06272022دوشنبه
Last updateیکشنبه, 26 جون 2022 10am

logo aawa 100آوای جداشدگان و منتقدین سازمان مجاهدین

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت سی و هفتم)

پیش از ادامه بحث گریزی می زنم به یک رخداد که در بحبوحه سنگرنشینی و اختفا، برای رجوی یک زنگ خطر بزرگ بود........Hamed Sarrafpour jpg

---------------------------------------------------------------------------

کانون آوا حامد صرافپور17 فروردین 1401

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم (قسمت سی و هفتم)

رادیو نجات و نیروهای جدیدالورود

پیش از ادامه بحث گریزی می زنم به یک رخداد که در بحبوحه سنگرنشینی و اختفا، برای رجوی یک زنگ خطر بزرگ بود. جمهوری اسلامی در راستای کمک و پاسخ به درخواست خانواده هایی که فرزندانشان در تشکیلات مجاهدین گرفتار بودند، یک کانال رادیویی در اختیار آنان قرار داده بود تا از آن طریق برای عزیزانشان پیام بفرستند و صدای خود را به گوش آنها برسانند. این فرستنده که تحت عنوان «رادیو نجات» فعال بود، بطور مداوم پیام خانواده ها را با صدای خودشان پخش می کرد و همین موضوع ساده عملاً در دل مسئولین سازمان وحشت انداخته بود. اگرچه بسیاری (از جمله خودم) از آن آگاهی نداشتیم، اما تعدادی که از این امر مطلع شده بودند، به مرور دیگران را هم در جریان قرار می دادند. ترس از گسترش این خبر در بین افراد، باعث شد که مسعود رجوی یک بخشنامه برای فرماندهان بالا صادر کند و از آنان بخواهد در صورت مشاهده کسی که مشغول گوش دادن به این برنامه است، فوراً رادیو را توقیف و آن شخص را توبیخ کنند.

البته این موضوع بیش از آنکه روی نیروهای جدیدالورود اثری داشته باشد، عزم برخی از فرماندهان را متزلزل می کرد و اتفاقاً آنها بدلیل داشتن خودرو، بیش از دیگران به رادیو دسترسی داشتند و بخشنامه مذکور آنان را کنجکاو می کرد تا به آن گوش دهند و بطور اتفاقی صدای خانواده خود را هم بشنوند. شنیدن سخن آنان (در حال و هوای بهاری و جنگی و پس از دو دهه دوری) بسیار تکان دهنده و اثرگذار بود. بعدها از برخی فرمانده یگان ها شنیدم که از همان طریق صدای خانواده خود را شنیده اند. آن دوران چیزی به اسم اینترنت وجود نداشت و گوش دادن به رادیو مشابه کار در اینترنت امروز بود و جذابیت خود را داشت. شاید یکی از دلایلی که به هیچکس مواد غذایی ندادند همین بود که مبادا برخی بخاطر شنیدن صدای خویشاوندان خود قصد فرار داشته باشند. چند تا از نیروهای جدید هم دارای رادیوهای جیبی بودند که برای تفنن از آن استفاده می کردند و آنها نیز با گذر زمان متوجه چنین رادیویی می شدند.

یادآوری می کنم، درست چند ماه قبل از رفتن به پراکندگی و اختفا، مسعود که می دانست با شروع جنگ دیگر امکان انتقال نیروی جدید به عراق وجود نخواهد داشت، با شتاب، به دفاتر سازمان در برخی کشورها دستور داده بود تا هرچه نیروی به تور افتاده دارند، به اشرف اعزام کنند. لذا یکماه قبل از جنگ، تعداد قابل توجهی از اینگونه افراد را از امارات (از طریق راه آبی بصره) به اشرف منتقل کرده بودند. این فریب خوردگان که طبق معمول به بهانه کاریابی و پناهندگی در دام سرپل های سازمان افتاده بودند، اینک در میان بمباران و جنگ، سرگشته و سرگردان، نه راه پس داشتند و نه راه پیش. اینان نیز بدنبال راه چاره و شکافی می گشتند تا خود را نجات دهند.

تغییر استراتژی

پاسی از روز گذشته بود که فرماندهان یگان برای توجیه رفتند و زود برگشتند. از سوی مسعود رجوی یک فرمان ابلاغ شده بود و خواسته بود هر کس به هر شکل که می تواند خود را به قرارگاه اشرف برساند. با شنیدن این فرمان بهت زده شدم و چیزی که خیلی مرا کلافه کرد عدم حضور فرماندهان بالا در آن شرایط بحرانی بود. در «فروغ جاویدان» بالاترین فرماندهان در کنار پایین ترین اعضا حضور دائمی داشتند و خودشان در بدترین حالت هم صحنه را فرماندهی می کردند. اما در این شرایط بی سرکلاف، هیچ افسر عملیات یا فرمانده مرکز و قرارگاه حضور نداشت که اوضاع را به دست بگیرد. بعنوان یک نظامی می دانستم که هر فرمانده باید در کنار عمده قوای خود باشد، چون این یک قانون بود. حتی در یک دسته زرهی هم، فرمانده هرکجا بخواهد تاکتیکی اتخاذ کند و زرهی ها را از هم فاصله بدهد، خودش با دو خودرو جابجا می شود و معاون را در یک زرهی جداگانه می فرستد. الان تمام نفرات قرارگاه حیران و سرگردان در بیابان و تپه ماهورها در انتظار یک فرمانده بالا بودند تا میدان را مدیریت کند، اما این خواسته هرگز محقق نشد و حتی مشخص نبود آنها کجا هستند.

پیام بازگشت به قرارگاه اشرف مثل یک پتک بر سر ما کوبیده شد. می دانستیم که این آخرین شانس برای مأموریت نظامی، ولو یک عملیات انتحاری است، چون دیگر صدام حسین وجود نداشت که مجاهدین را پشتیبانی کند و عراق هم در دست کسانی بود که رهبران سازمان از بدو تأسیس، خود را دشمن آن تلقی می کردند و مسعود هم چند سال پیش از آن گفته بود ما تنها سازمان ضدامپریالیستی در جهان هستیم که باقی مانده است... الان قرار بود چه اتفاقی بیفتد که فرمان بازگشت به اشرف داده می شد؟ اینهمه سردرگمی، بهم ریختگی، بی نظمی در امور، سوء مدیریت و وارفتگی را یکجا ندیده بودم و این مرا سخت ناراحت می کرد و افسوس می خوردم که چرا سازمان به این نقطه رسیده است.1

درگیری با کردها و سازمان 9 بدر

قبل از حرکت گفته شد مستمر آسمان را پایش کنیم تا اگر هواپیما مشاهده شد، نفربر بسرعت خاموش و استتار گردد، چون هواپیماهای جدید به دستگاه های تشخیص حرارت مجهز هستند. همچنین گفته شد منتظر بقیه نمانید، چون هر فرمانده باید جنگ افزار و نیروهای خود را به هرشکل ممکن سالم به اشرف برساند و کاری به بقیه نداشته باشد. من نیز باید به صورت مستقل عمل می کردم و هیچکس کمکی به مشکلات ما نمی کرد. نفربرها 3 خدمه داشتند. بجز خودم، راننده ام علی کاکی و توپچی ام «مجید» همان جوان آذری بود که گفتم آموزش چندانی به لحاظ نظامی ندیده بود. مسیری که باید طی می کردیم 40-50 کیلومتر مسافت را شامل می شد و تماماً زیر آتش جنگنده های A10 انگلیسی قرار داشت. مشکل ما فقط در آسمان هم نبود، گروه یه کتی و اعضای سازمان 9 بدر نیز بخشی از منطقه را گرفته بودند و می بایست بر روی زمین هم مراقب آنها باشیم.

به مجید (توپچی) گفتم فقط آسمان را دیدبانی بده و هر هواپیمایی دیدی سریع گزارش کن و خودم نیز باید همزمان مسیریابی و مراقبت هوایی و زمینی می کردم. راننده هم تنها می توانست جاده را زیر نظر داشته باشد. چندین بار با دیدن هواپیماها مجبور شدیم توقف و استتار کنیم. حرکت به کندی صورت می گرفت. در طول مسیر با ده ها تانک، نفربر و خودروی آتش گرفته مواجه شدیم. تردد هواپیماها زیاد شده بود و امکان پیشروی در آن شرایط بسیار سخت بود، به همین خاطر با دیدن چند درخت در کنار رودخانه، نفربر را تا زمان بهتر شدن موقعیت هوایی مخفی کردیم و خودمان با سلاح سبک نزدیک رودخانه مستقر و آماده درگیری زمینی شدیم. بشدت گرسنه بودیم و همانطور که گفتم چیزی برای خوردن نداشتیم. با وجود انبوهی سلاح و مهمات اضافی که هیچ ارزشی جز زحمت برای ما نداشت، اما حتی یک تکه نان، یک قوطی کنسرو یا یک بسته کوچک جیره جنگی به ما داده نشده بود. تنها چیزی که در اختیار داشتیم یک قوطی شیر خشک بود!.

به هر روی، مقداری آب گرم کردیم تا با شیرخشک بخوریم و خود را اندکی از ضعف نجات دهیم. در 50 متری ما یک خانوار روستایی زندگی می کردند که فقط زن و بچه ها حضور داشتند (احتمالاً مردها برای کشاورزی رفته بودند). مدتی از استقرار ما نگذشته بود که دیدیم یک دختر و پسر کوچک به آنجا آمدند و مقداری نان برایمان آوردند و از قول مادرشان به ما فهماندند که نیروهای معارض در پایین جاده هستند. از اینکه ما در کنار کلبه کاهگِلی آنها بودیم احساس امنیت می کردند و ظاهراً دوست داشتند از آنان حفاظت کنیم. بخاطر نان از کودکان تشکر کردیم. مشخص شد که اهالی آن خانه بسیار بیشتر از شورای رهبری نگران گرسنگی ما هستند.

لحظاتی بعد متوجه شدیم که آنسوی جاده، در تپه های مقابل چند نفر مخفی شده اند. یکی از آنها به سمت ما آمد و دیدیم بچه های یکی از مراکز دیگر هستند. آنها هم هیچ غذایی نداشتند. ظاهراً سیاست کلی این بود که به هیچکس غذا داده نشود و فقط مختص قرارگاه ما نبود. شورای رهبری به عمد جیره جنگی توزیع نکرده بودند، ظاهراً این خط از سوی مسعود رجوی جاری شده بود. وی در هراس از فرار افراد، جلوی توزیع موادغذایی را گرفته بود تا افراد از ترس گرسنه ماندن در بیابان ها فرار نکنند. این ایده غیرانسانی باعث شد به هیچکس غذا ندهند و افراد را برای آینده ای نامعلوم که پیش رو بود بلحاظ غذایی تأمین نکنند!. بعدها فهمیدیم یک کمرشکن پر از جیره جنگی در محل استقرار خودمان، به دست کردها افتاده و همه را با خود برده اند. این مسئله همه را متناقض کرد که چطور اینهمه مواد در دسترس بوده و توزیع نشده و بعد هم به دست کسانی افتاده که در تضاد با ما بوده اند؟! اما این تناقضات پاسخی نداشت.2

روز به نیمه رسید و دیگر اثری از حرکت هواپیماها به چشم نمی خورد. وقت آن رسیده بود که به سمت اشرف حرکت کنیم. نفرات تپه روبرو هنوز می ترسیدند جابجا شوند اما ما حرکت کردیم. جاده در سمت راست محدود به خاکریزهای طبیعی و یال های کوتاه و در سمت چپ زمین های کشاورزی و دشت بود. چند خودرو متعلق به اهالی که از جلو می آمدند به ما اشاراتی می کردند اما خوب منظورشان را نمی فهمیدیم. ظاهراً می گفتند در جلوی ما گروهی مسلح قرار دارند و مراقب باشیم. چند کیلومتر بعد متوجه منظورشان شدیم. در ابتدا یک وانت پر از نیروهای 9 بدر را مشاهده کردیم که با لباس های سیاه، بیرون جاده به موازات ما حرکت می کنند. به نظر می رسید از ما ترسیده باشند چون با یک BMP و با سرعت زیاد حرکت می کردیم و این ایجاد ترس می کرد. کاری به آنها نداشتیم و دستی هم برای آنها تکان دادم و آنها هم متقابلاً برایمان دست تکان دادند. در دور دست یک تانک متوقف شده بود و چند نفر پایین آن مشغول کاری بودند. خوب تشخیص نمی دادم کیستند و چکار می کنند. یک قبرستان کوچک محلی بود. با همان سرعت جلو رفتیم. دو نفر از آنها برای ما دست تکان دادند. قیافه شان هنوز قابل تشخیص نبود. نزدیکتر که رسیدیم بجز آن دو بقیه فرار کردند و پشت سنگ قبرها موضع گرفتند. آن دو نفر از قرارگاه خودمان بودند. یکی از آنها «مهران» راننده تانک و دیگری فرمانده اش بود که بسختی راه می رفت. کردها به پای او شلیک کرده بودند و البته جراحت زیادی نداشت. آنها را به بالای نفربر آوردیم. افرادی که این دو را اسیر گرفته بودند کردهای مسلح بودند که اینک در پشت سنگ مقبره های کوچک ما را با تعجب نظاره می کردند. کاری به آنها نداشتیم و پس از سوار کردن آن دو نفر، به راننده گفتم دور بزند و به سمت روستایی که سمت چپ بود حرکت کند. وقتی از بچه ها پرسیدیم چه اتفاقی افتاد، گفتند کردها ما را گرفتند و هرچه بهشان گفتیم با شما کاری نداریم و بگذارید برویم نمی گذاشتند و یک تیر هم به پای ما زدند.

در جاده خاکی به سمت روستاهای شمالی قرارگاه اشرف که مرفوع کبیر و صغیر نام داشتند حرکت کردیم. میان راه، دوباره متوجه خودروی 9 بدری ها شدم که با یک فاصله از ما مشغول حرکت در جهتی بودند که ما می رفتیم. نمی دانستم چه قصدی دارند اما شلیک نکردیم و فقط سعی کردیم آنها را از مسیری که در حرکت هستند منصرف کنیم. بالاخره راهشان را از ما جدا کردند و در میان دشت متوقف شدند. در این گیر و دار، برجک نفربر در حالی که به سمت چپ چرخیده بود بکلی قفل شد و دیگر نچرخید. نمی دانستم مشکل کجاست. ظاهراً در این سلسله خیز و گریزها تمام صندوق های مهمات به زیر برجک خزیده بود و به همان مشکلی برخورده بودیم که از ابتدا انتظار آنرا داشتیم ولی با آنهمه اصرار از ما نپذیرفتند و زرهی را پر از لوازم اضافی کردند. بی ام پی را متوقف کردم و با هر زحمتی بود صندوق های مهمات را بیرون کشیدم و در دشت انداختم. اما برجک همچنان قفل بود. دیدم کلید درب برجک بداخل شیار افتاده و از چرخیدن آن جلوگیری می کند. هرچه با چکش سنگین به آن کوبیدم بیرون نیامد و با همان وضع به سمت روستا رفتیم.

مردان در ورودی روستا سنگر گرفته بودند و از خانواده های خود مراقبت می کردند تا مهاجمین به آنجا حمله نکنند. سلاح های آنها شامل کلاشینکوف، تیربار بی کی سی و موشک انداز آرپی جی بود. راننده ام (علی) با توجه به رخدادهای پیش آمده دچار ترس شده بود و به شکل نامتعارفی رانندگی می کرد، به نحوی که اصلاً توجهی به لوله توپ که به دیوار روستاها مالیده می شد نداشت و با سرعت داشت توی خود روستا جلو می رفت و خطر برخورد با اهالی هم داشت. هرچه داد زدم که آرام حرکت کند متوجه نمی شد چون ارتباط داخلی نفربر کار نمی کرد. به هر زحمتی بود خودم را از برجک بیرون کشیدم و کلاه ارتباطی او را گرفتم و با عصبانیت گفتم چکار میکنی اینجا روستاست آرام حرکت کن مردم آسیب می بینند. مهار از دست داده بود ولی مجبور شد سرعت را کم کند اما واضح بود همچنان دلهره دارد. دختران روستایی که خیلی ترسیده بودند، وقتی از کنارشان می گذشتیم احساس امنیت می کردند و برای ما دست تکان می دادند. اما دستور کار ما ایستادن در روستا نبود و باید به سمت اشرف می رفتیم.

در وسط روستا متوجه یک تانک شدم که شنی آن داخل جوی آب کشاورزی گیر کرده بود. چند لحظه بعد «کامبیز» از داخل یک خانه روستایی بیرون آمد. تانک او بود. کمی صحبت کردیم. گفت بخاطر بمباران شدید به آنجا آمده است (هواپیماها برخلاف جنگ اول خلیج فارس، فقط مقرهای نظامی و جنگ افزارها را هدف قرار می دادند و از حمله به مناطق مسکونی خودداری می کردند). روستایی ها کامبیز را به خانه شان برده بودند. می گفت فعلاً همینجا می مانیم ببینیم چه می شود. وقتی خواستیم به سمت اشرف حرکت کنیم یک لندکروز سفید به آنجا رسید. فرمانده آن «حسین مدنی» بود. از دیدن وی که با سر و وضع ژولیده متعجب شدیم. هنگامی که ما را دید پیاده شد و از شرایط مسیری که آمده بودیم پرسید و ما هم شرح دادیم چه اتفاقی در جاده ها رخ داده است. به ما گفت همگی سوار لندکروز شوید تا به قرارگاه برگردیم. گفتیم نفربر را چکار کنیم که پاسخ داد هرچه سلاح و تجهیزات دارید بردارید و تانک و نفربر همینجا بمانند بعد برای بردن آنها اقدام می کنیم. اصرار من برای انتقال نفربر فایده ای نداشت، لذا با اکراه سوار خودروی او شدیم و به سمت قرارگاه حرکت کردیم. چهره حسین شاداب نبود و نشان می داد که از اوضاع بوجود آمده بسیار نگران است. در طول مسیر چند بار هواپیماها را بر فراز آسمان در پرواز دیدیدم اما دیگر برای ما خطری نداشت چون خودروی نظامی نداشتیم.

چیزی که در تمام مسیر مشاهده می شد، انبوه تانک و نفربر بود که هدف هواپیماهای جنگی قرار گرفته و منهدم شده بودند. تقریباً از فیلق 2 (منصوریه) تا اشرف شبیه فیلم های سینمایی پر از تانک و نفربرهای سوخته و منهدم شده بود و از برخی همچنان دود بیرون می زد. نقاط دیگر یعنی بین قرارگاه های انزلی و علوی تا منصوریه را ندیده بودم و می شد حدس زد که خلبان های انگلیسی تمرین خوبی علیه ما داشته اند و در آن نقاط نیز چیز سالمی باقی نمانده است. قرارگاه 10 که با ما همجبهه بود، تعداد زیادی تانک چیفتن داشتند که همه آنها در مسیر بین «پل صدور» تا «فرودگاه نیمه متروکه منصوریه» منهدم شده بودند. از فرودگاه تا اشرف نیز مبدل به گورستانی برای انبوه تانک و نفربرها شده بود. همان جنگ افزارهایی که مجاهدین 13 سال رویشان کار و تلاش کرده بودند تا آماده جنگ باشند ولی یکشبه همه از دست رف و هواپیماها با موشک ضدتانک همه را نابود کردند. (پل صدور بر روی رودخانه دیالی واقع شده و مهمترین راه ارتباطی دو قرارگاه «انزلی و علوی» به اشرف بود. اطراف پل نیز بهترین جا برای کمین گذاری و ضربه زدن به مجاهدین بود).3

مسعود رجوی بعدها گفت هواپیماها انگلیسی بودند و به خواست جمهوری اسلامی ما را هدف قرار دادند. مشخص نبود آیا بخاطر نزدیک شدن رابطه با آمریکا این داستان را سر هم می کرد تا ما نفرتی از آمریکایی ها به دل نداشته باشیم، و یا واقعاً مقرها و جنگ افزارهای ما بدست انگلیسی ها منهدم شده بود (همانطور که قبلاً اشاره داشتم، مسعود در آخرین نشست ادعا کرد نقشه محل استقرار ارتش آزادیبخش را به آمریکایی ها داده تا مجاهدین را هدف قرار ندهند و گفت اگر حتی یک قرارگاه مجاهدین عمداً یا سهواً مورد بمباران قرار بگیرد، ارتش آزادیبخش باید خود را بسرعت به مرز برساند).

بمباران قرارگاه اشرف و بنیاد علوی

در قرارگاه اشرف با وضعیت نابسامانی مواجه شدیم که تصور می کنم آشفتگی اش از آنچه پس از عملیات فروغ جاویدان دیده بودم بدتر بود. نه فرماندهی منسجمی وجود داشت و نه دستگاه پشتیبانی از نظمی برخوردار بود. اما یک چیز همچنان گنگ مانده بود و برایم سوآل بود که چرا هیچیک از زنان شورای رهبری در سطح «فرمانده جبهه» و یا «فرمانده محور» در صحنه حضور نداشتند و ما را به حال خود رها کرده بودند؟! بعدها شنیدم فائزه محبتکار، وجیه کربلایی و بقیه زنان مسئول رده بالا، با پوشیدن لباس روستایی، اردوگاه را ترک و به اشرف گریخته اند. این موضوع برایم خوشایند نبود چون فرار فرمانده از صحنه نبرد، یعنی رها کردن نیروها در قتلگاه!. آنچه در عملیات فروغ جاویدان به نیروها انگیزه می داد، حضور زنان فرمانده در میان آتش و خون، در کنار نیروهایشان بود. کمتر از 15 سال بعد از آن، با زنانی مواجه بودم که ادعا می شد انقلاب ایدئولوژیک مریم از آنان یک عنصر شکست ناپذیر ساخته، ولی نیروهای خود را ترک کرده بودند تا جانشان حفظ شود. یقیناً فرمان مسعود این بود وگرنه صحنه را ترک نمی کردند. بعدها به این نتیجه رسیدم که مسعود همه مردان را وسط بمباران رها کرده چون قصد داشت زنان را برای حفاظت از خودش به اشرف منتقل کند.

در هر صورت، چند نقطه از قرارگاه اشرف از جمله «ساختمان ستاره ای» که پیش از انقلاب مریم مهد کودک بود و بعدها مبدل به مقر فرماندهی برخی از زنان شورای رهبری شد، مورد اصابت قرار گرفته بود و هواپیماها آنجا را زده بودند. همچنین پارکینگ زرهی مقر زنان (قرارگاه 1) را نیز کوبیده بودند و چند تانک کاسکاول مستقر در آن را منهدم کرده بودند. نقاط دیگری هم کم و بیش تخریب شده بود که زیاد گستردگی نداشت. به این ترتیب با اینکه قرارگاه اشرف هم زیر ضرب رفت، مسعود برخلاف دستور اولیه اش، فرمان رفتن به مرز را تغییر داد که این مسئله برایم ابهامات زیادی می آورد.4

بجز اشرف، قرارگاه «بنیاد علوی» نیز که یکی از ده ها پناهگاه مسعود رجوی در آن بود بشدت بمباران شد. البته وی در آنجا حضور نداشت ولی تعدادی از زنان شورای رهبری در آنجا بودند که ضربه بسیار سنگینی به آنان وارد شد و تعدادی از آنها کشته و مجروح شدند. این قرارگاه، در اصل مقر اصلی فرماندهی فیلق 2 ارتش عراق، و همان محلی بود که صدام حسین برخی اوقات از آنجا جنگ با ایران را فرماندهی می کرد. اعضای موجود در این قرارگاه نیز پیش از آن در خارج قرارگاه و در مناطقی که «مندلی و نفت خانه» نامیده می شد مستقر بودند. اما سنگر فرماندهی زنان شورای رهبری درهم کوبیده شد و چندین تن از زنان مجاهد که بیشتر نقش کارمند و ندیمه برای فرماندهان رده اول سازمان داشتند کشته شدند. فرماندهان اصلی آنجا نیز بدستور مسعود به اشرف گریخته بودند. البته این قضیه تا جای ممکن مخفی نگه داشته شده بود و فقط کلیاتی از آن مطرح گردید تا فرار آنها پوشیده بماند و بعد بتوانند چهره خود را با خون زنان کشته شده رده پایین تطهیر کنند. بعدها برای حماسه سازی بیشتر، به نوشتن داستان های تخیلی هم دست زدند و جزئیات بیشتری را مطرح کردند تا انگیزه ای برای استقامت سایر زنان خسته و درمانده کمپ لیبرتی و آلبانی باشد.

از زمره زنانی که در بمباران قرارگاه علوی قربانی شدند «محبوبه سوفاف، معصومه پوراشراق و شهین حاتمی» بودند. هر دو پای «محبوبه سوفاف» له شده بود و نهایتاً در بیمارستان مقدادیه جان باخت. هیچکدام از این زنان نقش و مسئولیت کلیدی در مناسبات نداشتند و در لیست زنان سرکوبگر نبودند، بلکه خود قربانی تشکیلات شدند. برای نمونه معصومه پوراشراق که زنی مهربان و دلسوز بود را سال ها از نزدیک می شناختم و با او کار کرده بودم. وی همیشه با نفرات زیر دست خود با محبت برخورد می کرد. بجز آنها، چندین زن دیگر هم بسختی مجروح شدند. پاهای «مینا» با موج انفجار قطع شد و بدن «فریبا» پر از ترکش شده بود. «مهناز بزازی» هر دو پای خود را از دست داد، هرچند زنده ماند تا روزگاری در آلبانی، مریم قجرعضدانلو در کنارش عکس یادگاری بگیرد و اشک بریزد و فرار خود از عراق را توجیه کند.5

عجیب اینکه در همان زمان «مژگان پارسایی» و «عباس داوری» به بیمارستان آمده بودند تا از قربانیان عیادت کنند. مشخص نبود آنها چطور بقیه را در دل بمباران ها تنها گذاشته اند و خود در ناکجا آباد و ناکجا سنگر مخفی شده اند. واضح بود که در یک مخفیگاه، دورتر از جایی که مختصات آنرا به آمریکایی ها داده بودند (و احتمالاً در یک منطقه غیرنظامی) در کنار مسعود رجوی مخفی شده اند و دیگران را سیبل موشک ها کرده اند. در جریان بمباران ها و تهاجم ها، هیچکدام از سران سازمان کشته نشدند و تمام قربانیان از بدنه تشکیلات و یا از فرماندهان رده پایین شورای رهبری بودند.

یکی دیگر از قربانیان قرارگاه علوی، «مرضیه علی احمدی» دانشجوی سابق جامعه شناسی و متولد 1338 از کرمان بود که در سال 1363 با مجاهدین آشنا می شود. با اینکه سازمان تلاش کرد نام وی را در لیست کشته شدگان بمباران انتشار دهد، اما روایت دیگری از او مطرح است. کشته شدن وی در بمباران حوالی قرارگاه علوی چندان واقعی نیست اما روایت دیگری که همراهان او تعریف کرده اند این است که وی به همراه ستونی که فرماندهی اش را برعهده داشت، حین جابجایی از علوی به اشرف، در نزدیکی امامزاده (در حمرین) به پست ایست و بازرسی (یا کمین) یک گروه کردی برمی خورند. مرضیه از ترس اسارت فوراً سیانور می خورد و جان می دهد در حالیکه کمین جدی نبوده و ستون براحتی از آنجا عبور می کند. به هرحال همراهانش پیکر وی را به قرارگاه اشرف منتقل کردند. در واقع مرضیه قربانی سیاست خودکشی طلبانه مسعود رجوی شد، چون او از اینکه کسی به دست جمهوری اسلامی بیفتد دلهره داشت و تجربه داشت هرکس اسیر شود، خیلی زود نسبت به دروغ های وی در مورد وضعیت مردم ایران آگاهی می یابد و به سازمان پشت می کند. به همین خاطر مسعود مدام روی خودکشی قبل از اسارت بویژه برای شورای رهبری تأکید می کرد تا ازدواج های اجباری با آنان و «رقص رهایی» نیز افشا نگردد.6

قرارگاه علوی ساعاتی بعد از آن هم بمباران شد. ظاهراً حدود 100 نفر با «گیتی گیوه چینیان» جلسه داشتند ولی به اصرار یکی از زنان (انسیه) لغو می شود و نفرات آنجا را ترک می کنند، به همین خاطر فقط یکی از زنان مجاهد که از روی خاکریز عبور می کرد مورد اصابت موج انفجار و یا ترکش قرار گرفت و پای وی قطع گردید.7

در چنین وضعیتی، تمام نیروها به سمت اشرف حرکت کرده بودند. یک پیام هم به زخمی ها و محافظین آنها در بیمارستان مقدادیه می رسد که هرچه زودتر به قرارگاه اشرف بازگردند چون خطر حمله مهاجمین به بیمارستان زیاد است. آنها نیز با عجله محل را ترک می کنند. البته مسیرهای حرکت به سمت اشرف نیز زیر بمباران قرار داشت و هواپیماها مشغول کوبیدن ستون های زرهی در تمام مناطق بودند که در بخش های پیشین شرح دادم.

 

غارت قرارگاه انزلی و کشتار مجاهدین

بمباران قرارگاه ها یکسوی ماجرایی بود که بوقوع پیوست، قرارگاه انزلی در شهر جلولا نیز بگونه دیگری مورد حمله قرار گرفت. اعضای یکی از احزاب کردی که از مجاهدین نفرت داشتند، حدود ساعت 7 صبح به آنجا حمله ور و با کسانی که قصد خروج داشتند درگیر شدند. فرمانده مقر (راضیه کرمانشاهی) به محض اطلاع، به همراه منشی خود با یک خودرو از دروازه جنوبی قرارگاه فرار کرد و خود را به اشرف رسانید. بعدها گفته شد وی با عبور از رودخانه مجاور خود را از محاصره نجات داده است، ولی آنها با خودرو از مقر فرار کردند و امکان عبور از رودخانه وجود نداشت و اگر هم کسی از رودخانه عبور می کرد، وسیله ای برای فرار به سمت حمرین نداشت. راضیه همسر عباس داوری بود که در جریان طلاق های اجباری از هم جدا شدند. وی در سال 1393 بدلیل بیماری سرطان در بیمارستان آلبانی بستری شد. همان زمان یکی از لابی های اروپایی سازمان (استراون استیونسون) که میهمان مریم رجوی در آلبانی بود نیز به عیادت وی رفت. استیونسون نفرت عجیبی از شیعیان و رابطه خوبی با وهابی ها دارد و سال هاست برای مجاهدین لابیگری می کند و یک انجمن پوششی هم برای دریافت پول از سازمان و قانونی کردن برخی فعالیت های سیاسی تولید کرده است.8

 در درگیری انزلی، حدود 4 نفر از جمله «ایرج کریم 64 ساله و فرهاد مستوفی زاده 42 ساله» بدست کردها کشته و تعدادی هم زخمی شدند. با کشته شدن بازماندگان قرارگاه، عرب ها نیز به این مقر هجوم آوردند و هرچه امکانات یافت می شد با خود بردند. آنها حتی کاشی و درب و پنجره ها را از جا درآورده و بردند.

همانطور که پیش از این شرح دادم، عمده قوای مجاهدین بیرون قرارگاه ها در حالت استتار و اختفا بودند. ساکنین انزلی اکثراً در منطقه «جبّه داغ» سکونت داشتند که پس از فرمان رجوی، به سمت اشرف حرکت کردند. ستون متفرقه آنان نیز حین تردد تلفات زیادی زیر بمباران و یا در کمین های جاده ای داشتند. عمده ضربات وارده، پیرامون «پل صدور» بود. در یکی از این رخدادها، «محمدحسین مشارزاده مهرابی و محمد زارع زاده» به همراه «دکتر علی اکبر فرقانی» در سه راهی «سعیدیه» به کمین کردها افتادند و (چون دستور اکید سازمان این بود که بهیچوجه در مواجهه با کردها نباید خلع سلاح شد) به سمت آنها تیراندازی کردند و در این درگیری کشته شدند. سازمان از نبرد با کردها هیچگاه خبری انتشار نداد و بعدها از آن تحت عنوان درگیری با «نیروهای برون مرزی رژیم» یاد کرد تا مسئله جنگ با کردها برجسته نشود. کردها جسد این سه نفر را همانجا دفن کردند ولی بعداً اجساد آنها به قرارگاه اشرف منتقل گردید.

(علی اکبر فرقانی، از خانواده ای تهیدست بود که ابتدای انقلاب در رشته دندانپزشکی تحصیلات خود را نیمه تمام رها کرد تا به مجاهدین بپیوندد. بدلیل ناقص بودن تحصیلات، در داخل سازمان نقش دندانپزشک نداشت و هرچند دکتر صدا زده می شد ولی در حد کمک پزشک کار می کرد. همسرش در آنجا خدیجه نام داشت و صاحب یک دختر خردسال هم بودند که تا قبل از جنگ کویت مدرسه می رفت. خدیجه در عملیات فروغ جاویدان یک پای خود را از دست داده بود. پس از طلاق های اجباری، آنها ممنوع الملاقات شدند و این دختر ناچار بود ساعاتی را با خدیجه و زمانی هم با علی اکبر بگذراند. طبعاً این وضع برای همگی ناخوشایند بود و دکتر اکبر هم از نسبت به آن تناقض داشت ولی شخصیت سربزیر و درخود او اجازه نمی داد اعتراضی داشته باشد و البته کاری هم نمی توانست بکند. من چند ماه تحت مسئولیت خدیجه قرار داشتم، به همین خاطر برخی شب های جمعه که بچه ها به نزد والدین می آمدند، من این بچه را از مدرسه تحویل می گرفتم و به نزد خدیجه می بردم و او هم چون مسئولیت شلوغ و سنگینی داشت، پس از مقداری حضور در کنار فرزندش، از من می خواست تا او را به نزد پدرش ببرم. لذا شاهد این غم و اندوه خانوادگی بودم. می توانم بگویم هر سه نفر در چشمشان اندوه موج می زد.)9

به این ترتیب، دو قرارگاه «علوی و انزلی» از دور استفاده مجاهدین خارج شد، هرچند آمریکایی ها برای مدتی در علوی مستقر شدند و آنجا محلی برای جمع آوری جنگ افزارهای پراکنده مجاهدین گردید. یعنی زرهی های سرگردان در بیابان گردآوری می شد و پس از انتقال اولیه به علوی، آنگاه به اشرف برده می شدند، تا اینکه مسئله خلع سلاح مجاهدین روی میز قرار گرفت.

ادامه دارد...