الهه جنگ در جنگ ضدمیهنی

ورود مجاهدین به فاز مسلحانه و تروریستی، مسعود رجوی را برآن داشت که از هر امکان تبلیغی علیه جمهوری اسلامی استفاده کند که یکی از مهمترین های آن، مبحث “کودکان جنگ” بود که تا همین امروز ادامه دارد و اگر سایت ها و تلویزیون این فرقه را بنگریم همچنان در این مورد که نوجوانان ایرانی برای دفاع از آب و خاک خود وارد جنگ.......

---------------------------------------------------------------------------------------

با آتشم بسوختی، چون تو اثیر جانی/ من در درون چو شمع ام، تو شعله ی نهانی
مهاجران عراقی در ایران، مجاهدین خلق در عراق
بیشتر از دو هفته به 31 شهریور، سالروز “هفته دفاع مقدس” نمانده است، روزی که صدام به خود اجازه داد به مرزهای میهنمان تجاوز کند و با خیال خام خود استان دیگری به استان های عراق بیفزاید! هیچکس تصور نمی کرد که حدود 3 دهه بعد، رسانه های فارسی زبان وابسته به دولت های استعماری، صهیونیستی، سعودی (با کمک مزدوران خود، برای ایجاد تفرقه بین دو کشور) مردم عراق را از تبدیل شدن به یکی از استان های ایران بترسانند. ایستادگی مردم ایران این آرزو را با خود صدام حسین به گور فرستاد و نه تنها خوزستان ضمیمه عراق نشد که مردم آن کشور به آغوش مردم ایران بازآمدند و اتحادی مستحکم بنا نمودند.
عجیب نیست که دشمنان همچنان مذبوحانه در تلاش هستند با طرح خاطرات جنگ، بین دو ملت اختلاف بیندازند، چون در هراس از اتحاد تاریخی کشورهای منطقه، در کابوس مداوم بسر می برند. سازمان مجاهدین خلق به رهبری مسعود و مریم رجوی در تمامی سالیانی که در خدمت صدام قرار گرفته بود، پی در پی بر این آتش کینه می دمید تا مردم عراق را از نظام حاکم بر ایران بیزار کند اما شگفتا که مردم عراق با حضور مجاهدین در خاک خود، تداعی کننده حکایت “عدو شود سبب خیر” شدند و برخلاف خواسته مسعود رجوی و صدام حسین، مهر مردم ایران را در دل خود پرورانیدند. اگرچه آن زمان کمتر توجهی به آن داشتم اما شخصاً شاهد این واقعیت خجسته بودم. بسیاری از مردم عامه عراق، مجاهدین را نه به عنوان یک گروه معاند با نظام ایران، که آنان را صرفاً ایرانیانی ساکن عراق می دیدند و احساس نزدیکی با آنان را به نوعی احساس نزدیکی با مردم ایران می دانستند، لذا آن حس نفرت به ایرانیان که صدام تلاش کرده بود در دل آنان بپروراند، گام به گام از بین می رفت و یک حس الفت و نزدیکی با ایرانیان در دل آنان پروریده می شد. به تجربه می گویم که شاید هیچکس به این مسئله نیندیشیده باشد و تصور نمی کنم کسی هم به آن پرداخته باشد. همانطور که حضور بسیاری از اسیران یا مهاجران عراقی در خاک ایران، یک رخداد خجسته برای نزدیکی بسیاری از آنان به ایرانیان بود، حضور مجاهدین در عراق نیز برخلاف خواسته مسعود رجوی، در دراز مدت و به صورت “فرهنگی” منافع خاص خود را برای ایران داشت و مردم عراق را از نزدیک با ایرانیان آشنا کرد تا ببینند آنان با آنچه صدام در موردشان می گوید تفاوت دارند (در عملیات موسوم به “مروارید” در بهار 1370، مدتی در شهر “سلیمان بیگ” مستقر بودم. در آنجا یک دختر ترکمان با دیدن زنان مجاهد به من گفت “ولله ایرانیون عجیب” (به خدا ایرانیان عجیب هستند). آن زمان در رویای خودم ترجیح می دادم که او بگوید مجاهدین عجیب هستند اما وی از واژه ایرانیان استفاده کرد که بعدها دریافتم که عمده مردم عامه در اصل مجاهدین را، قبل از سیاسی دیدن، به عنوان یک ایرانی می بینند و رفتارهایشان را از این موضع تحلیل می کنند).

میلیشیای مجاهد، کودکان جنگ رجوی!
ورود مجاهدین به فاز مسلحانه و تروریستی، مسعود رجوی را برآن داشت که از هر امکان تبلیغی علیه جمهوری اسلامی استفاده کند که یکی از مهمترین های آن، مبحث “کودکان جنگ” بود که تا همین امروز ادامه دارد و اگر سایت ها و تلویزیون این فرقه را بنگریم همچنان در این مورد که نوجوانان ایرانی برای دفاع از آب و خاک خود وارد جنگ با صدام شدند به سوز و گداز و مرثیه خوانی مشغول هستند و اشک می ریزند!. اما واقعیت چیز دیگری است، رجوی با برجسته کردن همه ساله این موضوع مشغول لاپوشانی جنایت هایی است که علیه کودکان و نوجوانان در به جنگ کشانیدن شان روا داشته است. کافی است نگاهی اجمالی به تاریخچه مجاهدین پس از انقلاب بیندازیم تا پرده های نفرت انگیزی از یک سناریوی طولانی رنج و ظلم علیه نوجوانان این میهن را تماشاگر باشیم. از همان ابتدای انقلاب، کودکان و نوجوانان 11 تا 17 ساله در آماری بالا توسط سازمان مجاهدین خلق برای کارهای خشن و گاه غیر قابل عرف (و همچنین در انجام اقدامات تروریستی) مورد سوء استفاده قرار گرفتند. برای کسی پوشیده نیست و خود مجاهدین هم تا الان بدان معترف اند و افتخار می کنند که صدها نوجوان را در کوچه خیابان های شهرهای مختلف ایران به میدان جنگ خیابانی فرستاده اند و یا وادار به اقداماتی نموده اند که منجر به کشته شدن آنها شده است.
به عنوان یک شاهد و کسی که از ابتدای انقلاب، میلیشیای نوجوان این فرقه بوده ام، می توانم صدها فکت سوء استفاده از صداقت و سادگی میلیشیاهایی ذکر کنم که به دستور مسعود رجوی به درگیری های خیابانی اعزام شدند و بعد از 30 خرداد 1360 نیز ناخواسته به آوارگی و خیابان خوابی، و یا به خانه های تیمی منتقل گردیدند تا به عنوان سرباز برای پیشبرد سیاست های مخرب رجوی مورد استفاده قرار گیرند. اگر بخواهم نمونه هایی از ریا و تزور مریم و مسعود رجوی در مورد کودکان جنگ را به تصویر بکشم، چند نمونه زیر مشتی از خروار است. بیان این فکت ها که خود گوشه ای از تاریخ و بخشی از پرونده سیاه رجوی است، به نسل جوان و سایر هموطنان کمک می کند که براحتی هرچیزی را از هرکسی نپذیرند و در مورد آن تحقیق کنند تا مورد تحمیق و سوء استفاده دشمنان قرار نگیرند:

در سال 58-59 من در کلاس سوم راهنمایی تحصیل می کردم. سازمان در آن زمان انجمنی در دانشکده شهرمان داشت که محلی برای فعالیت های فرهنگی و تبلیغی کادر دانشجویی و دانش آموزی بود. برای اولین بار در همانجا به من مأموریت فروش نشریه مجاهد داده شد که در چند مرحله صورت گرفت. اولین مرحله با سنگ مورد حمله قرار گرفتم که بار دوم قرار شد فروش به صورت تیمی انجام گیرد و من به همراه دو نفر دیگر که یکی از آنان حدود 10-12 ساله بود برای انجام کار رفتیم. آن کودک (که تصور می کنم هنوز در کلاس ابتدایی و یا ماکزیمم اول راهنمایی درس می خواند) حین کار مورد خشم دائی اش قرار گرفت و چند سیلی نثار او شد که چرا نشریه مجاهد می فروشد و از او خواست به خانه برگردد. این حرکت عملاً کارمان را متوقف کرد و باعث ناراحتی ما شد به نحوی که فرمانده تیم پس از بازگشت به مسئول انجمن انتقاد کرد که چرا یک پسر خردسال برای فروش نشریه ای که عملاً در آن شهر ممنوع بود فرستاده می شود و اگر هم فرستاده می شود چرا به محلی که اقوام او حضور دارند باید برود؟ از آن پس نمونه های متعددی از این قبیل کارها در شهرمان صورت گرفت که سازمان با اشراف کامل به خطراتی که من و دوستان نوجوان دیگرم را تهدید می کرد، برای آن برنامه ریزی می کرد.

در اواخر زمستان 1359 با توجه به درگیری هایی که در شمال کشور ایجاد شده بود، فرمانده 17 ساله ما (ساسان.خ) طی یک نشست تشکیلاتی به من و تعدادی دیگر از نفرات (از جمله، محسن.ق، حمید.ذ، حمید.ن که بعدها همگی در سنین 15-16 سالگی کشته شدند) اعلام کرد که از این پس ما هم باید در این شهر فعالیت هایی داشته باشیم تا بار هواداران شمال را سبک کنیم و بخشی از درگیری ها به جنوب کشور منتقل شود. وی از ما خواست که خود را برای “شهادت” هم آماده کنیم چون احتمال دارد شهید هم بدهیم!. اولین سلسله اقدام که در دستور قرار گرفت فروش نشریه و انجام ورزش میلیشیا و شعار نویسی در دبیرستان بود که غوغای زیادی به همراه داشت و فضای دبیرستان ها را برای چندین روز برهم زد به گونه ای که به تعطیلی موقت کلاس ها هم رسید و نهایتاً منجر به درگیری و کتک خوردن ما انجامید. بهار 1360 با این وضع آغاز شده بود. در گام بعد فروش نشریه در سطح شهر بود که درگیری بسیار گسترده تری به همراه داشت و من و یکی دیگر از بچه ها (محمد.ص) که هر دو زیر 16 سال سن داشتیم بشدت دچار آسیب شدیم. در این رخداد “محمد” زیر ضربات مشت و لگد و پنجه بوکس بیهوش شد و من هم در همان محل مصدوم و در نهایت توسط خودروی پلیس به شهربانی منتقل شدم. اصابت ضربات مشت به گوشم باعث شد که از همان نوجوانی بخشی از شنوایی چپم را از دست بدهم… از این دست درگیری ها تا چند روز در سطح شهر رخ می داد که فضای متشنج و امنیتی را دامن زده بود.

در تهران و سایر شهرها نیز درگیری های گسترده خیابانی در همان ایام رخ می داد که تنها در یک مورد، دختری 13 ساله به نام “فاطمه مصباح” به گفته مسعود رجوی بخاطر اصابت آجر به سرش کشته شد. تقریباً عمده درگیری هایی که مسعود به آن دامن می زد (تا مظلوم نمایی کند و یا خط سیاسی خود را جلو ببرد و از طریق خونریزی و کشته شدن نوجوانان میلیشیا بتواند حس ترحم دیگران را برانگیزد و جذب نیرو کند)، توسط دختران و پسران 13 تا 17 ساله دانش آموز صورت می گرفت. یعنی سربازان مسعود رجوی همگی در سنین کودکی و نوجوانی بودند. لازم به ذکر است که من تنها مواردی را اینجا اشاره داشتم که با آن مستقیم مواجه شده بودم و مرتبط به نوجوانان می شد، وگرنه هزاران درگیری در کل کشور رخ می داد که طی آن صدها و یا هزاران نفر که عمدتاً دانشجو و یا کارگر و کارمند بودند کشته و مجروح شدند.

پس از ورود سازمان به جنگ مسلحانه و اقدامات تروریستی، باز هم اکثر نیروهای اصلی مجاهدین در این اقدامات را همان دانش آموزانی تشکیل می دادند که ناخواسته آواره شهرها و خانه های تیمی شده بودند. به یاد دارم برخی همکلاسی ها و هم مدرسه ای های من که میلیشیای مجاهدین بودند، پس از 30 خرداد در شهرهای مختلف آواره شدند و در نهایت در تهران فعالیت های خود را تا زمان کشته شدن ادامه دادند. “حمید.ن و محسن” در استان فارس و “ساسان و حمید.ذ” در تهران جزو کشته شدگان بودند و برخی هم به مرور به کردستان و عراق منتقل شدند. من در همان ابتدا ارتباطم با مجاهدین قطع شد ولی در همان مدت کوتاه با وجود اینکه بیش از 15 سال نداشتم و مطلقاً به سلاح و مهمات آشنایی نداشتم، موظف شدم تا در سطح شهر تهران به کار انتقال سلاح و مهمات مشغول شوم. به من هم گفته شد چون سن کمی داری و کمتر جلب توجه می کنی و شک برانگیز نیستی، اینکار برایت مناسب است (کاری که در عرف و قوانین جهانی سوء استفاده از کودکان در کارهای خطرناک و جنگی به حساب می آمد و امروزه مریم رجوی مطلقاً بدان اشاره ای ندارد). با این حال، در همان ابتدا با کشته شدن فرمانده ام در تهران، ارتباطم با سازمان بکلی قطع شد و دیگر امکان فعالیت تا خروج از ایران را نداشتم. نکته قابل توجه اینجاست که تمامی کارهای ذکر شده توسط نوجوانان 13 تا 17 ساله انجام می گرفت و زیر نظر مستقیم مسعود رجوی بود. آمار نوجوانانی که به جنگ خیابانی و ترورهای کور کشیده شدند و جان باختند بسیار زیاد و سر به صدها نفر می زند. رهبری سازمان یک قلم این تعداد نوجوان پرشور را به مسلخ کشانید و به کشتن داد که طبعاً آمار زندانیان و خانواده هایی که در این رابطه آسیب دیدند و نابود شدند سر به هزاران می زند.

zanan enfejari 01

استفاده ابزاری از کودکان و نوجوانان در سازمان مجاهدین به دهه 60 محدود نمی شود. پس از عملیات شکست خورده “فروغ جاویدان”، مدارس متوسطه مجاهدین در قرارگاه اشرف تعطیل و نوجوانان دانش آموز به کارهای نظامی کشیده شدند تا جای کشته شدگان عملیات را پر کنند. کودکان مدرسه ابتدایی در این قرارگاه نیز تا سال 1369 به تحصیل ادامه دادند اما با شروع جنگ کویت همگی به اروپا منتقل شدند. این انتقال موقت بود و لذا پس از رسیدن آنها به سنین نوجوانی، به دستور مریم رجوی به قرارگاه اشرف بازگردانیده شدند تا سربازان جدیدی برای مسعود رجوی باشند. این افراد تا سالها تحت عنوان میلیشیا در قرارگاه ها به خدمت مشغول بودند هرچند که فشارهای تشکیلاتی موجبات خودکشی برخی را فراهم کرد که بعد از سقوط صدام نیز کم و بیش ادامه داشت که می توان به “یاسر اکبری نسب، آلان محمدی و مرجان اکبری” اشاره نمود که در سنین نوجوانی خودکشی و خودسوزی کردند. البته برخی از همان میلیشیاها در سالهای 90-91 به جنگ با پلیس عراق فرستاده شدند که نتیجه آن جز خونریزی و کشته و زخمی شدن آنان در جنگ قرون وسطایی رجوی در اشرف نبود.

مواضع و سیاست های دوگانه مریم رجوی
درست در همین سالیانی که زوج رجوی، نوجوانان را بازیچه سیاست های جنگی و تروریستی خود کرده بودند، دستگاه تبلیغی آنان در خارج کشور علیه حضور نوجوانان در جبهه های جنگ فعالیت گسترده داشت!. این مواضع دوگانه (اشکریزان برای نوجوان رزمنده ایرانی و به کشتن دادن میلیشیای مجاهد) به همین نقطه محدود نمی شد. مریم رجوی در سالهای اخیر که داعش مشغول آموزش و مسلح کردن کودکان برای کشتار مردم سوریه و عراق بود، حتی یک موضعگیری علیه آنان نداشت و زمانی که صهیونیست ها مشغول قتل عام کودکان غزه بودند نیز هیچ پیامی در محکومیت اسرائیل صادر نکرد. و همانطور که امروز هم شاهد هستیم، در برابر کشتار یکصد هزار کودک یمنی توسط سعودی نیز به طور کامل در سکوت است. و در عین حال در تمامی سالیانی که گروهک های تروریستی جندالله و جیش العدل در بخش شرقی کشور به “آموزش کودکان برای انجام اقدامات تروریستی”، و همچنین به ترور هموطنان بلوچ و مرزبانان کشورمان مشغول بودند، نه تنها توسط مریم رجوی محکوم نشدند که از آنان تحت عنوان “جوانان غیور بلوچ” یاد می شد.

jang wa teror 02

مردم ایران بخوبی در همین سالیان دیدند که چگونه مریم رجوی با آمرین و حامیان تروریست ها (از شاهزادگان سعودی و بحرین تا سرتروریست های سوری و عراقی) در زد و بند و همکاری آشکار قرار دارد. یعنی دقیقاً با همان ها که هم کودکان خردسال را به انجام اقدامات تروریستی و جنگ افروزی وادار می کنند و هم صدها هزار کودک خاورمیانه ای را قتل عام کرده اند. براستی چگونه می شود از جمهوری اسلامی انتقاد کرد که چرا 35 سال پیش نوجوانان را به جبهه اعزام می کرده است و امروز خود حامی قاتلین صدها هزار کودک بود؟ چطور می شود برای نوجوانان شهید در جنگ ایران و عراق اشک ریخت و خود طی دهها سال، صدها نوجوان را به مسلخ کشانید؟ آیا اساساً این دو موضوع قابل قیاس هستند؟ آیا می توان جلوی نوجوانانی که برای حفظ وطن و خانه خود به دفاع می پردازند را گرفت؟ آیا مقایسه آنان با نوجوانانی که برای ترور هموطنان خویش آموزش می بینند بخردانه است؟
با توجه به همین اندک نمونه ها که می توان در مورد آن کتاب ها نوشت، خانم مریم رجوی باید بداند که دوران عوامفریبی گذشته است. ایشان قبل از اشک و ناله برای نوجوانان شهیدی که برای وطن جانفشانی کردند، باید به این مسئله مهم بپردازد که چرا هزاران نوجوان را وارد جنگ خیابانی و ترورهای کور نمود و به کشتن داد و چرا صدها نوجوان و کودک را در تشکل مجاهدین فدای قدرت طلبی شوهرش نمود! و امروز هم دست از آنان برنمی دارد؟ لذا یادآوری هرساله حضور نوجوانان در جبهه، نمی تواند جنایت جنگی سران مجاهدین خلق را لاپوشانی نماید و مردم ایران امروز قضاوت خود را کرده اند و جز به محاکمه مریم رجوی رضایت نمی دهند!.