10202020سه شنبه
Last updateسه شنبه, 20 اکتبر 2020 11am

logo aawa 100آوای جداشدگان و منتقدین سازمان مجاهدین

 مهردادساغرچی: هویت سازمان مجاهدین - قسمت ششم

رجوی هیچگاه و در هیچ مقطعی از عمر سیاسی و تشکیلاتی خودش حتی یک انتقاد از هیچ کسی نشنیده بود و این بالاترین مرزسرخ تشکیلات رجوی بوده هست و خواهد بود. انتقاد به مسئول در فرقه رجوی مرز سرخ است

---------------------------------------------------------------------

مهرداد ساغرچی - وبلاگ روشنگران - 14 آگوست 2020

 مهردادساغرچی: هویت سازمان مجاهدین - قسمت ششم

همچنان که درقسمت قبلی اشاره کردیم بعد از عملیات فروغ و در ادامه تا نیمه سال 1370 به طور کامل طرح رجوی برای تبدیل سازمان به یک فرقه و گروه بسته دقیق پیش رفت. نمایش ارتش قلابی مجاهدین در مهر سال هفتاد شمسی در واقع یک تیر و چند نشان بود که انجام شد. طرحی که ازسال شصت شروع شده بود به سرانجام رسید . در یک عملیات نظامی غیر عقلانی و کودکانه به عمد تمام نیروها و اعضای با سابقه کشته یا  مجروح و یا با بحث های بعدی که تحمیل شکست به نیروهای جنگی بود به حاشیه تشکیلات کشانده شدند. شاید در قسمت های قبل مفصل در این رابطه گفته باشیم اما نباید از خاطرمان برود آنچه که تحمیل شکست گفته شد منظور نشست هایی که همه اعضا آنموقع به نام سلسله بحث های " تنگه و توحید" میشناسند. لازم است به این مهم مجددا اشاره ای شود. چرا چنین نامی را رجوی برای آن نشست ها انتخاب کرد و چگونه به بحث های مورد نظر ما ربط پیدا میکند. ؟ کلمه تنگه منظور تنگه چهار زبر در استان کرمانشاه واین محل  آخرین نقطه ای بود که نیروهای مجاهدین توانستند در عملیات فروغ رجوی پیشروی کنند. و منظور از توحید در دستگاه رجوی همانا رهبری عقیدتی به عنوان یگانه و یکتا نقطه اتصال فکر و ذهن و آرمان و عقیده یک مجاهد تعریف شد. مرد متوهم بی وجدان و فرمانده کل ترسو که حتی جربزه یک انتقاد کوچک از تصمیم حماقت بار خود را نداشت چوب انتقاد و توهین و نفرین را به جان همه از نفس افتاده گان مجروح کشید و بر پیکره روح زخمی کسانی که هریک عزیزی یا عشقی یا دوستی و یا عضوی از بدن را از دست داده بودند با زبانی چرب و البته زهر آگین به تهمت آلودگی به مشکلات جنسی و درگیر بودن انواع مساِیلی که اساسا در ذهن بیمار خودش بود آغازید. این مقدمه و این نشست ها که البته با برنامه چندین ساله به اینجا رسیده بود در واقع تیر خلاص به همه مدعیان رجوی بود. او که منتظر بود که به گل نشستن استراتژی و سیاست هایش را به عهده نیروهای پایین دستی بگذارد با انبوهی انسان روح و جسم درهم شکسته همان را کرد که دشمنش هم نمیتوانست انجام دهد. همه آنچه که نمیتوانست که انجام دهد را با توجیحات ماکیاولی به انجام رسانید و با پیشبرد طلاق های اجباری که نتیجه بحث های بعد عملیات فروغ بود تمام تشکیلات را به اختگی فکری و روحی کشانید ونسلی را که با سرکوب روزانه و یادآوری گناهان نابخشودنی و در راس آن گناهان پیروز نشدن در میدان نبرد برای رساندن رهبری عقیدتی به قدرت  پرورش داد که فقط میتوانست از خود یک برده فکری و خوار تصورکند که بدون رهبری عقیدتی هیچ هویتی ندارد و میتوانید حدس بزنید انسانهایی که همیشه احساس گناه میکنند و همیشه فکر میکنند به مراد خود خیانت کرده اند تبدیل به چه موجودات فلک زده ای میشوند که هر آنچه را میشود به آنها دیکته کرد.

به هر حال این دوران به نیمه سال هفتاد رسید . رجوی مجبور بود به هر قیمت تغییرات بنیادی که در درون تشکیلات را ایجاد کرده بود را به رخ بکشد و لازم بود همه را مجاب کند که او منجی سازمان و مبارزه است و در بیرون تشکیلات تنها آلترناتیو.

دررژه ارتش مجاهدین که به نمایش در آمد بیش از هر چیز بر دهان کسانی که با بحث طلاق و ازدواج از سازمان جدا شده بودند میخواست مهر سکوت بزند . چرا که درست در آن ایام بسیاری از کادرهای بالایی که از فرقه جدا شده بودند و در خارج کشور بودند شروع به افشاگری کرده بودن و بسیار برای دیکتاتوری مافیایی رجوی سنگین و غیر قابل تحمل بود. رجوی هیچگاه و در هیچ مقطعی از عمر سیاسی و تشکیلاتی خودش حتی یک انتقاد از هیچ کسی نشنیده بود و این بالاترین مرزسرخ تشکیلات رجوی بوده هست و خواهد بود. انتقاد به مسئول در فرقه رجوی مرز سرخ است البته این مورد بسیار حساب شده است و برای نمونه وقتی من در درون تشکیلات فقط یک بار یک مساله خیلی ساده و کمبودی را در جلسه عمومی  به تحریک مسئولی دیگر که گفته بود اگر درجمع بگویم مشکل حل میشود مطرح کردم که به طور غیر مستقیم به شورای رهبری یعنی خانمی که مسئول جمع حاضر بود مربوط میشد اول از همه چند مسئول مرد درجه پایین به سرعت در کنار بلند گو حاضر شدند و با آب و تاب کمبود را به گردن خود می انداختند چون اسم اون مسئول شورای رهبری بود و نباید کلمه رهبری دقیقا مثل اعتقاد مذهبی شان به امام و عصمت داشتن هرگز به خطا و اشتباه متهم شود. بعدا هم چند نفر دیگر برای توجیح فکر اشتباه من جداگانه با من صحبت کردند. این مورد شاید برای بحثی به اهمیت مطلب حاضر غیرضروری به نظر بیاید اما واقعیت این است که و صدها مورد مثل این فاکت ها نشانگر عمق تفکر و منطقی است که نهایتا به هویت جدید مجاهدین منجرشد. همان مطلبی که برای معرفی مسیری که طی شد نگاهی اجمالی بود که لازم است که کوشندگان و نگارندگان تاریخ با دقت بیشتر و دقیقتر باز خوانی کنند.

بعد از پایان رژه که در واقع فتح بزرگ رجوی درون تشکیلات بود سرکوب و پیشبرد خطی که از سال 69 شدت گرفته بود شروع شد و چون چنین قدرت نمایی را بعد از شکست همه جانبه فروغ لازم داشت کسانی که تا آنموقع تحمل شده بودند یعنی اگر مواردی از زوج ها به طور محدود تحمل شده بودند دیگر همه با سرعت بالا تعیین تکلیف شدند و دیگر پایان سال هفتاد هیچ مرد و زن مجاهدی نبود که طلاق اجباری نشده باشد.

البته ناگفته نماند که در همین ایام جنگ اول خلیج و در واقع شکست استراتژی رجوی رخ نمایان کرد . بعد از فروغ وعده رجوی این بود که صاحبخانه (حکومت وقت عراق /صدام حسین) به هر تقدیر در یک لحظه تاریخی مسیر حرکت مجاهدین را باز میکند و با حمایت کامل نظامی صدام و نیروی داخله میتواند تهران را نهایتا فتح کند. اما در یک لحظه به قول رجوی سیدالرئیس کله خراب و قلدر هوس کرد کویت را ضمیمه خاکش کند غافل از بازیهای سیاسی روزگار که صدام خیلی دلخوش صدای غرش تانکهایش بود اما منافع ابرقدرت جهان در خطر بود و با یک پس گردنی بزرگ برای همیشه توان حکومت صدام را ازبین برد. در این وسط گویا رفسنجانی هم که دید مرزهای غربی خالی است و بوی کباب داغ میآید خواست ضربه ای کاری به دشمن دیرینه و همچنین دشمن خانگی اش بزند . در خیال اینکه با حمایت کردهای عراقی میتواند کردستان را از عراق جدا کند و حکومت دست نشانده اش را بگمارد و از طرف دیگر مجاهدین را  هم ضربه ای کاری بزند . اما به دلیل حضور امریکا و شرایط منطقه ای و همینطور نداشتن آهی دربساط اقتصاد بعد از جنگ نه میتوانست لشگرکشی کند و جنگی در جنگ دیگر تولید کند و میتوانستند تصور کنند که عواقب آن چه میشود. همینکه مرزهای غربی را عراقی ها به سمت کویت خالی کردند نیروهایی را شبانه وارد کرد که بخشی از این داستان را پیش ببرد . عملیاتی که در منطقه ای به اسم مروارید انجام شد و البته کاری از پیش نبرد و این مساله باز هم برگی برنده در دستان رجوی بود و این را به حساب جنگ آوری و سیاست بازی خودش میگذاشت که البته توانست درون تشکیلات را قانع کند و در دنیای واقعی این موضوع ربطی به رجوی نداشت چون زمانی مجاهدین متوجه حضور نیروهای رژیم شدند که همه چیز پایان یافته بود. و چون عملیات مخفی محسوب میشد در طرف رژیم هیچ صدایی در نیامد اما چون چند نفر اسیری به دست مجاهدین افتاده بود برای رجوی پیروزی دیگری درون تشکیلات محسوب میشد. این عملیات بعدا در تبدیل فرقه به مافیای قلدری در عراق منجر شد که به گفته رجوی همیشه به سید الرئیس خودش یعنی صدام یاد آوری میکرده که اگر من و نیروهای من نبودند کردستان و بخش زیادی از عراق از دست میرفت و به همین دلیل علاوه بر درصدی از فروش و  سود حاصله از  نفت عراق نیز  از حق کامل کاپیتولاسیون حداقل به مدت طولانی بهره مند بود و نیروهایش بدون هیچ سوال و جوابی در تمام خاک عراق بصورت مسلح جولان میدادند چون بعنوان نیروی حافظ حکومت صدام خودش را اثبات کرده بود.

بعد از این جریانات با گرفتن امکانات کامل برای بازسازی تانکها و ادواتی که قبلا در چند عملیات بدست آورده بود و همچنین گرفتن تعداد قابل توجهی تانک تی 55  توانست یک رژه نمایشی پر سر وصدا را جلو دوربین بیاورد . واقعا نمیدانم آیا خود رهبر عقیدتی باور داشته است که این تانکهای از دور خارج و بدون خدمه میتوانند به لحاظ نظامی رژیم را به زیر بکشد ! یا اینکه فکر کرده بود صدام حسین مثل رهبر عقیدتی مخ نظامی نبوده ! یا اینکه فکر کرده اگه این کار رو بکنم تضمین داره تا روزی که زنده ام رهبر مادام العمر بمانم و دیگر کسی نمیتواند بالای حرف من کلمه ای بزند و شاید هم فکر کرده به قول آنچه خودش در سرش میبافت و بیان میکرد بزرگترین و قوی ترین و اپوزسیون یک حکومت در دنیا را به رخ جهانیان کشیده است !!

هر چه بود به لحاظ درون تشکیلاتی بر همه کسانی که شاید میخواستند روزی بخاطر بی اخلاقی و بی کفایتیررهبری عقیدتی را به پرسشگاه ببرند تیر خلاصی بود همیشه گی و تا امروز.

بعد از آن رژه و فرصتی که پیدا شد رهبری عقیدتی برای همیشه از پاسخگویی برای عملیات فروغ گریخت و آنهمه خون ریخته شد بی حساب شد. برای دولت وقت عراق هم نشان داد میتواند عملیات نظامی داشته باشد و مستمری و اعتباری خرید که دولت مستقل خودش در هر نوع برخورد داخلی در قرارگاهایش داشته باشد. و این چنین بود دیگر نه از تشکیلات و سازمان خبری بود و نه از سلسله مراتب. یک نفر دستور میداد و بقیه فرمانبردار بی چون و چرای پیشوا. اینچنین شد که دگردیسی قدم به قدم پیش رفت .    

خط سرکوب رجوی کامل پیش رفت . بعد از نمایش زنان در مقابل دوربین و خبرنگار در داخل تشکیلات مواضع مهم و کلیدی به زنان داده شد نه اینکه این زنان همگی مسیر تشکیلاتی و سیاسی و اموزشهای لازم را برای کادر مسئول و رهبری کننده دیده باشند نه هرگز.

 بلکه این زنان  بخاطر اینکه کسانی بودند که نمیتوانستند در مقابل رجوی ادعایی داشته باشند نه در بحث تشکیلاتی و نه در بحث سابقه و نه در بحثهای سیاسی . با کوبیدن شخصی همچون مهدی افتخاری یا همان برادر فتح اله دیگر برای کادرهای  قدیم هیچ جراتی باقی نگذاشت که حتی فکر حرفی مخالف رجوی بزنند و رجوی سرمست از پیروزی بی هیچ رقیب و حرف مخالفی بمدت سه دهه تا امروز هر آنچه بوده و انجام شده بی هیچ سوال و جوابی ابلاغ کرده و به عنوان عقل کل تشکیلات توانست با تبدیل سازمان به یک فرقه با انبوهی سرمایه مالی و مسیرهای تامین مالی که فقط از یک مافیای با نفوذ بر میاید از قبیل کارهای دلالی و فروش اطلاعات تا خریدن شخصیت ها و سخنرانان تا چاپ کتاب های بی پایه واساس برای کوبیدن هر مخالفی در خارج کشور و... البته داستان به همین جا ختم نشد تا رسیدن به هدف رهبر عقیدتی هنوز اندکی مانده بود و سرفصلی که از سال هفتاد و دو شروع شد و با انتخاب یک دست زنان برای رده تازه تاسیس و پوشالی  شورای رهبری  به نقطه پایان یک سرفصل رسید. در قسمت های بعد از این مرحله به بعد را مرور میکنیم و بررسی میکنیم آیا واقعا شیر همیشه مخفی موفق شد آنچه میخواست را انجام دهد و به چه قیمت .

ادامه دارد

 مهردادساغرچی: هویت سازمان مجاهدین - قسمت پنجم

 مهردادساغرچی: هویت سازمان مجاهدین - قسمت چهارم

 مهردادساغرچی: هویت سازمان مجاهدین - قسمت سوم

 مهردادساغرچی: هویت سازمان مجاهدین - قسمت دوم

 مهردادساغرچی: هویت سازمان مجاهدین - قسمت اول