د11112019

Last updateد, 11 نوامبر 2019 12pm

Back شما اینجا هستید: Home اخبارروز اخبار اخبار خانواده ها خاطراتی از تشکیلات مجاهدین (3) !!

خاطراتی از تشکیلات مجاهدین (3) !!

وقتی اکیپ خانواده های کرمانشاه به اشرف آمده بودند داخل قرارگاه شیپور آماده باش زدند که رجوی به آن شیپور غرش شیر نام نهاد و گفتند که افراد باید برای سنگ باران این خانواده ها آماده شوند چون می گفتند همینها نیروهای رژیم بودند یا به نیروهای رژیم کمک کردند تا در فروغ مجاهدین را بکشند و به جای اینکه به کمک مجاهدین بیایند به نیروهای رژیم کمک کردند!! بگذریم!!! اما وقتی همه رفتیم این بار در ضلع غرب اشرف دیدیم تعدادی پیر مرد و پیرزن از کرمانشاه آمده اند چون با زبان کرمانشاهی درخواست ملاقات میکردند. پیرزنی که بعدا شنیدم فوت کرده خدا بیامرزدش با عصا راه میرفت و داشت به نرده های اشرف نزدیک میشد، آمد نزدیک و گفت بچه های عزیزم فلانی پسرم است صدایش بزنید تا برای آخرین بار او را ببینم چون می بینید من دارم میمیرم و توان برگشت به اینجا را ندارم

 

جدا شده در آلبانی با نام مستعار محمود ستوده ـ پیوند رهایی ـ دوشنبه 25 سپتامبر 2017

خاطراتی از تشکیلات مجاهدین (3)

چگونه فرزند را مجبور کردند که به روی مادر پیرش تف کند؟!!

نوشتۀ محمود ستوده (نام مستعار) جدا شده از فرقۀ رجوی در آلبانی

همه به یاد داریم ایامی را که خانواده ها اطراف نرده های اشرف می آمدند تا فرزندان و عزیزان خود را ببینند، اما من اینجا می خواهم خاطره ای تلخ را بیان کنم که رجوی تا چه مرزی نسبت به عاطفه بین نیروهای خودش و خانواده ها سادیسم داشت.

آن ایام خانواده های هر استان یا شهر با هم جمع میشدند و به اتفاق هم به دم در اشرف می آمدند مثلا از استان فارس همه خانواده هایی که فرزند و فامیل در اشرف داشتند با هم می آمدند... حال این خاطره که من میخواهم باز گو کنم مربوط است به خانواده ها یا اکیپی که از کرمانشاه به اشرف آمده بودند...

وقتی اکیپ خانواده های کرمانشاه به اشرف آمده بودند داخل قرارگاه شیپور آماده باش زدند که رجوی به آن شیپور غرش شیر نام نهاد و گفتند که افراد باید برای سنگ باران این خانواده ها آماده شوند چون می گفتند همینها نیروهای رژیم بودند یا به نیروهای رژیم کمک کردند تا در فروغ مجاهدین را بکشند و به جای اینکه به کمک مجاهدین بیایند به نیروهای رژیم کمک کردند!! ( غرش شیر در مقابل خانواده خود...!!!) بگذریم!!! اما وقتی همه رفتیم این بار در ضلع غرب اشرف دیدیم تعدادی پیر مرد و پیرزن از کرمانشاه آمده اند چون با زبان کرمانشاهی درخواست ملاقات میکردند. پیرزنی که بعدا شنیدم فوت کرده خدا بیامرزدش با عصا راه میرفت و داشت به نرده های اشرف نزدیک میشد، آمد نزدیک و گفت بچه های عزیزم فلانی (از آوردن اسمش معذورم تا به این علت آزارش ندهند) پسرم است صدایش بزنید تا برای آخرین بار او را ببینم چون می بینید من دارم میمیرم و توان برگشت به اینجا را ندارم و کلی دعا و این چیزها برای نفرات میکرد که خواسته اش مستجاب بشه بلکه پسرش را ببیند اما کی جرات میکرد با این پیره زن بیچاره حرف بزند و یا جوابش را بدهد؟ چون رجوی طوری نفرات را مغز شوئی کرده بود که انگار این پیره زن وزیر اطلاعات ایران است.Résultats de recherche d'images pour « ‫خانواده های مجاهدین در اشرف‬‎ »

یکدفعه دیدیم پسر این پیر زن در حالیکه به شدت ناراحت بود و مثل مار به خودش می پیچید از پشت خاکریز بالا آمد و به سوی مادر دوید. همۀ ما فکر می کردیم دیگر صبرش به سر آمده و میخواهد به مادر سلامی کند و حالی بپرسد اما در کمال ناباوری دیدیم وقتی مادر دستانش را به طرف پسر باز کرد پسر آن را تف باران کرد و چند بد و بیراه هم به مادرش به زبان خودشان گفت و برگشت پشت خاکریز، مادر درمانده نشست روی زمین و آن صحنه دلخراش را هر انسانی می دید مغزش سوت میکشید که این پیرزن چه گناهی کرده که اینگونه مورد تف باران فرزند خودش که سالها او را ندیده قرار بگیرد!!. همه مان از این کار شوکه شده بودیم و سکوت بین همه نفرات حکم فرما شده بود. در این میان آن فرد داد زد و خطاب به فرماندهان آنجا که طبق معمول یکجا می ایستادند و مژگان پارسایی هم حضور  داشت گفت دیگه دست از سرم بردارید دیدید که چه باهاش کردم؟! آیا می گویید بروم آن ور نرده ها خفه اش کنم؟! همه ما می فهمیدیم این بیچاره اینقدر تحت فشار قرارش داده بودند که روانی شده بود و از غیظ و عصبانیت و اعتراض نسبت به فرقه این کار را کرده بود...

 

 روزهای بعد که نشست های مغز شوئی روزانه موسوم به «عملیات جاری» دوباره شروع شد مسئولین نشست از آن فرد که به روی مادر پیرش تف انداخته بود به عنوان یک نفر که شاخص مرزبندی با خانواده است یاد کرده و می گفتند هر مجاهد باید موضعش در مقابل این مزدوران همین باشد و آنگونه بین خود و آنان مرزبندی کند!! که فلانی کرد انگار که قلعه الموت را فتح کرده بود درصورتی که همه ما میدانستیم او از غیظ و کین و عصبانیت نسبت به فرقه بود که دست به چنین کاری زد یعنی او را آن چنان تحت فشار قرار داده بودند که حاضر بود مادر پیرش را تف باران کند و حتی بکشد تا دیگه دست از سرش بردارند!!. این وضعیت را تنها کسی می تواند درک کند که داخل تشکیلات این فرقه سالها حضور داشته باشد و فکر کنم برای فرد بیرونی درک این حالت مشکل است.

 بله این همان رجوی است که ادعا دارد با ارتش سالمندانش مردم ایران را می خواهد به آزادی برساند!!. باید به او گفت: زهی خیال باطل! ای پست فطرت بی دین و ایمان تو نفرات خودت را به این حد از جنون میرسانی که حاضرند مادر پیرشان را تف باران کنند و حتی بکشند حالا تو را چی به این غلط کردن ها و ادعاهای فریبکارانۀ آنچنانی؟؟!! بماند که تاریخ ایران در مورد این جنایتهای رجوی قضاوت کند و خواهد کرد.

محمود ستوده – تیرانا – آلبانی

28 شهریور 1396

19 سپتامبر 2017