان‌ها، تأسيسات، مخابرات، راديو، تلويزيون و جاده‌هاي عراق هدف اصابت بمب‌ها و موشك‌هاي پيشرفته غربي قرار گرفت. با اين همه مشخص نشد به چه دليلي حتي يك بمب هم به محوطه قرارگاه‌هاي سازمان مجاهدين اصابت نكرد و مجاهدين توانستند از «عمليات صحرا» جان سالم به در ببرند. با اين همه با از كار افتادن ماشين نظامي بغداد، كردهاي شمال عراق و شيعيان جنوب، فرصت را غنيمت شمردند و به تحركاتي بر عليه دولت مركزي دست زدند.

 

در اسفندماه 1369 نيروهاي بارزاني از محور شمالي و نيروهاي طالباني از محور غربي يك به يك شهرهاي مهم منطقه كردستان عراق مثل موصل، اربيل، سليمانيه و غيره را تسخير كرده، به سمت جنوب سرازير شده، از دو سو به شهر بغداد نزديك شدند.

البته كردهاي عراق را عموما دولت جمهوري اسلامي تغذيه نظامي و تاسيساتي مي‌كرد. رهبران كردها هم اين دريافت اين كمك‌ها را مخفي نمي‌كردند. در اين سو نيز سازمان مجاهدين از امكانات گسترده دولت بعثي عراق استفاده مي‌كرد. با اين همه يكي از موارد اختلاف سازمان مجاهدين با كردهاي عراق اين بود كه مجاهدين، كردها را مزدور حكومت اسلامي به حساب مي‌آوردند و در آن سو هم كردها «ارتش آزاديبخش» مسعود رجوي را «جيش التحرير عراق» مي‌ناميدند.

به هر حال با تسخير شهر كركوك توسط كردهاي شمال، شهر بغداد نيز در تيررس نيروهاي بارزاني و طالباني قرار گرفت. در اين دوران بخش اصلي ارتش آزاديبخش در منطقه كفري (قرارگاه حنيف) مستقر بود. اين منطقه، همان گونه كه در نقشه صفحه بعد ديده مي‌شود، بر سر راه كركوك به بغداد بود و نيروهاي ارتش آزاديبخش اين منطقه را تماماً در كنترل داشتند. نيروهاي كردها براي دست يافتن به شهر بغداد مي‌بايد از اين منطقه عبور كنند كه شامل شهرهاي كوچك طوز و سليمان بك نيز بود.

 

در گفت‌و‌گويي كه نمايندگان مسعود بارزاني و جلال طالباني با نماينده مسعود رجوي انجام دادند، كردها بر ترك منطقه «كفري» از جانب نيروهاي سازمان اصرار داشتند، تا بتوانند از اين منطقه به سمت بغداد حركت كنند.

صدام حسين نيز در جريان اين گفت‌و‌گو قرار داشت؛ به همين دليل طي ارسال پيامي براي مسعود رجوي نوشت:

«ما با كردها در جنگيم و شما با كردها مشغول مذاكره هستيد؟ داستان چيست؟!»

 

در نهايت براي رجوي راه ديگري نمانده بود. چرا كه عبور كردها از منطقه كفري برابر بود با عبور نيروهاي بارزاني، طالباني و پاسداران انقلاب ايران كه ايشان را همراهي مي‌كردند، و در نهايت محاصره و نابودي ارتش آزاديبخش.

از سوي ديگر اگر سازمان منطقه كفري را ترك مي‌كرد، به كجا مي‌توانست برود؟! قرارگاه اصلي اشرف هم درست بر سر راه همين قشون قرار داشت. اگر در زمين كفري مي‌ماند، عملاً مي‌بايد سد راه تحرك كردها مي‌شد. چرا كه به دليل اختلافات پيشين با كردها راهي براي اتحاد با ايشان وجود نداشت. سازمان اساساً دست نشانده صدام حسين شده بود و صدام حسين هم دشمن كردها در شمال كشور عراق بود. در نهايت تنها راه حل موجود براي مسعود رجوي جنگيدن با كردها به سود صدام حسين و براي جلوگيري از فروپاشي حكومت صدام حسين بود؛ چرا كه موجوديت ارتش آزاديبخش هم به موجوديت صدام حسين بستگي داشت. به همين دليل سازمان راه مداخله در امور داخلي كشور عراق را برگزيد و به سوي كردها و همراهانشان آتش گشود. البته رجوي اين ترفند را هم به كار بست كه منتظر اولين شليك از سوي كردها بماند و بعد هر چه مي‌خواهد بر سر مردم اين منطقه بياورد.

و شاهد نيز خيلي زود از غيب رسيد.

درتاريخ 20 اسفند 1369 حدود ساعت 17 نيروهاي نظامي و يگان‌هاي زرهي ارتش آزاديبخش، قرارگاه حنيف را ترك كردند تا راه نفوذ كردها را در محور شمال و جاده كركوك/خالص و محور غرب مسير جلولاء/بغداد ببندند.

ساعت 21 همان شب اولين درگيري ميان نيروهاي مجاهدين و كردها در شهر طوز آغازمي‌شود. رضا كرم علي فرمانده يك دسته مجاهدين به يك فرمانده كرد مي‌گويد: شما مزدور جمهوري اسلامي هستيد. در همين حين ناگهان تيري شليك مي‌شود و رضا كرم علي به خاك مي‌افتد.

به تلافي اين شليك، همه سلاح‌ها و تانك‌هاي مجاهدين بسمت كردها و اهالي شهر نشانه مي‌روند و تمام منطقه را زير آتش سنگين خود مي‌گيرند. با اين كه تعداد اجساد پاسداران حكومت اسلامي بيش از 20 نفر نبود، سازمان در تمام موضع‌گيري‌هاي بعدي‌اش مدعي شد كه تنها با پاسداران درگير شده است و اتهام كردكشي به اين جنگ، تنها يك اتهام بي پايه است كه از سوي دولت ايران و كردها و مخالفين مجاهدين به ايشان نسبت داده مي‌شود. با اين همه خيلي از نيروهاي سازمان كه در اين درگيري شركت داشتند و خود شاهد كشتن كردها از سوي افراد ارتش آزاديبخش بودند، مساله دار شدند و بعدها از سازمان كنار كشيدند. همين جدا شدگان بودند كه از كشتار فجيع زنان و كودكان كرد توسط سازمان مجاهدين خلق و ارتش آزاديبخش ملي ايران و رهبري آن مسعود و مريم رجوي گزارش‌هاي متعددي منتشر كردند.«.

مريم رجوي در پيامي كه براي جبهه‌ها صادر كرد، رسماً گفت: ~كردها را زير چرخ تانك‌ها بكشيد و گلوله‌ها را براي پاسداران خميني حفظ كنيد!}

سازمان آنقدر اين جنگ را ادامه داد كه گارد رياست جمهوري از جنوب سر رسيد و در 15 فروردين 1370 سرزمين كردها را از سازمان تحويل گرفت.

اين جنگ و اين دخالت در امور داخلي كشور عراق كه به «كردكشي» معروف شده است، از سوي سازمان «عمليات مرواريد»««ناميده مي‌شود و از 20 اسفند 69 تا 13 فروردين 70 به طول انجاميده است.

به هر حال اگر ارتش آزاديبخش در اين سال‌ها اجازه انجام عملياتي برعليه حكومت اسلامي را نداشت، در عوض براي تثبيت حكومت بعثي عراق با تمام جان و توان كوشيد و البته در اين راه آبرويش را نيز با خدايش ـ كه همان دلارهاي اهدايي صدام حسين است ـ معاوضه كرد!!

صدام حسين نيز براي تقدير از اين اقدام محيرالعقول مسعود رجوي كه پايه‌هاي سست حكومتش را استحكامي دوباره بخشيد، به او بالاترين نشان دولتي عراق را اهداء كرد.

در حين عمليات مرواريد، نغمه نارضايتي‌ها و سازهاي ناهماهنگي در روابط داخلي سازمان به اوج خود رسيد. سازمان در قرارگاه «سردار» واقع در شهر كركوك زنداني ايجاد كرد و ناراضيان را به آنجا انتقال داد.

به پاس اين اقدام سازمان مجاهدين در عمليات مرواريد، سيل كمك‌هاي دولت عراق به ويژه در زمينه تسليحات نظامي نظير سلاح‌هاي زرهي، تانك و مهمات به سوي قرارگاه اشرف سرازير شد.

30 فروند هليكوپتر نيز در همين راستا در اختيار ارتش آزاديبخش گذاشته شد و سازمان امكان يافت از امكانات پايگاه هوانيروز «سعديه» عراق نيز استفاده كند.

مسعود رجوي در نشستي كه پس از پايان عمليات كردكشي و به مناسبت عيد فطر همان سال برگزار شد، مدعي شد كه: «ما در اينجا (يعني كشور عراق) حق آب و گل داريم و اگر قرار است عراق به دست مزدوران رژيم بيفتد، ما نمي‌گذاريم.» وي تلفات سازمان را در اين عمليات 40 تن اعلام كرد.

نكته‌اي كه شايد از ديد خيلي‌ها پنهان مانده باشد، اين است كه پس از پايان جنگ ايران و عراق و شكست مجاهدين در عمليات فروغ جاويدان، اين سرفصل بهترين فرصت براي مسعود رجوي مي‌توانست باشد كه به ايران بار ديگر لشكركشي كند و به آرزوي تحقق نيافته‌اش كه همانا حكومت بر ايران است، دست بايد. در عمل اما ديده شد كه رجوي به جاي انديشيدن به سرنوشت ملت ايران كه در چنگال استبداد مذهبي پرپر مي‌زند، به ياري مستبدترين و ضد بشرترين ديكتاتور منطقه شتافت و شعارهاي چند ساله‌اش در مورد عدم دخالت در امور داخلي ديگر كشورها و استفاده از خاك اين كشور به عنوان پل عبور به خاك ميهن را به فراموشي سپرد. در نهايت هم با شركت در عمليات كردكشي و ياري رساندن به تثبيت حكومت صدام حسين، بخش بزرگي از مجاهدين و نيروهاي رزمنده را مساله دار كرد و زمينه كناره‌گيري ايشان را از بدنه اين تشكيلات مهيا ساخت.

 يكي از ويژگي‌هاي اين ارتش اين است كه دولت‌هاي غربي براي نسق‌گيري از حكومت اسلامي، هميشه آن را به عنوان يك برگ بازي، به بازي گرفته‌اند؛ همان‌گونه كه صدام حسين نيز براي تضعيف حكومت اسلامي و ارتش ايران در جنگ ايران و عراق، از اين ارتش سود بسيار برد. و اين ادعا چندان دور از ذهن نيست كه شخص صدام حسين هم تداوم حكومتش را بعد از آن معركه‌ گيري تجاوز به كشور كويت و جنگ خليج فارس، به فرمانده ارتش آزاديبخش ملي يعني مسعود رجوي مديون است. حكومت اسلامي هم توانسته بود پس از تشكيل اين ارتش، چريك بازي‌ها و ترورها و ترورهاي انتحاري سازمان را به خارج از مرزهاي ايران انتقال داده، در هر فرصتي از اين ارتش به عنوان مترسكي براي سركوب نيروهاي مخالف درون كشور استفاده كند. در اين ميان تنها سر ملت ايران بي كلاه مانده است. چرا كه از دو سو فرزندانش قرباني مطامع اين قدرتمداران مي‌شود و كشورش در واقع در گروِ جنگ قدرت اين دو بخش و اين دو نوع حكومت اسلامي پوزيسيون و اپوزيسيون قرار گرفته است.

بد نيست در همينجا يك بار ديگر از زبان مسعود رجوي وظيفه ارتش آزاديبخش را دوباره بخوانيم: : ~اين ارتش براي در هم شكستن ماشين جنگي رژيم بوجود آمده تا تدريجاً برود جلو}

سال 1370 غير از بحران عراق و عمليات مرواريد با دو مشخصه ديگر نيز در تاريخ مجاهدين برجسته شده است. در بهار همين سال صدام حسين طي پيامي اسراي جنگي ايراني« راكه در اردوگاه‌هاي عراق بسر مي‌بردند بصورت يكطرفه آزاد كرد. پس از اين اقدامِ صدام حسين، اسراي ايراني‌اي كه در صفوف ارتش آزاديبخش بودند و رجوي به آنها قول آزادي در قبال شركت در عمليات عليه ايران را داده بود، زمزمه رفتن به ايران را ساز كردند. اين اسرا را كه سازمان براي آوردنشان به درون صفوف ارتش آزاديبخش، زحمات زيادي متحمل شده بود، رجوي «بينه‌هاي مريم» مي‌ناميد. رجوي در همين رابطه گفته بودكه: ~خدا آن‌ها را براي پر كردن جاي شهداي فروغ جاويدان فرستاده است.}

همين كه تصميم رفتن اسرا به قطعي شد، رجوي براي اين كه از قافيه عقب نماند، پيامي به اين مضمون براي ايشان فرستاد:

~برادرانم!  ازدورمي بوسمتان، اکنون فرصت اين است که به نزد خانواده هايتان برگريدوازنظرمن حتي آنانکه نمي خواهند بروند، بهتراست يکبارديگراز پيش ما بروند. درفضای بيرون ودرورای هرگونه اجبار تصميم بگيريد وبرگرديد اين انتخابي آگاهانه وآزادانه است.}

بعد از پيام مسعود رجوي نزديك به 1400 تن از اسرا يعني درحدود 95% خواستار خروج از سازمان و رفتن به ايران شدند. بقيه نيز در فرصت‌هاي بعدي بريدند و به تركيه و يا كشورهاي ديگر رفتند. تصميم اسرا پتكي بود كه بر فرق نه تنها رهبران سازمان بلكه همگي مجاهدين فرود آمد. همان شب عده‌اي از اين اسرا توسط بعضي از مجاهدين شديداً مورد ضرب و شتم قرار گرفتند، به شكلي كه از بيني بعضي‌شان خون جاري شد و صورت بعضي‌شان كبود شد. عناصر كتك زننده نه تنها توبيخ نشدند، بلكه با سكوت فرماندهانشان مورد حمايت صوري نيز قرار گرفتند. مسعود رجوي شخصاً در جريان اين كتك زدن‌ها قرار داشت؛ چرا كه در نشستي چند روز بعد از اين معركه، اين اسرا را «زباله» لقب داد و گفت كه: «خوب شد كه خانه تكاني كرديم و زباله‌ها را جارو كرديم.» و بعد هم با خنده افزود: «شنيدم كه در بعضي از لشگرها شلوغ بوده!» (اشاره به كتك زدن اسرا)

به هر حال اسرا رفتند و با خود تمام اطلاعات ارتش آزاديبخش (نظير سازماندهي، تعداد و نوع سلاح‌ها، كروكي قرارگاه‌ها، تعداد و اسامي نفرات) را به ايران بردند.

مشخصه ديگر سال 70، تعميق انقلاب ايدئولوژيك بود. در 17 شهريور 1370 نشست بزرگ «طلاق»«در محل ستاد فرماندهي ارتش آزاديبخش برگزار شد. در اين نشست همه افراد متأهل سازمان از درجه سمپات به بالا مي‌بايستي حلقه‌هاي ازدواج خود را درآورده و به مسعود رجوي كه در نشست حضور داشت، تقديم مي‌كردند. نوع طلاق‌ها «سه طلاقه» بود. رجوي در اين نشست «كشف بزرگ تاريخي» خود را ارائه داد وگفت: «همه دعواها سرِ زن است

طبيعي است كه پس از داستان طلاق‌هاي اجباري، تعداد زيادي از نيروهاي سازمان، عطاي اين نوع باصطلاح مبارزه را به لقايش بخشيدند و دنبال كار خود رفتند. پس از رفتن دسته جمعي اسرا، ريزش نيرو به دليل تاكيد بر طلاق‌هاي اجباري آنقدر زياد بود كه سازمان مجبور شد براي خنثي كردنِ فرآيند تبليغي اين ريزشِ اساسيِ نيرو، دو تن از مزدورانش را به نوشتن كتابي در اين رابطه  تشويق كند، تا در اين سرفصل براي اين رفتارش مشروعيتي قلابي بتراشد. خود سازمان نيز كتابي به نام «ياوه‌هاي آخوندي» منتشر كرد كه حاصل كار جمعي خود مجاهدين بود و از سوي انتشارات سازمان منتشر شد. علي فراستي كه به دليل همين طلاق‌هاي اجباري از سازمان بريده بود، كتابي منتشر كرد تحت عنوان «بخاطر تاريخ، و نه بخاطر رجوي» او در پايان كتابش رجوي را سمبل مقاومت ملت ايران در برابر حكومت اسلامي تعريف كرد. اين فرد با اين كه ظاهراً از سازمان جدا شده بود، اما همچنان هوادار اين جريان بود و چند سالي پس از اين جدايي صوري از سازمان، به جمع كردن نيروهاي پراكنده و جدا شده از سازمان پرداخت كه به گمان شخص او و البته سازمان مجاهدين، هنوز از مجاهدين به طور اصولي و ديدگاهي نبريده بودند و با اين جريان دعواي شخصي داشتند.

سومين كتاب را فرد ديگري به نام فريدون گيلاني نوشت كه در تمام اين سال‌ها در نقش مليجك دربار مسعود رجوي ايفاي نقش مي‌كرد. اين كتاب كه عنوان «تيشه‌ها و ريشه‌ها» را داشت، وارد بحث تئوريك چرايي و چگونگي جدا شدن نيروهاي معترض از سازمان مجاهدين شد و اين معترضين را به خيانت، همراهي و همدستي با وزارت اطلاعات حكومت اسلامي متهم كرد. جالب اين که در اين سه كتاب و كتاب‌ها و نوشته‌هاي بعدي سازمان در اين رابطه، تمام شخصيت‌هاي سياسي اپوزيسيون كه به شيوه كار مسعود رجوي در زنداني كردن و تحت فشار قرار دادن مجاهدين معترض، انتقاد داشتند، همزمان به مزدوري حاكمان اسلامي متهم شدند. البته هر دوِ اين افراد سرنوشت كمدي‌اي داشتند. علي فراستي را باد قدرت طلبي چنان برداشت كه براي انتخابات رياست جمهوري سال 1376 نامزد رياست جمهوري حكومت اسلامي شد و در خارج كشور كلي گرد و خاك بپا كرد. بعد هم به ايران سفر كرد و در نهايت در تيم عملياتي حسين الله كرم بر عليه دگرانديشان داخل كشور به كار گرفته شد. فريدون گيلاني نيز در سال 1377 به دليل اعتراض به كفاف ندادن كمك‌هاي مالي سازمان و عدم برابري خرج و دخلش با آن ميزان مزد دريافتي از سازمان مجاهدين، از شوراي ملي مقاومت رجوي كناره گرفت و همين سازمان را كه سال‌ها براي آن قلم و قدم زده بود، به نداشتن روابط دموكراتيك متهم كرد. سازمان نتوانست اين افراد را كه در آن سرفصل ويژه، تمام عيار به ياري‌اش شتافته بودند، به لحاظ مالي راضي نگه دارد. همين اشتباه محاسبه باعث جدا شدن اين دو ايدئولوگ و تئوريسين حماقت‌هاي مسعود رجوي شد. در ادامه همين روند، بعدها همين دو تن به دشمنان خونين خود او و دم و دستگاهش تبديل شدند. خواندن كتاب‌هاي اين دو نفر در آن سال‌ها و موضع‌گيري سال‌هاي بعدٍ ايشان پس از جدايي از اين جريان، خود از فرازهاي جالب تاريخ مجاهدين خلق ايران و عملكردهاي رهبري اين دستگاه است.

بازگرديم به بحثمان. در همين سال 70 بود كه اطلاعاتي از زندان و شكنجه در درون سازمان و قرارگاه‌هاي ارتش آزاديبخش در عراق براي اولين بار در جهان منتشر شد. پس از پخش علني اين اطلاعات درون سازماني، مسعود رجوي دستور داد كه ناراضيان سازمان را پس از مرحله تخليه اطلاعاتي به اردوگاه رمادي« بفرستند.

عمليات مرواريد ضمناً براي سازماندهي جديد ارتش آزاديبخش، ميدان مانور موفقيت آميزي بود كه درآن نيروهاي ارتش آزاديبخش توانستند از سلاح‌هاي سنگين زرهي نظير تانك و توپ و كاتيوشا استفاده كنند.

بعد از عمليات مرواريد كه در حقيقت آخرين عمليات بزرگ نظامي سازمان به شمار مي‌رود، ارتش شروع به انجام پروژه رژه و مانورهاي گوناگون كرد. اين رژه‌ها و مانورها كه هركدام ماه‌ها براي آماده سازي وقت لازم داشتند، براي سرگرمي و باصطلاح وقت گذراني نيروهاي خود سازمان و وسيله‌اي براي تبليغات بيرون از سازمان بود. اين جريان با پخش فيلم‌ها و ويدئوهاي اين مانورها و رژه‌ها در سراسر جهان، غذاي لازم را براي ديپلماسي سازمان و قدرت نمايي در برابر كشورهاي غربي تهيه مي‌كرد؛ ضمن اين‌كه به هواداران سازمان در آكسيون‌هاي مالي/اجتماعي نيز روحيه و انگيزه مي‌داد.

در اين رابطه مي‌توان از رژه 26 مهرماه 1370 در برابر مسعود و مريم رجوي نام برد. از مانورهاي نظامي انجام شده توسط سازمان درعراق بعد از سال 70، مي‌توان از مانورهاي زير در اين برهه نام برد:

1- مانور «غرش شير» در 8 شهريور 1372

2- مانور «مهر تابان» در نيمه دوم مهرماه 1372

3- مانور «شير و خورشيد» در 14 آذر 1372

4- مانور «اميد ايران» در ديماه 1372

5- مانور «فروغ آزادي» در 26 بهمن ماه 1372

6- مانور «سيمرغ رهائي» از 30 خرداد تا 15 تيرماه 1373

در اين مانورها براي نخستين بار گردان هوانيروز با هليكوپترهاي اهدايي صدام حسين، از نيروهاي زميني سازمان، پشتيباني هوايي كرد.

پس از مانور «سيمرغ رهايي» در تيرماه 1373 تا به حال ارتش آزاديبخش هيچ‌گونه عمليات و يا جنگ چشمگير نظامي با رژيم جمهوري اسلامي نداشته است.

در اين ميان حتي روابط دو دولت عراق و جمهوري اسلامي در زمينه سياسي و اقتصادي بهبود يافته است. دو طرف با هم كاردار سفارت مبادله كرده‌اند. در ضمن چندين قرارداد اقتصادي نيز بين اين دو كشور امضاء شده است. ممنوعيت اجازه تحرك نظاميِ ارتش آزاديبخش از طرف دولت عراق، همچنان به قوت خود باقي است.

به همين دليل و براي نپوسيدن و از قفل درآمدن، سازمان كوشيد بار ديگر جنگ مسلحانه شهري را چك كند. به اين منظور سازمان دسته‌هاي دو/سه نفره را براي انجام ترور به درون كشور گسيل داشت. بهترين زمان براي انجام اين ترورها، آخرين سال دوره چهار ساله اول رياست جمهوري سيد محمد خاتمي بود. مسعود رجوي با انجام اين ترورها مي‌كوشيد ايران تحت حاكميت سيد محمد خاتمي را نا امن و بحران زده نشان بدهد. در ضمن مي‌خواست از انتخاب مجدد خاتمي نيز در انتخابات سال 1380 جلوگيري كند.

مشخص است كه اين ترفند، به شدت مورد علاقه جناح راست افراطي حكومت اسلامي بود. با اين همه از همكاري و همراهي مشخص سازمان مجاهدين و اين جناح راست حكومتي، هنوز مدارك مستندي به دست نگارنده نرسيده است.

تيم‌هاي عملياتي‌‌‌اي كه از عراق به ايران اعزام مي‌شدند، از حدود 6 تا 10 ماه قبل از اعزام به داخل كشور، آموزش‌هاي مختلف نظامي و ايدئولوژيكي مي‌ديدند. از آنجا كه اين مأموريت‌ها بكلي سري بود، محل اين آموزش‌ها نيز از ديد ديگر نيروهاي سازمان مخفي نگاه داشته مي‌شد. دليل غيبت اين نيروها از يكان‌هاشان را، سازمان اعزام ايشان به محل ماموريتي خارج از محيط آن يكان اعلام مي‌كرد. هر تيم از اين اكيپ‌هاي عملياتي، دستور ترور يكي از پرسنل حكومت اسلامي را داشتند. در واقع در دوران آموزش نظامي چريك شهري، تيم‌ها و نفرات روي «سوژه» ويژه‌اي كوك مي‌شدند. تيم‌ها بايد در همان محل اقامت «سوژه» ابتدا امكانات لازم را براي انجام ماموريت و ترور «سوژه» تهيه مي‌كردند. اين امكانات عبارت بودند از: اتومبيل، محل اقامت، موتور سيكلت و سلاح لازم براي انجام عمليات تروريستي. به هر تيم مبلغ يکصدهزاردلار نقد داده مي شد. در ضمن نيروها بايد براي عقب نشيني از ايران به كشور عراق هم تداركاتي را پيش بيني مي‌كردند.

ارتباط اين نيروها با فرماندهانشان از لحظه ورود به مرز قطع مي‌شد و تيم‌ها مي‌بايد از آن تاريخ به بعد مسائل خودشان را شخصا و در درون كشور حل و فصل كنند.

خط سازمان اين بود كه تا قبل از انتخابات رياست جمهوري در بهار 1380 غلظت عمليات را در شهرها به بالاترين ميزان ممكن افزايش بدهد.

ترور اسدالله لاجوردي در تاريخ اول شهريور 77 و ترور صياد شيرازي در ارديبهشت 78 توسط اين تيم‌ها و در راستاي همين خط جديد سازمان انجام گرفت. بعد از اين دو ترور و چند ترور كوچك ديگر، اين تيم‌هاي عملياتي توانستند به عراق بازگردند.

از زمستان 1378 تا زمستان 1380 سازمان نزديك به ده فقره عمليات خمپاره اندازي در شهر تهران انجام داد. از آن جا كه خمپاره، سلاح دقيقي نيست و اساساً اين سلاح نيمه سنگين ويژه فضاي باز و بر عليه سنگر ساخته شده است. استفاده از آن در محيط شلوغ شهري، نشان دهنده يك عمل كور تروريستي بر عليه شهروندان بيگناه است. نتيجه هم نشان داد كه قربانيان اين ترورها و خمپاره اندازي‌هاي بي هدف، شهروندان بيگناه تهراني و افراد غيرنظامي بودند.
 

 

بر خلاف پيش بيني‌هاي پيامبرگونه رهبري اين سازمان، اين گونه خمپاره اندازي‌ها نه تنها نتوانست عنصر اجتماعي را به ميدان بياورد؛ بلكه با هدف گيري كور، وسيله‌اي براي نفرت بيشتر شهروندان ايراني از اين سازمان شد. ضمن اينكه طبق معمول باعث اتحاد موقتي جناح‌هاي مختلف حكومتي و بالا بردن جو اختناق و بسته شدن موقت فضاي سياسي جامعه نيز شد.

با اين شيوه، در واقع سازمان مجاهدين، دوباره جنگ منظم ارتش آزاديبخش را دور زد و بار ديگر به فاز پيشين و دوران چريك شهري بازگشت.

رژيم كه از اين خمپاره اندازي‌ها غافلگير شده بود، اقدامات تدافعي شديدي بر عليه اين خط جديد انجام داد. اعضاي اين تيم‌هاي خمپاره انداز هم همگي بدون استثناء توسط نيروهاي امنيتي حكومت اسلامي دستگير شدند. حتي بعضي از ايشان نظير خانم مرجان ملك به تلويزيون جمهوري اسلامي آورده شدند. ديگر تيم‌‌ها نيز در همان بدو ورود به مرزهاي كشور توسط سپاه و بسيج و نيروهاي امنيتي حكومت اسلامي دستگير شدند؛ بدون اين كه فرصت هر گونه تحرك نظامي و تروريستي به دست بياورند.

 
 
   

 

در پاسخ به اين روند خمپاره اندازي‌هاي سازمان، در 29 فروردين 1381 حكومت اسلامي نيز نزديك به 77 موشك به قرارگاه‌هاي ارتش آزاديبخش در خاك عراق شليك كرد. دولت عراق كه دستپاچه شده بود، اين بار نيز از اعزام تيم‌هاي عملياتي چريك شهري به داخل خاك ايران جلوگيري كرد و اين خط هم سوخت.

در آخرين سازماندهي ارتش گفته شد كه بالاترين ارگان ارتش «نيرو» نام دارد. از سال 1380 مسعود رجوي به جاي واژه «نيرو» از واژه «ارتش» استفاده كرد. در حال حاضر ارتش آزاديبخش از 14«ارتش» تشكيل شده است كه به آن‌ها «ارتش چهارده معصوم» نيز مي‌گويند. اين«ارتش‌ها» هركدام در قرارگاه‌هاي مختلف سازمان در عراق مستقر شده‌اند. هر كدام از اين «ارتش‌ها» مستقل هستند و هريك شامل رسته‌هاي رزمي نظير تانك و توپ و واحد مهندسي و پشتيباني هستند.

سازماندهي ارتش آزاديبخش درحال حاضر (بهمن ماه ۱۳۸۱):

ارتش آزاديبخش
 
   

ارتش ۱
ارتش ۲
ارتش ۱۴

. . . . . . . . . . . . . . . . . . .


گردان ۲
گردان ۸
گردان ۱

. . . . . . . . . . . . . . . .. .

دسته
دسته
دسته

 

هر دسته شامل 6 تا 8 نفر است كه به همراه فرمانده دسته، دست بالا 25 نفر تخمين زده مي‌شود.

با اين حساب هر گردان به استعداد نيرويي 25 نفر و هر ارتش حدود 200 نفر عضو دارد. كل ارتش آزاديبخش با يك حساب ساده در حال حاضر از 2800 نفر تجاوز نمي‌كند.

در جدول زير ١٤~ارتش}مجاهدين با نام فرماندهان ومحل استقرارشان آورده           مي شوند:

جدول شماره30

نام فرمانده محل استقرار ارگان نظامي  رديف
لعياخياباني قرارگاه اشرف ارتش اول ١
مريم حسن زاده قرارگاه جلولا ارتش دوم ٢
صديقه حسيني قرارگاه علوی ارتش سوم ٣
رقيه عباسي قرارگاه همايون ارتش چهارم ٤
زهره قائمي قرارگاه موزرمي ارتش پنجم ٥
پروين صفايي قرارگاه موزرمي ارتش ششم ٦
فائزه محبت كار قرارگاه حبيب ارتش هفتم ٧
ژيلا طلوع ؟؟؟ ارتش هشتم ٨
ژيلا ديهيم قرارگاه جلولا ارتش نهم ٩
معصومه پيرهادي قرارگاه همايون ارتش دهم ١0
حكيمه سعادت نژاد قرارگاه علوی ارتش يازدهم ١١
مهناز شهنازي قرارگاه اشرف ارتش دوازدهم ١٢
نامعلوم قرارگاه اشرف ارتش سيزدهم ١٣
نامعلوم قرارگاه اشرف ارتش چهاردهم ١٤

قرارگاه های سازمان درعراق

سازمان حدود ۱۰ قرارگاه اصلي درعراق به شرح زيردارد:

1- قرارگاه اشرف

محل اين قرارگاه حدود 40 كيلومتري شهر خالص و در 150 كيلومتري شمال بغداد بر سر راه جاده كركوك/بغداد است.

اين قرارگاه بزرگ‌ترين قرارگاه سازمان است و در آن ساختمان‌ها و تأسيسات زيادي ساخته شده‌ است. چهار ارتش يكم، دوازدهم، سيزدهم و چهاردهم در اين قرارگاه مستقر هستند. بخش پذيرش ارتش نيز در اين قرارگاه قرار دارد.

مأموريت قرارگاه اشرف آموزشي، پشتيباني و عملياتي است.

2- قرارگاه جلولا

اين قرارگاه در 20 كيلومتري شرق شهر جلولا قرار دارد.

در اين قرارگاه ارتش‌هاي دوم و نهم مستقر هستند. به همين جهت اين قرارگاه،  يك مركز عملياتي است.

3- قرارگاه بديع

اين قرارگاه در 30 كيلومتري غرب بغداد قرار دارد. در اين قرارگاه بخش پشتيباني ارتش نظير سررشته داري و لجستيكي مستقر است و به تهيه و تدارك لباس، پوشاك، مواد غذايي و دارو براي كل ارتش آزاديبخش مي‌پردازد. ضمناً سازمان تبليغات (راديو و تلويزيون سيماي آزادي) با آنتن بشقابي بزرگ خود (ماهواره) در اين قرارگاه مستقر است. بزرگ‌ترين بيمارستان ارتش هم [در مقياس صحرايي] در اين قرارگاه ساخته شده است. 

4- قرارگاه باقرزاده

اين قرارگاه نيز در اطراف شهر بغداد (20 كيلومتري غرب قرارگاه بديع) قرار دارد.

قرارگاه باقرزاده براي برگزاري نشست‌ها و مراسم بزرگ نظير نوروز و غيره درنظر گرفته شده است.

نام اين قرارگاه در نشريه مجاهد اكثرا به عنوان محل برگزاري نشست‌ها اعلام مي‌شود.

5- قرارگاه علوي

اين قرارگاه در 60 كيلومتري شمال قرارگاه اشرف واقع است.

ارتش‌هاي سوم و يازدهم هم در اين قرارگاه مستقر هستند.

6- قرارگاه مركزي (پارسيان)

محل اين قرارگاه در حدود 60 كيلومتري غرب بغداد است. همه مسئولين 17 سازمان سياسي و فرماندهان 14 گانه ارتش در اين قرارگاه مستقر هستند. مسعود و مريم رجوي نيز بيشتر اوقات به اين قرارگاه رفت وآمد مي‌كنند.

7- قرارگاه همايون

اين قرارگاه در حوالي شهر عماره واقع در جنوب شرقي كشور عراق است.

ارتش‌هاي چهارم و دهم هم در اين قرارگاه مستقر هستند.

8- قرارگاه موزرمي

اين قرارگاه در حوالي شهر كوت است. ارتش‌هاي پنجم و ششم در اين قرارگاه مستقر هستند.

9- قرارگاه حبيب

محل اين قرارگاه در حوالي شهر بصره واقع در جنوب كشور عراق است. ارتش هفتم در اين قرارگاه مستقر است.

10- قرارگاه دفتر مركزي

اين قرارگاه در شهر بغداد و در يك ساختمان هشت طبقه واقع است. تالار بهارستان كه جلسات بزرگ شوراي ملي مقاومت در آن برگزار مي‌شود، در اين ساختمان است.

 
قرارگاه های ارتش آزاديبخش درعراق

«) اخباری نيز دال براين دارد که ظاهراً رجوی همراه نيروهايش به خاک ايران آمده واز نزديک شاهد شکست نيروهايش بوده است. تااينکه بالاخره صدام ازوی خواسته که عقب نشيني کند.

«)در دام عنکبوت تأليف مهدی خوشحال نشرنيما سال ۱۳۸۰ صفحات ۳۹-۴۰

«) از جمله ميتوان به مقاله آقای محمدرضااسکندری مندرج در نشريه «پيوند» شماره 34 صفحه 21 مراجعه کرد.

««)مرواريد نام کوهي در شمال شهرجلولا است.

«) تعداد اسرايي که به ارتش آزاديبخش پيوسته بودند، در بهترين حالت ممکن حدود 1500 تن بود.

«)از آنجا که داستان «طلاق» مربوط به بحث ما نمي باشد، از آن درمي گذريم.

«) براي اطلاعات بيشتر در مورد اردوگاه رمادي به بخش زندان ها در همين فصل مراجعه شود.

   گزارش RAND

Rand 153 145
گزارش انستیتوی تحقیقات دفاعی آمریکا درمورد سازمان مجاهدین

   بتول سلطانی

Soltani 153x145
مجموعه مصاحبه ها

ابراهیم خدابنده

Ebrahim Khodabandeh 2015
مروری مختصر برفرقه های مخرب کنترل ذهن 

خروج ممنوع

HRW logo1 153 145
گزارش دیدبان حقوق بشر در مورد نقض حقوق انسانی در مجاهدین

مریم ستجابی

Sajabi Maryam 153x145
مجموعه مقالات 

ایرج مصداقی

mesdaghi goz93
271 سئوال مردم ازسازمان مجاهدین 

pericolum in mora

pericolum 153x145
خودکشی وخودسوزی درسازمان مجاهدین

Anne Singleton

annesingleton 153x145
مجموعه مقالات 

علی جهانی

Jahani Ali 400x
یادواره ها

کمپین خانواده

Campian Familie153x145
کمپین خانواده های اسرای سازمان مجاهدین

مهندس علی اکبرراستگو

Rastgou Ali 2
مجموعه مقالات

کریم غلامی

Karim Gholami 153x145
یادواره ها

تاسیس 100 اشرف!!؟ در آلمان

Hoshdar

هشدار کانون آوا به هموطنان ایرانی در خارج از کشور

محمدکرمی

mohammadkarami 153 145

وضعیت حقوق بشردر سازمان مجاهدین

کردکشی مجاهدین درعراق

Kurden Morvarid 153x145

مجموعه مقالات و اسناد

نقشه سایت کانون آوا

انتشارات

سازمان مجاهدین

  • تاریخچه سازمان مجاهدین
  • شورای ملی مقاومت
  • ارتش آزادیبخش
  • نقش زنان در تشکیلات
  • نظرات مجاهدین درمورد دیگرگروه ها

تروریسم وفرقه گرایی

  • انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین
  • آیا مجاهدین یک فرقه هستند؟
  • مبارزه مسلحانه یا ترورکور؟
  • خشونت علیه جداشدگان و منتقدین
  • نقض حقوق بشر در تشکیلات
  • زندان وشکنجه درتشکیلات

لابیگری و خلافکاریهای مالی

  • لابی گری مجاهدین درغرب
  • انجمنهای پوششی مجاهدین 
  • سوء استقاده های مالی