ج01242020

Last updateج, 24 ژانویه 2020 10am

Back شما اینجا هستید: Home اخبارروز اخبار دیدگاه ها برای آنهایی که هنوز مجاهدین خلق را نمی شناسند، خاطرات غلامعلی میرزایی ـ قسمت يازدهم

برای آنهایی که هنوز مجاهدین خلق را نمی شناسند، خاطرات غلامعلی میرزایی ـ قسمت يازدهم

زمانی وارد آن اتاق شدم از دیدن آن 10 نفرتعجت کردم چرا که همه سن آنها بالا و هیچ کدام نظامی نبودند بلکه از اهالی سومار یا قصر شیرین یا کرند بودند که در بین راه اسیر شده بودند. من هم درهمین فرصت دیدم همه آنها پتوهاشون را انداختند جلو درب که نزدیک باشند برای بیرون رفتن که زودتر کارشان.......

-------------------------------------------------------------------------------------

غلامعلی میرزایی, آلبانی ـ ایران آزادی ـ 04.12.2019

gholamali mirzai 02برای آنهایی که هنوز مجاهدین خلق را نمی شناسند، خاطرات غلامعلی میرزایی ـ قسمت يازدهم

بايد بگوييد مهمان آقای صدام حسین هستیم

آن روز گذشت و موفق نشدم لااقل از دور که شده دوستان قدیمی را ببینم .فردای آن روز چون آنها نوبت اول بودند برای کارهای فردی و هواخوري در یک ساعت مشخص شده روزانه بيرون آمده بودند. چون هنوز ساکت بود آنها بیرون آمدند و توانستم انها را صدا بزنم و آنها هم من را دیدند ولي در پشت دربهای بسته و در بلوکی دیگر که از پشت نرده و توری همدیگر رادیدیم. 

مقداری احساس آرامش کردم که لااقل در آینده به هر ترتیبی آنها را خواهم دید. بعد از تمام شدن وقت آنها نوبت ما رسید که بیرون برویم آنها هم به همانشیوه منتظر من بودند تا از دور دستی تکان بدهند . ولی وضعيت آسایشگاه ها هنوز به همان سابق بود و هیچ تعغییری حاصل نشده بود . تعداد جمعیت و همچنین وضیعت غذایی. چند روزی به همین منوال گذشت تا یک روز بطور ناگهانی و با عجله آمدند درب اتاقها را باز کردند و تعداد تفرات را کم و به اتاقهای دیگری بردند .من را به اتاق 16 بردند که فقط حدود 10 تفر آنجا بودند در همان موقع جابجایی امکاناتی از قبیل ظرف غذا ولباس و…به هرکدام از نفرات دادند.

من زمانی وارد آن اتاق شدم از دیدن آن 10 نفرتعجت کردم چرا که همه سن آنها بالا و هیچ کدام نظامی نبودند بلکه از اهالی سومار یا قصر شیرین یا کرند بودند که در بین راه اسیر شده بودند. من هم درهمین فرصت دیدم همه آنها پتوهاشون را انداختند جلو درب که نزدیک باشند برای بیرون رفتن که زودتر کارشان را انجام بدهند.   

من هم رقتم گوشه اتاق و وسیله هایم را گذاشتم و نشستم ببینم در آینده چه پیش خواهد آمد؟

ظهر شد از هر اتاق یک نفر رفت برای گرفتن نهار برای بقیه که آن روز من رفتم گفتم ببینم وضیعت چطوراست .چون من از همه آنها جوانتر هم بودم. به تعداد نفرات نهار را گرفتم و اما نهار چی بود؟ پوست بادمجان با کمی روغن آب شده به عنوان خورشت . نهار را بین نفرات توزیع کردم بعد از نهار گفتم این چند شب استراحت نکردم لااقل کمی استراحت کنم . ولی اینها با این جابجایی که داشتند .برنامه هایی دیگر داشتند که ما از آن بی اطلاع بودیم .ولی بعد دو ساعت یک دفعه تعداد زیادی نفر دوباره داخل آسایشگاه آوردند که دربین آنها  هم نظامی بود و هم از که در حال ترک خانه هایشان بودند و در بین جاده اسیر شده بودند.

تا نزدیک غروب با کمک همدیگر اسایشگاه را درست کردیم و محل خواب هرکس مشخص شد . برای هر نفر جای خوابیدن به اندازه 55 الی 60 سانتی متر که بایستی پتو داده شده را چهار تا می کردی تا به همان اندازه دربیایید.

در بین دو اتاق هم که یک دیوار کشیده بودند با بلوک چند نفر هم آنجا استراحت می کردند که هنوز با آنها آشنا نشده بودم. نزديك  غروب بود گفتم کمی استراحت کنم چون مدت بیست روزی بود که نه استراحت خوبی داشتم و نه حتی یک لحظه فرصت به اینکه فکر کنم چه بر ما گذشته را داشتم. همین طور در یک حالت خواب و بیداری بودم با صدای یک تراشیدن یک چیز که مستمر ادامه داشت و نمیگذاشت بخوابم با حالتی عصبی بلند شدم که ببینم این چه کسی است و دارد چکار می کند ؟

با همان حالت بلند شدم که داد بزنم دیدم نفر مقابلم با یک لبخند که خیلی محترمانه بود و تمایل به دوستی داشت مواجه شدم. از او سوال کردم که چکار می کنی ؟

گفت دارم  مهر نماز درست می کنم .سرم را انداختم پایین و بعد از یک دقیقه همان نفر گفت آیا می خواهی برای تو هم درست کنم؟ من هم با همان حالت عصبانی که داشتم گفتم حالا که من را بیدار کردی در عوض این کار رابکن و این شد رابطه دوستی ما. همان شت نشستیم کلی از هم برای هم تعریف کردیم که او چطوری اسیر شده و چه شغلی داشته (که این فقط تا آخرین روز اسارت بین خودمان بود جتی اسم اصلی او را هم کسی بجز من نمی دانست . همان شب با تعدادی دیگر آشنا شدم که با درجه های مختلف بودند ولی خودشان را به عنوان سربار یا شهروند عادی معرفی کرده بودند .آن شب تا نیمه های شب بیدار بودم وبا هرکدام صحتهایی داشتم . نیمه های شب بود كه خوابیدیم .

صبح درب را  برای آوردن صبحانه و کار فردی باز کردند . بعد از یک ساعت یک دفعه درب ها را بستند و از پشت پنجره دیدم که تعدادی خبرنگار وارد اردوگاه شدند . ولی معلوم بود که از طرف دولت عراق هستند که  می خواهند با نفرات مصاحبه کنند. نوبت من رسید . ولي ابتدا بردند به اتاقي و از قبل ما را توجيه كردند و به ما توضيح دادند که بايد بگوییم که ما توسط برادران عراقی و مسلمان در جبهه دستگیر شدیم و الان مهمان آقای صدام حسین هستیم و همه امکانات رفاهی در اختیار ما گذاشته شده است. خلاصه نوبت به من رسید. خودم را معرفی کردم . گفتم من در خاک ایران بودم و در موسيان داشتم حفاظت می کردم که توسط ارتش عراق محاصره و اسیر شدم والان وضیعت خوبی نداریم که فکر کنم اینجا مصاحبه را قطع کردند و فقط اسمم را اعلام کردند. ولی بعد از این  مصاحبه پذيرایی خوبی با کابل کردند .

لينك به قسمت دهم

لینک به قسمت نهم

لينك به قسمت هشتم

لینک به قسمت هفتم

لینک به قسمت ششم 

لینک به قسمت پنجم

لینک به قسمت چهارم

لینک به قسمت سوم

لینک به قسمت اول و دوم

ادامه دارد