ش09212019

Last updateج, 20 سپتامبر 2019 10am

Back شما اینجا هستید: Home اخبارروز اخبار اخبار خانواده ها فریبا سرخی با آرزوهایش درخاک آرام گرفت

فریبا سرخی با آرزوهایش درخاک آرام گرفت

در تکاپو بود و برای دیدار با برادرش تلاش میکرد وقتی جلوی درب لیبرتی رفتیم از لحظه ورود یک نفس برادرش را از پشت دیوارهای بتنی فریاد میزد …یادم می اید جایی دیدم که  رفته پشت پرده ای که سازمان حصار کرده بود نشسته بود خیلی صمیمی و به آرامی با نفرات فرقه صحبت میکرد وبا  آنها درد دل میکرد و پیغام برای  احمد می فرستاد و آنها را  تشویق به آمدن میکرد …زمانیکه خبرنگاران و روزنامه نگاران عراقی به درب لیبرتی آمدن‌ اولین نفر جلو رفت و از جنایات فرقه رجوی گفت که برای چندمین بار به عراق آمده و اجازه ملاقات نداده اند و از نقض قوانین  حقوق بشر توسط کمیساریا  شکایت کرد

 

انجمن نجات مرکز خوزستان ـ پنچشنبه 26 مهرماه 1396

روزی که فریبا سرخی با آرزوهایش درخاک آرام گرفت

چقدر سخت است وقتی دلت برای دیدار عزیزت پر میکشد وحس میکنی ذره ذره وجودت دلتنگش است و نمی توانی او را  ببینی …فریبا سرخی خواهری تلاشگر که بارها برای دیدار برادرش راهی عراق شد اولین باری که اورا دیدم  در انجمن خوزستان بود خوشرو و پرانرژی بود تمام مسیر همراه هم بودیم و پلاکارد بزرگی در دست داشت که تمام درد دل یک خواهر را برروی آن نوشته بود. “احمد جان برای  دیدن تو آمده ام مرا ناامید نکن ”

Fariba sorkhi

از لحظه ورودمان به عراق دلسوزانه به نفرات سالمند کمک میکرد همه جا فریبا را میدیدی و شنیدم که  یکی از مادران بیمار تنها را پرستاری کرده… در تکاپو بود و برای دیدار با برادرش تلاش میکرد وقتی جلوی درب لیبرتی رفتیم از لحظه ورود یک نفس برادرش را از پشت دیوارهای بتنی فریاد میزد …یادم می اید جایی دیدم که  رفته پشت پرده ای که سازمان حصار کرده بود نشسته بود خیلی صمیمی و به آرامی با نفرات فرقه صحبت میکرد وبا  آنها درد دل میکرد و پیغام برای  احمد می فرستاد و آنها را  تشویق به آمدن میکرد …زمانیکه خبرنگاران و روزنامه نگاران عراقی به درب لیبرتی آمدن‌ اولین نفر جلو رفت و از جنایات فرقه رجوی گفت که برای چندمین بار به عراق آمده و اجازه ملاقات نداده اند و از نقض قوانین  حقوق بشر توسط کمیساریا  شکایت کرد …خیلی درد دارد که صدایت به  جایی نرسد و نتوانی ثابت کنی که حقت را پایمال کردن جایی دیدم ی گوشه تنها  از فرط خستگی نشسته ودر فکر اینهمه جور و ستم فرو رفته! رفتم کنار او و بهم گفت ازمن  یک عکس میگیری؟ گفتم حتما پلاکارد را باز کرد و من درحالی که نشسته بود عکس انداختم بعدها دیدم که آن عکس را ضمیمه نامه هایش کرده زمانی که خبر فوت فریبا را شنیدم خیلی متاثر شدم که  روزگار برخلاف آرزوهایش گذشت و تمام  نامه هایش بی جواب ماند. فریبا سرخی با اهدا عضوهایش به بیماران نیازمند رسالتش را به زیباترین شکل ممکن تمام کرد.

قلب فریبا هنوز زنده است! نمیدانم درسینه  چه کسی می‌تپد ولی همیشه یاد و خاطراتش در دل تک تک ما خانواده ها زنده است و امروز را بهانه ای دانستم که فراموش نکنیم ما خانواده ها  آرزوی فریبا که همانا آزادی احمد و احمدها بود را به پایان رسانیم . روحش شاد و یادش گرامی باد.