04112021یکشنبه
Last updateیکشنبه, 11 آوریل 2021 7am

logo aawa 100آوای جداشدگان و منتقدین سازمان مجاهدین

خاطرات سعید ناصری – قسمت دوم: ازشکنجه درعراق تا فرارازقرارگاه رجوی 

دیگر حرفهایی میزدند خریداری نداشت خلاصه هر کاری که میکردند من زیر بار نمیرفتم انها به خوبی فهمیده بودند که من زیر فشار تشکیلات نمیروم شروع کردند لجن پراکنی و فحش های رکیک دادن و ااهرم فشار و زور را به من تحمیل کردند و کار به جایی رسید زنهای فرقه که از مسولین بودند به گفتند که هیچ کسی از این داستان خبری ندارد و هیچ خبری به بیرون درج نخواهد کرد.

سعید ناصری، یاران ایران، پاریس، اول مارس 2021

خاطرات سعید ناصری – قسمت دوم: از شکنجه در عراق تا فرار از قرارگاه رجوی 

لینک به قسمت اول

قسمت دوّم: از شکنجه فیزیکی و روحی تا فرار از قلعه الموت رجوی 

همانطور که در مقاله قبلی اشاره کردم به اینکه تشکیلات رجوی مرا به بازداشتگاه بردند در این مدت یک نفر از سران شکنجه گر دم درب بازداشتگاه نگهبانی مرا میداد که فرار نکنم در این مدت یک غذای بخور و نمیری همراه با فحش به من میدادند و ماکزیمم مرا زیر فشار روحی گذاشته بودند.

بعد از چند روزی در این وضعیت بودم که مجدد مرا فرا خواندند به ستاد فرماندهی که در انجا شیطان بزرگ کاظم ابریشمچی گور به گور شده و چند تن از مسولین شیطانی زنهای فرقه انجا بودند همراه با مسول تشکیلاتی من به اسم سعید چاوشی جلسه با شکنجه گر خوب شروع شد انها در ابتدا تلاش میکردند با شگرد چرب زبانی خودشان و اموخته از رجوی مرا دلداری داده و به تشکیلات خودشان برگردانند.

تمام صحبتهای که میکردند کاملا تکراری بود و گوش من از این حرفها پر شده بود دیگر حرفهایی میزدند خریداری نداشت خلاصه هر کاری که میکردند من زیر بار نمیرفتم انها به خوبی فهمیده بودند که من زیر فشار تشکیلات نمیروم شروع کردند لجن پراکنی و فحش های رکیک دادن و ااهرم فشار و زور را به من تحمیل کردند و کار به جایی رسید زنهای فرقه که از مسولین بودند به گفتند که هیچ کسی از این داستان خبری ندارد و هیچ خبری به بیرون درج نخواهد کرد. ما تو را خواهیم کشت یا اینکه بایستی به درون تشکیلات برگردی و مستمر تاکید میکردند دو راه کار بیشتر نداری یا تشکیلات یا مردن در این لحظات که دستم به هیچ جایی بند نبود انگاری دنیا روی سرم خراب شد و تمام امیدهای که داشتم از دست رفت و در این لحظات یاد دوستانم افتادم که انها هم مخالف تشکیلات ننگین فرقه بودند سر به نیست شده بودند و اثری ازشان نبود دوستانی مثل شهرام من حسین و خیلی نفرات دیگر  من این بار مجبور بودم که مجدد تمام قوانین تشکیلات و قوانین جدیدی که برایم گذاشته بودند قبول بکنم.

و به تشکیلات برگردم از جمله قوانینی که برای من گذاشته بودند حق صحبت  کردن با هیچ کسی را نداشتم مستمر بایستی با مسول تشکیلاتی که برای من مشخص کرده بودند بایستی با اون میبودم در حدی زیر فشار بودم چندین بار قصد خودکشی به سرم زد تا از این مشکلات رها شوم اما در خلوت خودم نقطه امیدی مجدد پیدا کردم ان هم جرقه فرار بود فرار از جهنم رجوی فرار از تشکیلات ننگین فرقه و رسیدن به ازادی برای همین مستمر در حال نقشه کشیدن بودم که به چه شکلی از این قلعه مخوف بایستی فرار بکنم.؟

یکی از دوستام را دیدم به اسم منوچهر که به ارامی موضوع را با اون در میان گذاشتم و گفتم قصد فرار دارم ایا با من میایی یا خیر دوستم با اغوش باز گفت اره حتما میام منم خسته شدم بایستی فرار کنیم من عزم خودم را جزم کرده بودم چند روزی گذشت مجدد دوستم را دیدم و گفتم اخر هفته فرار خواهیم کرد مسیری به حدوددپنج کیلومتر دویدن تا اینکه نگهبانهای فراقه ما را پیدا نکنند و بعد عبور از سیم خار داد قرارگاه رجوی خوب به یاد دارم تمام قرارها را گذاشته بودم با دوستم روز پنجشنبه عصر بود که تمام نفرات اماده میشدند که بروند شام بخورند من هم به تنهاییی ورزش خودم را ادامه میدادم که بعدا بروم شام بخورم ما نیم ساعت وقت داشتیم هوا رو به تاریکی میرفت لحظاتی نگهبانی دادم و سرک کشیدم هیچ کسی در محوطه نبود فرصت را غنیمت شمردم و دوستم که پشت خاکریز منتظرم بودم با هم با سرعت قرارگاه را ترک کردیم و به دویدن ادامه دادیم که تا به سیم های خاردار دور قرارگاه اصلی رسیدیم.

انجا با دست خالی از دیوارهای سیم خاردار بالا رفتیم که دستها و پایمان زخمی شد و لباسهایمان پاره شد لحظه ای  که هیچ وقتت فراموش نخواهم کرد لحظه ای بود که خودم را بیرون از دیوار رجوی دیدم انگاری تازه متولد شدم هر چند که زخمی شده بودم ولی تمام دردهای که داشتم برام شیرین بود احساس میکردم ازاد هستم و دارم طمع ازادی را میچشم بعد از طی مسافتی خودمان را به نیروهای امریکایی معرفی کردیم و بعد از ثبت مشخصات و کارهای اداری به بغداد منتقل شدیم و انجا من شروع به کار ترجمه کردم. تا مقداری درامد داشته باشم و خودم را به یک کشور اروپایی برسانم که بعد از گذشت مدتی خودم را با مشقت به اروپا رسوندم و زندگی خودم را شروع کردم و از خدا شکر گذار هستم بخاطر زندگی شرفتمندانه ای که درام امیدوارم توانسته باشم مقداری از تجربه خودم را با قلم کشیده باشم تا تجربه ای باشد برای جوانهای دیگر که به دام رجوی و تشکیلاتت ننگین نیفتند من وظیفه خود میدانم که این تجربه را در اختیار همه قرار بدهم تا اینکه کسی به اشتباه راهی دیگری را انتخاب نکند و من امادگی دارم هر کسی با هر مرام و مسلکی دارد تجربه ام را در اختیارش قرار بدهم

لینک به منبع