افشای چهره کریه مجاهدین یکی از لوازم تعهد به دموکراسی است

به فرقه ی رجوی که منحط ترین فرقه ی موجود بر روی جهان است ، نباید گفت که بالای چشم ات ابروست! دردنباله مقاله ی خانم یاد شده چنین میخوانیم : “… باید به نیروی خود  و مردم تکیه کرد، آخر این تجربه از طریق خواندن کتاب و یا عزلت و گوشه نشینی به دست نیامده بلکه در میدانهای نبرد روزانه کسب شده “. کاری که شما نمیکنید و کتاب خواندن ودود چراغ خوردن را.......sohayla dashti

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------------

صابر تبریزی، ایران اینترلینک، چهارم اکتبر 2020

افشای چهره کریه مجاهدین یکی از لوازم تعهد به دموکراسی است

سهیلا دشتی که نام آشنایی در میان کنیزان حلقه به گوش رجوی است ، بمناسبت مصاحبه ی تنی چند ازاسرای جنگی جدا شده از باند رجوی ، رنجیدگی مراد خود ازاین امر متداول را بدینگونه بنمایش گذاشته است :

” بنا به وظیفه ای که برگردن بی بی سی گذاشته شده این همه  خصومت بامجاهدين خارج از انتظار نیست. دشمنی با مجاهدین در حقیقت دشمنی با تغییر و دگرگونی در ایران است. باور کنید اگر هر کس و یا هر گروه دیگری در کنار مجاهدین بودند و در امر رسیدن به آزادی و دمکراسی تعهد داشتند از تیغ دروغگوئي بی بی سی در امان نبودند “.

این یک برخورد فرقه گرایانه با رسانه هاست وگرنه هر رسانه ی ولو استعماری ، برای حفظ بینندگان وشنوندگان خود ، مجبور به انجام مصاحبه با کسانی است که قلبا مایل به آن نیست.

نمیدانم شما اطلاع دارید یانه که خط مشی بی. بی. سی گذاشتن تاثیر بر روی نخبگان جامعه ایست که بزبان آنها سخن پراکنی میکند وناچاراست که کمی گل وگشادتر بوده وبا روشنفکران وناراضیانی که خود با آنها موافق نیست، مصاحبه کرده و بینندگان بیشتری را بسوی خود جلب کند وگرنه با توجه به جمیع برنامه های این فرستنده ی استعماری ، گردش زبان آنها مجموعا بنفع مخالفان جمهوری اسلامی و خود سازمان مجاهدین بوده و مجاهدین بخوبی میدانند که هدف بی. بی. سی توسعه ی دموکراسی نبوده، همانطور که مجاهدین در شکل دیگر چنین هستند.

مشکل اینجاست که مریدان رجوی با توجه به خصلت عمیقا فرقوی خود ، این موقعیت ومشکل بی. بی .سی را درک نکرده و میخواهند که همه خبرها وتفسیرها بنفع او باشد.

بلی به فرقه ی رجوی که منحط ترین فرقه ی موجود بر روی جهان است ، نباید گفت که بالای چشم ات ابروست!

 

دردنباله مقاله ی خانم یاد شده چنین میخوانیم :

“… باید به نیروی خود  و مردم تکیه است. آخر این تجربه از طریق خواندن کتاب و یا عزلت و گوشه نشینی به دست نیامده بلکه در میدانهای نبرد روزانه کسب شده “.

کاری که شما نمیکنید و کتاب خواند ن ودود چراغ خوردن را ، بسیار سخت تر از شعار دادن دانسته و وبا انتخاب این راه آسان، میخواهید که که با استفاده از سخنان قصار مسعود ومریم متوهم، یک سواد آبکی برای خود درست نموده واظهار لحیه نمائید.

به روشنفکر که میرسیم که گویا قرار است که مبارزات مردم را جهت دهد، برای او چاره ای جز کتاب خواندن و کسب تجربه از تطورات تاریخی درکنار داشتن رابطه با مردم نمیبینیم که شما رجویست ها از هردوی اینها بی بهره اید!

بازهم :

به نظر من مهمترین هدفی که بی بی سی به وسیله به اصطلاح اعضاء سابق و ایادی ریز و درشت رژیم در داخل و خارج ایران دنبال می کند تهی کردن مبارزه از مفهوم والای انسانی آن است. گوئی اعضاء مجاهدین  که قدم در راه مبارزه گذاشته اند افرادی بدون اراده هستند و شستشوی مغزی شده اند… روی نداشتن عشق و عاطفه مجاهدین تمرکز می شود که به شیوه های مختلف مطرح میگردد “.

با منطق رجویست ها ، کسی که بخواهد از ستمی که براو روا داشته شده ، نباید حرف بزند که اگر بزند مبارزه را از مفهوم والای انسانی تهی کرده است!

تو گویی که ستم باند رجوی جزء مبارزه ی والای انسانی است!

اینجاست که من ناچارم دوباره بگویم که داشتن نظر این چنینی نشانه ی بارز فرقوی بودن سازمان استحاله یافته ی مجاهدین خلق است.

ضمنا بی ارادگی وشستشوی مغزی شدن اعضای مجاهدین و اسرایش ، چیزی است که با هزاران شاهد و دلیل قابل اثبات است ومن برای جلوگیری ازدوباره کاری ، خوانندگان محترم را به مطالعه ی صدها جلد کتاب خاطرات جدا شدگان از مجاهدین وهزاران مقاله  و متن مصاحبه جلب میکنم  وتنها این مسئله را اضافه میکنم شما درنوشته های خود هزاران بار تاکیدکرده اید که هرچه عاطفه و محبت را به رجوی بخشیده اید واز خود چیزی ندارید.

اما اصل موضوع ، ازقرار زیر است :

” در یک گفتگوی تلفنی که با یک مجاهد خلق داشتم سئوالات خودم را مطرح کردم.اسم اش محسن سرداری است متولد سال ۱۳۴۲ در تبریز است. محسن در ۱۷ سالگی به خاطر فعالیت برای مجاهدین دستگیر میشود. شلاق می خورد و شکنجه می شود “.

ظاهرا او وابسته به گروه آرمان بوده ونه مجاهدین وما بعنوان یک همشهری ، اطلاعات درست تری درمورد او داریم و بدرستی نمیدانیم که حرف های زیر اززبان او بیرون آمده ویا ازروی پرونده اش نوشته شده است.

این خانم ازقول این همشهری ما چنین نقل میکند :

” بعد از یکسال از زندان آزاد شدم. خانواده ام سعی کردند من را از فضای سیاسی دور نگه‌دارند. تنها کاری که کردم توانستم دیپلم خودم را بگیرم. اما به علت نرفتن به سربازی اجازه هیچ کاری نداشتم … یک روز عصر در یک بوتیک لباس به وسیله پاسدارها دستگیر شدم و از همانجا من را به پادگان ارومیه بردند و …”.

طبق قوانین کشور ما واغلب کشورهای دیگر، هرفرد 18 ساله موظف به انجام وظیفه ی سربازی است واگر این کار را نکرد ، البته که دستگیر کرده وملزم به انجام وظیفه اش مینمایند.

درادامه :

” یک روز در هنگام رانندگی در یک مسیر اشتباهی به تله سربازان عراقی افتادم و دستگیر شدم. اول من را به بدره منتقل کردند و بعد به بغداد و نهایتا من را به کمپی به اسم رمادی بردند. بعد از گذشت ۱۲ـ۱۰ روز صلیب سرخ به آنجا آمد و بعد از مصاحبه کارتی گرفتم … چند نفری بودیم که تصمیم گرفتیم به مجاهدین بپیوندیم. … بارها در همان سالهاي اول صليب سرخ با ما ملاقات كرد و ما را تشويق كرد كه به ايران برگرديم. بعدها هم كه آمريكايي ها به عراق آمدند و كنترل اشرف را در دست گرفتند، آمریکائي ها در باغ سبز نشان می دادند. بارها و بارها مصاحبه کردند و ما را برای ترك اشرف  تشویق می کردند “.

مجاهدین مرتب به این اردوگاه های اسرا مراجعه کرده، نشریه پخش میکردند وبرای جذب نیرو ، وعده های شیرینی بدانها میدادند که موضوع قابل کتمانی نیست.

رادیو یا تلویزیون رجوی، تنها رسانه ای بود که دراختیار این اسرای منزوی شده وبی خبر از اوضاع جهان قرار داشت ومسلما تاثیرات مربوطه را برجای میگذاشت و طبیعی بود که بعضی ها بریده بوده و خام خیالانه بخواهند با کمک مجاهدین به اروپا رفته وزندگی بی دغدغه ای را درآنجا بگذرانند وهم از حضور د رجبهه های جنگ ومقررات سخت پادگانی خلاص شوند وهم دراردوگاهی که تحمل ضوابط اش طاقت فرسابود.

اینکه صلیب سرخ چه پیشنهادی بشما داده بود، من اطلاع دقیقی ازآن ندارم ولی میدانم که آمریکائی ها ازشما نمیخواستند که به ایران بروید که اگر میخواستند ، درهمان ابتدای کار میکردند وامثال سرداری های مظلوم ، تنها بعد از تصمیم آمریکا به برچیدن کمپ تیف ، موفق به بیرون آمدن از عراق شدند وکسی تا این موقع ابدا راه فراری نداشت واگر شجاعتی نشان میداد وفرار میکرد ، توسط نیروهای آمریکائی دستگیر شده وبه فرماندهان بیرحم مجاهدین تحویل داده میشدند و  …

دوباره :

” بعد از جنگ ۲۰۰۳ خیلی از خانواده ها آمدند و یک روز به من اطلاع دادند مادر تو هم این جاست و در سالن است… بین خانم ها مادرم را دیدم. چقدر شکسته شده بود. او را نشناخته بودم…هنگام خداحافظی به من گفت: جاروکش این خیابانها باش ولی به ایران بر نگرد “.

اینکه مادر آقا محسن ما بعد از تحمل دهه ها فراق وگذر طبیعی عمر انسان، پیرو درهم شکسته باشد ، امری کاملا طبیعی است.آنچه که طبیعی نیست آنست که با این حرف های یک اسیر دربند رجوی- حتی بشرط اینکه این سخنان مال خودش باشد- بعلت نبود هیچ شاهد ودلیل نمیتوان موافقت کرد.

چرا که خود ما ها هم دراین ملاقات های بشدت کنترل شده حضور داشته وهمراه این پدران ومادران بوده و چنین توصیه هایی را ازطرف آنها که گویابه فرزندانشان شده ، ندیده ونشنیدیم.

ونهایتا :

” این مسیر را فقط با عشق به آزادی مردم ایران طی کردم. با همه این سختی ها و تیر و تبرها تنها چیزی که ما انرژی می داد و می دهد، عشق به مردم است… تنها و بزرگترین آرزوی ما آزادی مردم ایران است “.

ناظر بیطرفی باید دربین باشد و ازطرف دیگر به محسن آقا این اطمینان داده شود تا حرف دلش را بدون اینکه احساس کند عوارض بعدی دارد ، مطرح کند تا آنگاه بدانیم که او میداند ماندن او دراسارت تحمیل شده ، هیچ کمکی به بهبود وضع مردم ایران نمیکند!