ج07102020

Last updateپ, 09 جولای 2020 8am

Back شما اینجا هستید: Home اخبارروز اخبار دیدگاه ها زندانهای صدام و رجوی – خاطرات عبدالرحمان محمدیان (قسمت دوم)

زندانهای صدام و رجوی – خاطرات عبدالرحمان محمدیان (قسمت دوم)

درآنزمان؛ برای کمک به یک دوست گرامی وهم برای کسب درآمد کاری را قبول کردم که مرا خیلی تحت تاثیر قرارداده و روحیات مرا عوض و خشمی را در خودم احساس میکردم .قضیه این بود ک دوستمان که دوران دانشجویی در تبریز با کمک دوستانش جزوه ای تحت عنوان «حاشیه نشینان شهر تبریز» نوشته و منتشرکرده بودند که به شرح زندگی و مشکلات معیشتی  حاشیه نشینان شهر......

 

------------------------------------------------------------------------------------------------

عبدالرحمان محمدیان، نجات یافتگان در آلبانی، بیست و چهارم ژوئن 2020

Rahman Mohamadianزندانهای صدام و رجوی – خاطرات عبدالرحمان محمدیان (قسمت دوم)

خاطرات عبدالرحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام و رجوی ـ قسمت 2

آشنایی با سیاست ، از «حاشیه نشینان شهر تبریز» تا « سگ دونی»

درآنزمان؛ برای کمک به یک دوست گرامی وهم برای کسب درآمد کاری را قبول کردم که مرا خیلی تحت تاثیر قرارداده و روحیات مرا عوض و خشمی را در خودم احساس میکردم .قضیه این بود ک دوستمان که دوران دانشجویی در تبریز با کمک دوستانش جزوه ای تحت عنوان «حاشیه نشینان شهر تبریز» نوشته و منتشرکرده بودند که به شرح زندگی و مشکلات معیشتی  حاشیه نشینان شهراختصاص داشت، برسم دوران دانشجویی می خواست که این کار را در خرم آباد هم تکرار کند اما چون خودش شاغل و وقت اینکار را نداشت ازمن خواست که کار تحقیق و اجرائیات را بعهده بگیرم  چون من هنوز نوجوان و تجربه اینکارراهم نداشتم مرا توجیه وراهنمایی کرد. در این گفتگوها که برای اجرای کارانجام می شد من با برخی نکات که شاید سالها طول می کشید تا بفهمم از جمله علت این مهاجرت بی رویه به شهرها، چکونگی و علت ایجاد «حلبی آبادها»  اشنا و درک ضعیفی از سیاست و… پیدا می کردم.

مرحله بعدی انجام کار بود که من ( اول کار ما دونفر بودیم ولی روزدوم نفر بعدی ادامه نداد ومن تنها ماندم) بایستی بمدت چند ماه هرروز بادفترودستک در چند محله مخصوص که این حاشیه نشینان بیشتر متمرکز بودند راه می افتادم و خانه به خانه  می رفتم و یک پرسشنامه چند صفحه ای را با سوال از آنان پر می کردم شامل:

چرا به شهر کوچ کرده اید ؟

شغل افراد؛ تعداد فرزند؛  مشکلات فعلی شما چیست؟ و…

بدترین قسمت که هم خودم خجالت می کشیدم والبته ازروی واکنش افراد فکر می کردم سوال بدی است و عموما با اکراه جواب می دادند و در چند روز اول عموما ناقص نوشته می شد این بود که در هفته گذشته و مخصوصا 3 روز گذشته غذای شما چه بوده است؟ صبحانه؛ ناهار و شام و چقدر میوه مصرف کرده اید؟ که عموما بد جواب می دادند چون جزء خصوصی ترین قسمت زندگی یک خانواده و فرد است و گویای خیلی چیزها است. در مواردی حتی افراد عصبانی می شدند و حتی توضیحات مرا گوش نمی کردند و من ناچاربه ترک محل می شدم .

از طرفی با وجود فقرزیاد من مهربانی و محبت را هم در همین افراد پیدا می کردم.!

اما با مطرح کردن مشکل با دوستمان او برای من توضیح داد که قسمت مهم و اساسی همین است آخر این حکومت ادعای تمدن و رشد اقتصادی و پز در می کند اما ملیونها نفردرحاشیه شهرها به نان شبشان محتاج و خانه ندارند و اگر بچه یا خودشان مریض شوندچون پول دوا و درمان ندارند باید بچه شون رودستشون پر پر بزند و بمیرد و اونوقت ما داریم ادعای تمدن و … می کنیم  و تو باید بدون اینکه وارد این جزئیات بشوی که دردسری هم برایت درست شود با مردم طوری صحبت ورفتار کنی که راحت سفره دلشان را برای تو باز کنند. که منهم بمرورپیش بردم و بقول معروف راه افتادم. چون مخاطبین در وحله اول فکر می کردند این کار سرشماری و یا آماری است و عموما فکر میکردن که اگر جوابهای مشخصی بدهند شاید به آنها کمک و یا چیز بیشتری بهشون برسه ویا عکس این فکرمی کردن نباید حقیقت را بگویند چرا که ممکن است مالیاتی بر آنان مترتب شود!

اما توضیح این بود یعنی در ورود به هرخانه باید اول من توضیح میدادم که این یک کار غیر دولتی و عایدی هم برای کسی ندارد و جواب دادن هم داوطلبانه است و حتی اگر شرکت می کنید هرسوالی که دوست نداری جواب نده.!

در این دوران من با خیلی از خانواده ها آشنا شدم که بعلت فقر و نداشتن هزینه دکتر و درمان مریضی های مزمن و طولانی مدت بودند. گاه به بچه های کوچکی برمی خوردم که مریض بودند و یا بعلت یک مریضی که درمان نشده بود از عوارض آن مریضی ناقص و در رنج بودند و باید تا اخر عمر این درد را باخود حمل می کردن وقتی من از سر بی اطلاعی و خامی سوال می کردم که چرا دکتر نمی روید؟ جواب روشن بود.

«ای بابا ما نمی تونیم شکم خودمان را حتی با نان خالی سیر کنیم؛ نفست از جای گرم در می آید و یا تو سنت کمه، از درد ما چه خبر داری»؟

در مواردی افراد و حتی خانواده هایی را دیدم که در محلی زندگی می کردند که با اینکه من خود از خانواده فقیر و با فقر اشنا بودم ولی برایم سخت بود وارد آن شده و یا بنشینم. در جامعه و اصطلاحا وبه طنز به این اماکن« سگ دونی» می گفتند. اما آنها ناچار بودند که در آن زندگی و به آن خو کرده بودند و خیلی از مریضی های افراد هم ناشی از این وضعیت و کثیف بودن محل بود.

ادامه دارد